reName
اون رابطه ی کم و دورادوری که با اون پسره برقرار کرده بودم خیلی منو میترسونه. چه جوری آخه جرات کردی؟ چه جوری به خودت اجازه دادی؟ حالا چرا شبها قبل از خواب بهش فکر میکنم؟ که اگه نکنم خوابم نمیبره؟ ده ماهه ازش بیخبرم. دلم کتاب میخواد. دوست دارم برم شهر کتاب نیاوران. دلم ادکلن هم میخواد. یه چیزی که همه ازم اسمشو بپرسن. امروز یه روز تعطیل مزخرف بود. دارم سوپ میپزم برای سرماخوردگان. پ.ن: باید بگم همش دارم چیز میپزم برای سرماخوردگان. خوب نشده بود. باز بستری. پنج روز بیمارستان بودیم. شبانه روز صدای جیغ بچه ها. آب شدن جوجوی خوشگلم جلوی چشمام که همه پرستارارو عاشق خودش کرده بود. بیخوابی. بدغذایی. مریض شدن خودم از محیط کثافت اونجا. آخرش که مرخص شدیم دلم نمیخواست بدون هم اتاقیهام مرخص بشم. چقدر سه تا مامان با هم حرف داشتیم. بیمارستان مفید ازت متنفرم تو بیمارستان ضرری. تا حتی مایع صابونهای اونجا هم عفونی بود و کِشتش مثبت بود. حالا خوبیم. فقط اون بچه انگار تازه به دنیا اومده و یکی هم گلوی منو فشار میده اما اشکی نیست. پنج شنبه بچه چنان مریض شد که رفتیم بیمارستان بستریش کردیم. البته با من. خودم میدونستم باید بره بیمارستان. اینجور وقتها وقتی دیگران چرت و پرت میگن و اطلاعات ناقص و اشتباه و به دردنخورشونو به آدم میگن و توقع دارن آدم گوش کنه خیلی کفری میشم. البته بعدش که فکر کردم کفری شدم. اون موقع انقدر نگران بودم که .. به هر حال تموم شد. حالش خیلی بهتره. فقط خیلی شل و وله. منم خیلی خوابم میاد. دو شبه درست و حسابی نخوابیدم. بعضی ازین شغلها خیلی چیز اند. مثلا فیزیوتراپی. چند دقیقه ای با جسم طرف ره صدساله میرن! همه هم که علیل و پیر و چروک که نیستن. بعضیا هم مثل من جوون و خوشگلند! خوشحالم که بچه م اونقدر آدم هست که تو هشت ماهگی وقتی براش Unbreak My Heart میذارم و باهاش میخونم، ساکت میشه و دیگه بازی نمیکنه، گوش میکنه در حالیکه چهره اش حالت بچه هارو نداره. همینطوری دلم خواست حال یکی از دوستای وبلاگی سابقو بپرسم. چون وقتی در وبلاگزشته رو تخته کردم چند تا برام کامنت گذاشته بود. حالا برام کامنت گذاشته نوشته: چطوری روانی ! پ.ن: حال میکنم از همین طریق بیای وبلاگ خوشگله رو پیدا کنی پ.ن۲: من روانیم دیگه؟ من روانی بودم دیگه؟ منو میگی؟ هان؟ من؟ من؟ من؟ فهمیدم که چرا تو اون وبلاگم در طی دو سال فقط نود تا پست نوشتم و اینجا در عرض هفت ماه صدوهفت پست. چون اونجا تعهد داشتم که برای کسی که میخونه یه چیز خوب بنویسم ولی اینجا تعهد ندارم و به همین دلیلم اینجارو دوست دارم. هر چرتی که میخوام بنویسم مینویسم. دلم میخواد قالب وبلاگمو عوض کنم اما یکمی هم دلم برای قالبم میسوزه. توی ماشین منتظر نشسته بودم (بودیم) که یک دفعه در عقب ماشین باز شد و دو دست با کلی نون وارد ماشین شد. من گفتم: اِ نون خریدی؟؟؟ بعد صورت وارد ماشین شد که: اِ ! ببخشید اشتباه اومدم و این حرفا... و بعد رفت سمت ماشین پشتی و... نمیدونم اگه این اتفاق برای کسی بیفته چه عکس العملی نشون میده بعدش؟ اصلا براش مهمه یا نه؟ ولی اگه یکی مثل من باشه خیلی حال میکنه با این موضوع ساده و کلی میخنده. انقدر میخنده که بچه ی توی بغلش متعجب میشه. یاد این قسمت کتاب* افتادم: "زویی گفت خیلی قشنگ است که آدم بیاید خانه و بعد متوجه شود خانه را عوضی گرفته است. عوضی با دیگران شام بخورد، در تختخواب عوضی بخوابد، و صبح با این فکر که آن آدمها خانواده خودش هستند همه را ببوسد و خداحافظی کند. حتی گفت ای کاش همه آدمهای دنیا عین هم بودند. گفت اینطوری هرکس را ببینی فکر میکنی زنت یا مادرت یا پدرت است و مردم همیشه هرجا که میروند همدیگر را بغل میکنند و این خیلی قشنگ است." *تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران.سلینجر میدونی با اینجور آدما چی کار میکنم؟ اونایی که خودشون جرات ندارن اذیتت کنن اما وقتی یکی اذیتت میکنه و بهت گوشه کنایه میزنه ذوق مرگ میشن. (؟) تو ذهنم کوچیکشون میکنم اندازه ی یه موش، بعد پامو میذارم روشونو حسابی لهشون میکنم، مثل ته سیگار، اما این یکی خیلی دیر خاموش میشه. چرا اینجا هستم؟ توی نت؟ قلم مو های انگلیسی. آبرنگ انگلیسی. اشتنباخ آلمانی. میکشمت یاهو. بهش میگم دوست داشتی زن باشی شوهر کنی؟ بهش میگم دوست داشتم مرد باشم زن بگیرم. دیوانه! بیست و پنج درصد دانلود شده. بگیر بخواب ولش کن. ده دقیقه صبر میکنم. از حالا شروع شد. بشمر. اینو برای این اینجا می نویسم چون تو خواب هم میخواستم بنویسمش! خواب میدیدم که یک زنم (انگار حالا نیستم!) و لباس سرمه ای رنگ مخملی، هم مدل ِ لباسهای انگلیسی قدیم پوشیدم با اون مدل دامنها که عاشقشم و هیچوقت نداشتم. حامله بودم و میخواستم بچمو سقط کنم. چیزی نمونده بود که کار تموم بشه اما پشیمون شدم. بدجوری هم ترسیده بودم و فرار کردم. شهر قشنگی بود.. حیف که تو دین ما اعتقاد به تناسخ حرامه وگرنه میگفتم این خوابو برای این دیدم که گوشه ای از زندگی گذشته م بوده. خیلی به این قضیه ی تناسخ علاقه دارم. یه مدت که بهش فکر میکردم زندگیم عوض شده بود و انگیزه پیدا کرده بودم. همه چیز برام قشنگ شده بود.. آبرنگامو گذاشتم روی میز و یک هفته است منتظرم م مقواهامو بیاره. ای بابا! آخه من که هر چی حس و حال و ایده برای نقاشی کشیدن داشتم از بین رفت! پ.ن: با دستمال جعبه ی آبرنگها و خودشونو تمیز کردم. دستماله شد فریدولین. کی یادشه فریدولینو؟ اسمشو درست گفتم دیگه؟ همون بادبادکه... کاش ایمیلهات مثل اون چهارصد و پنجاه تا اس ام اس ِت که توی گوشیم بود و آتیش گرفت، آتیش بگیره که حتی اون سابجکتهاشونم به دلم آتیش میزنه.. بچه رو میذاره جلوی تلویزیون که سرگرم باشه. بعد منو میخوابونه رو کاناپه و خودشو کنار من جا میده و مشغول عشقبازی تک نفره ش میشه. من همینطور که تحمل میکنم یک لحظه با خودم فکر میکنم کاش به جای اون یه زن کنارم بود و چه خوب بود اگر بود.
![]()
![]()
خوب شدی ؟!
من خوبم !
یعنی همونجوری که بودم !
تو چی ؟!
فرقی ام کردی با نبودنت ؟!
هان ؟!
آخرشم یه لبخند ِ کوفتی گذاشته.![]()
| Design By : Night Skin |

