reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ | 22:15

یه hands free قرمز خوشگل گرفتم اون هفته؛ خیلی مواظبشم و شب باهاش نمیخوابم. هر وقت میبینم کم مونده تا خوابم ببره درش میارم میذارمش کنار تخت. موهامم میبندم. دیگه صبحا میون موی بلند و سیم  میم بیدار نمیشم.

دستمال سیاه

توسط نرگس | دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ | 21:20

معضل.

پ.ن: انگار ننوشته بودم تا حالا این کلمه رو.

ادامه مطلب

توسط نرگس | یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸ | 18:0

۱. قبل رفتن، بچه و شارژرشو بردم گذاشتم تو کمد h. قرضی! حالا هوس کشیدنشو دارم. 

۲. این صحنه رو دوست داشتم و نباید یادم بره. در یک تراس مفروش، که در ِ کشویی اون باز بود و پرده ی سفیدش کشیده، یک طرف عموم نشسته بود  به دیوار تکیه داده بود و کتاب میخوند و یک طرف من نشسته بودم و به کوه نگاه میکردم که انقدر نزدیک بود انگار با ما دو متر فاصله داشت. بعد من مسافر سهرابو خوندم تو موبایلم تا کم کم هوا تاریک شد.

۳. یادمه وقتی بچه بودم رفتیم خونه مادربزرگم؛ من رفتم تو اتاق عموم و به وسایل رو میزش نگاه کردم و با خودم گفتم مگه فقیره که انقدر مداد و پاک کنش کوچیکن؟ یک اتاق همیشه سرد. 

توسط نرگس | شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ | 14:0

شب قبل از خواب میری قسمت وبلاگ دوستان و میبینی دو ساعت پیش وبلاگ قدیمی مشترکت نوشته شده. یک تک خط. یه کامنت میذاری، بعد میری تو اون یکی وبلاگ و کامنت خودتو تایید میکنی و میخوابی.

پ.ن: و هیچ حسی هم نداری. 

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸ | 16:30

آخه مگه میشه؟ دختره بود تو اینستا که گفتم گشتم پیجشو پیدا کردم و  از شهر باکو بود؛ استوری های دیشبشو الان دیدم. نظرسنجی گذاشته بود که چلسی میبره یا لیورپول! خودشم طرفدار لیورپول بود و یه عکس از صلاح گذاشته بود دور کله اش قلب کشیده بود! 

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ | 17:37

از طرف خودم یک عدد لبخند برای نوشته ی قبلی ام. که به ناگاه دیدم من خودشیفته نیستم ، بدشیفته ام.

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ | 17:20

امروز یکی از بدترین روزام بوده! بعد اون چیز ظاهری که همه امروز از من دیدن چی بود؟ غبطه برانگیز و : وای خوش به حالت. گل سرسبد ِ امروز، کانون توجه بقیه ی زنها. 

پ.ن: ادامه مطلبو توصیه میکنم به نخوندن.

ادامه مطلب

توسط نرگس | دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸ | 2:30

از بیرون صدای تیک تاک ساعت میاد. فیلم ترسناکه؟ تو اتاق که هیچ ساعتی نیست اینم از بیرون پنجره شنیده میشه. تنهام ولی الان حال ندارم بترسم، قرص خوردم بخوابم.

توسط نرگس | یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ | 15:15

ما باید ساعت نوشته ها رو رُند کنیم وقتی نمیتونیم اونقدرا تو زندگی دقیق باشیم.

توسط نرگس | یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ | 15:10

به مدت سی دقیقه، اطلاعاتی که به دردم نمیخوره و حتی کسی نیست در موردش حرف بزنم رو با سرعت بالا وارد مغزم کردم. فقط در موردش علاقمند بوده و هستم هرچند میدونم چیز زیادی هم یادم نمی مونه! در واقع ترجیح میدم به جای خوندن یا گفت و گو در موردش، کسی باشه که استادانه برام در مورد موسیقی دهه هشتاد میلادی* صحبت کنه، رو در رو‌.

*یه عنوان ِ کُلی گفتم.

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .