دلم برای چهره ی چارلز و کامیلا و دایانا تنگ شده
برای سکوت های طولانی
برای تاریکی های کاخ باکینگهام
نگاه های معنادار کویین الیزابت
خنده های ناراحت مارگارت
نرگس بشین سر جات و دو فصل آخر رو هم تموم کن. انقدر سریال اضافی نبین این وسط..
دلم برای چهره ی چارلز و کامیلا و دایانا تنگ شده
برای سکوت های طولانی
برای تاریکی های کاخ باکینگهام
نگاه های معنادار کویین الیزابت
خنده های ناراحت مارگارت
نرگس بشین سر جات و دو فصل آخر رو هم تموم کن. انقدر سریال اضافی نبین این وسط..
و باز منم . من ِ "آلوده به مبل".
دیدن ِ فصل سوم euphoria, که ماه may اومد بالاخره
و شخصیت "رو" که چقدر باهاش همذات پنداری و همزاد پنداری میکنم. چرا؟ نمیدونم. شاید اون بخشی از من رو نشون میده که به این شدت نشون داده نشده در هیچ فیلم و سریالی.
کلی فیلم و سریال احتکار شده دارم. باید ببینم...
تئاتر هم میرم. از وقتی به ژان گفتم نمیرم دیگه، دقیقا از هفته بعدش شروع کردم به رفتن تئاتر. ولی یه غمی همیشه همراهمه. از آخرین تئاتری که با هم رفتیم و من کل مدت گریه کردم. بعد از اون روز خیلی چیزا بینمون تغییر کرد. نه فقط برا من. حتی برای اون. به قول آرزو که ۱۸ ساعت پیش تو وبلاگش نوشته همینکه تو راضی به این ناراحتی های من شدی، جواب سوالاتمو گرفتم، همین حرف آرزو رو تکرار میکنم. امروز خوابشو دیدم خواستم زنگ بزنم بهش چون غروری ندارم ولی چیزی مثل سابق نمیشه. شایدم زمانی درست شد.
یه کارایی میکنم که میتونم بگم متاسفم برای رفتارای غیرقابل کنترلم. یه دردایی دارم که فقط با اعمال نابخشودنی کمی آروم میشن ولی بعد عذابش مثل زهر می مونه. بعد برای فراموشی.. یک چرخه ی معیوب. که منتظری یکی دستتو بگیره به زور بکشه بیرون و خلاص بشی.
منتظر هم نیستم. کاش بودم.