<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>reName</title>
<link>https://rename.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 22 Jun 2026 14:57:57 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چرا واقعا</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2150</link>
<description>چرا من نمیدونستم تا این حد عاشق تئاترم! چطور بچگی و نوجوونی و جوونیم متنفر بودم ازش؟؟ این تئاتری که تازگی رفتم چون به عنوان دوستای دوست بازیگر اصلی رفتیم، بعد موندیم، عکس انداختیم کلی تحویل گرفته شدیم ما اونارو، اونا مارو.. نکته بامزه اش اینه انقدر یکدفعه کانکشن خوبی بینمون برقرار شد که بازیگری که یه لباس مخمل مشکی تنش بود(شبیه به یک لباس مجلسی) بهم گفت میای کمکم کنی زیپمو باز کنی؟ ولی خب هم زیرش واقعا یه چیزی پوشیده بود چون تحمل اون لباس روی پوست فکر کنم</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2026 14:57:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2150</guid>
</item>
<item>
<title>مثلا</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2149</link>
<description>دلم برای چهره ی چارلز و کامیلا و دایانا تنگ شده برای سکوت های طولانی برای تاریکی های کاخ باکینگهام نگاه های معنادار کویین الیزابت خنده های ناراحت مارگارت نرگس بشین سر جات و دو فصل آخر رو هم تموم کن. انقدر سریال اضافی نبین این وسط..</description>
<pubDate>Tue, 09 Jun 2026 23:01:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2149</guid>
</item>
<item>
<title>کسی که مرا نابود میکرد، هر روز در آینه بود.</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2148</link>
<description>و باز منم . من ِ &quot;آلوده به مبل&quot;. دیدن ِ فصل سوم euphoria, که ماه may اومد بالاخره و شخصیت &quot;رو&quot; که چقدر باهاش همذات پنداری و همزاد پنداری میکنم. چرا؟ نمیدونم. شاید اون بخشی از من رو نشون میده که به این شدت نشون داده نشده در هیچ فیلم و سریالی. کلی فیلم و سریال احتکار شده دارم. باید ببینم... تئاتر هم میرم. از وقتی به ژان گفتم نمیرم دیگه، دقیقا از هفته بعدش شروع کردم به رفتن تئاتر. ولی یه غمی همیشه همراهمه.</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 23:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2148</guid>
</item>
<item>
<title>ارابه ی مرگ</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2146</link>
<description>من نه میخوام ترک کنم نه میتونم ترک کنم. فقط این وسط ترک کردن های کوتاه میتونم داشته باشم. قیافه ام جلوی آینه دیدنیه. صبح نگاه کردم. سفیدتر از خودم. با موهای قهوه ای. مژه های بلند قهوه ای که انقدر بهش تقویت مژه زدم دو برابر شدند و لب های یک سی سی تزریق کمرنگ! خودم حال کردم با این چهره. انگار منتظرم یه لباس رسمی بپوشم تا عزرائیل زنگ بزنه با ارابه ی مرگ بیاد دنبالم. آدمایی که به من نزدیک هستند، میدونن که من یکباره چطور کنار میذارم به طوریکه حتی هوس اون چیزو</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2026 11:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2146</guid>
</item>
<item>
<title>The catcher in the rye </title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2144</link>
<description>کاش هر بار که خونده بودمش یک ضربدر گذاشته بودم، یا یک تیک، یا یک ویرگول، یا یک نقطه، یا یک نقطه ویرگول، یا یک علامت سوال، یا تعجب! به جلد زرد شده ی کتاب نگاه کردم. پنجاه و شیش صفحه یه ضرب خوندم که همه رو حفظ بودم بعد روی مبل، کنار خودم گذاشتم. طوری که هم نزدیک بود هم دور. پشتمو کردم خوابیدم و ساعت سه و سی و سه دقیقه نیمه شب از خواب بیدار شدم. به قیمت کتاب نگاه کردم. دوهزار و دویست تومن. سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار.</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2026 13:53:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2144</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2143</link>
<description>من ناامیدکننده ام من وحشت‌ناکم</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2026 03:48:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2143</guid>
</item>
<item>
<title>روز مس</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2142</link>
<description>امروز، روز عجیبی بود. روزی که من اسمش رو میذارم: مِس امروز زهره بهم دکتر خودشو معرفی کرد. امیدوارم برم! گفت بهش دارو داده و چند بار دکتر عوض کرده تا اینو پیدا کرده‌. اون اوضاعش از منم بدتره! و واقعا دلم میخواست کمکش کنم وقتی ۲۷ ساله که میشناسمش!!! بهش بارها گفتم برای خوب شدن حالش هروقت بگه همو ببینیم یا بریم بیرون میام.. وقتی فستیوال راک بلوز هنوز لغو نشده بود بهش چقدر اصرار کردم گفت دوست دارم بیام، اصلا مشتاق بود ولی نمیتونست..</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2026 01:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2142</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;درسته که آیینه ام ولی می‌برم&quot;</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2141</link>
<description>انگار طلسم شدم. نمیتونم دست به گیتارم بزنم. تا قبل شلوغی ها، تمرین میکردم حتی به زور، اما بعد کاملا پوکیدم.. بعد از ظهر خوابیدم همش کابوس دیدم. جسد و جنازه‌. یه خواب هم دیدم با این مضمون که پشت ماشین خودم تنها بودم تو تاریکی‌. یک نفر یه نون گرد بهم داد از پنجره و گفت نذریه. ازش گرفتم. ولی از سمت چپ یه دزد اومد و هر چی شیشه رو میکشیدم بالا باز یه طوری میدادش پایین و میگفت باید بهم بدیش. بهش دادم گفت نه این کافی نیست.</description>
<pubDate>Tue, 03 Feb 2026 00:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2141</guid>
</item>
<item>
<title>Wake up</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2140</link>
<description>بارها چک کردم. وقتی مطمئن بودم. که tuseday یعنی سه شنبه. آخه واضحتر ازین داریم؟ روزهای هفته. ولی آدم وقتی میخواد به ناباوری برسه چیزی جلوشو نمیگیره‌. از سه شنبه ویس های منو که برای سی دسامبر و قبلتر از اون بوده رو گوش داده و جواب نداده. دیگه واضح تر از این؟ پیام دادم تو sms که ناراحتم چون اون دوست سابقم مُرده. پیام صبح بخیر برام فرستاده در جواب. دیگه چقدر باید واضح باشه؟ که عصر امروز، شنبه، بهم زنگ زده‌.‌</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2026 02:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2140</guid>
</item>
<item>
<title>جای سایه، سایه نیست. نور می‌تابد</title>
<link>https://rename.blogfa.com/post/2139</link>
<description>امشب، دوستم، همون روانشناس که اینجا میگفتم، همون خانوم خوب، مرد. و کسیو نداشتم بهش بگم. البته به مادرم گفتم. خواهرمم بود. ولی انگار در خانواده ی ما همدردی وجود ندارد. باهاش حتی سر یه سفره غذا خورده بودند. اما نپرسیدند تو ناراحتی؟ تو شوکی؟ مراسمش چطوریه؟ مدتهاست میدونم رفتن آسونتر شده از بودن. فقط از هر کسی منو میشناسه میخوام سر قبر من نیاید وقتی تو زنده بودنم، ناراحتی های منو دیدین، شکستن منو دیدین، زخمی بودن منو دیدین و کاری برام نکردین، قبر من فقط یه</description>
<pubDate>Thu, 29 Jan 2026 02:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rename</dc:creator>
<guid>rename.blogfa.com/post/2139</guid>
</item>
</channel>
</rss>
