reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

کمی هم از درون

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴ | 1:51

خسته ام. گرسنمه. خوابم میاد. و دلم نمیخواد چیزی بخورم یا بخوابم. و برعکس ِ خستگی شدید جسمی، از نظر روحی به شدت تحمل کلی هیجان رو دارم. حالا میون این کشمش ِ روحی و منازعات بین دو نیمکره ی مغز، من تو جنگ داخلی خودم هستم و کلی وظایف دیگه هم بر گردنمه به خاطر دیگران. کی میاد یه وظیفه رو از دوش من برداره؟ یا بگه نمیخواد انجام بدی من به جات انجام میدم؟ یا بگه زندگی رو رها کن و کمی خوش بگذرون؟

از خرداد تا به الان چهار کیلو و نیم کم کردم. اوایل ِ رژیم گرفتنم هم سختم بود هم عصبی میشدم هم وزنم یک گرم هم کم نمیشد. انقدری که با خودم گفتم بدبخت شدم باید برم ازین آمپول های لاغری بزنم. هرچند من به خاطر قدم اونقدر چاق نمیشم اما هیکلی که من بپسندم نبود.حالا خودمو خیلی بیشتر دوست دارم. شاید دو کیلو دیگه کم کنم چون کمتر ازون دوست ندارم و روی صورت اثر میذاره.

مساله بعدی ترک کردنم بود که خیلی از روندش راضیم.

و باز مساله ی بعدی، درمان بیماریم، که از اونم راضیم.

روند یادگیری گیتار ، فردا مشخص میشه و کاملا بستگی به مود استاد داره. یه وقتایی میاد میگه الان چند ماهه گذشته و نباید اینطوری باشه و من برای پول تدریس نمیکنم و ازین حرفا.. که بگه من معلم خصوصی تو نیستم و فرمانروا منم! و گاهی دوستانه برخورد میکنه و بهم میگه راضیه و پیشرفت کردم. این هفته کمتر تمرین کردم اما خیلی از ایرادهایی که استاد بهم میگرفت رو برطرف کردم و توی نوت جدید آهنگ، یک صفحه رفتم جلوتر. حالا فردا استاد اگه حالش خوب باشه میگه آفرین و منو رها میکنه از حس ترس تایید نکردنش، یا اگه حالش خوب نباشه ممکنه مثل فراستی بیاد نقدم کنه و تهدید بشم به نابودی((:

دیگه همین فعلا.

در باسن ِ برخی زنان بالای پنجاه سال، دقیقا چه میگذرد؟

توسط نرگس | دوشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۴ | 21:0

من امروز کاملا عصبانی بودم. هنوز هم شام نخورده ام. پس عصبانی می مانم((:

کلی تمرین گیتار کردم. خیلییییععع زیاااد. در حدی که دستم داره میترکه، روغن زدم با باند بستمش ولی خشم درونیم نمیخوابه.. تو اینستا با یه زن مسن پنجاه شصت ساله دعوام شد چون من در مورد یک پست لباس که فقط شوآف بود نوشته بودم‌هنر زیباست ولی این مدل صحبت کردن در موردش (در مورد یه لباس لختی که نهایتا آخرش قراره بعد پوشیدنش ک س بدی) با من دعوا میکنه((: و میگه گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف بو میده و پول نداری این لباسو بخری حالا داری میگی توضیحاتش حال به هم زنه. در صورتیکه یه دختره ی جن ده صفت با صدای ِ زودتر منو بکن داشت در مورد لباس توضیح میداد و من فقط نوشتم هنر شما زیباست اما توضیحات حال آدمو به هم میزنه. از من میشنوید که یه سنی ازم گذشته اگه زنی دیدین که بالای پنجاه ساله و عقده ی بحث کردن داره و پاچه میگیره تا میتونید باهاش بحث کنید اگه از رو نرفت کونش هم بذارید چون اینها نه تنها خودشون درست نمیشن بلکه جماعتی رو هم خراب میکنند. امیدوارم هرگز به سن پنجاه سالگی نرسم. هر چند لایف استایلم، تا الانم قاچاقی زنده ام!

برای کنترل خشمم.. قرص خوردم، دعوای اینستایی کردم، زمینهارو تی کشیدم، گیتار زدم، باید یه آهنگ خشم خالی کن از استاد بگیرم((: و چهار بار هم خ ودارض#ایی کردم! ولی دلم میخواد ماشینو بردارم با سرعتی که میشه تو این خیابونا برونم و آهنگ گوش بدم. این آخرین مرحله است اما حال ندارم برم بیرون متاسفانه!

پاک نکردن ِ نوشته های نانوشته از روی سنگ قبرهای کهنه

توسط نرگس | شنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۴ | 5:45

میام وبلاگم و خب اول از همه نظرات. میبینم یک نفر با اسم نقطه منو فحش‌کش کرده که چرا چیزی که در موردش نوشته بودم رو پاک کردم! خب من که خودم میدونم چیزی را پاک نکردم و اصلا سر به وبم نزده ام اما نوشته ام را میخوانم.‌ من هم اصلا خبر ندارم که چه چیزی در مورد چه کسی نوشتم؟ به نوشته های قبلی نگاه میکنم که آیا چیزی نوشتم که کسی فکر کرده است توی آن پست که کامنت ِ فحش دارد، بوده است و حالا پیدایش نمیکند؟ من واقعا خبر ندارم. فقط میدانم چیزی جدیدی را پاک یا ویرایش نکرده ام و خودش هم خود به خود نمیپرد.

چقدر خوبه آدم ها به این درک برسن که اول به خودشون شک کنند و بگن ما داریم درست میبینیم؟ و بعد بپرسند. حرف زدن و سوال کردن بخشی از بزرگ شدنه. اینکه آدم افکار ِ ناگهانی ِ خودشو بذاره کنار، و بپرسه تو چیزی رو از توی نوشته های اخیرت پاک کردی؟ اولین جوابم این است که: نه. اصلا کدوم قسمت رو میگی؟ اصلا من میشناسمت؟

یادم هست که به رفیقم، وقتی باهاش تماس تصویری گرفتم و پشت فرمون بودم گفتم خواستم با یک راننده دعوا کنم، شیشه رو کشیدم پایین تا دیدمش خنده ام گرفت و اونم خندید و رفت. در صورتیکه من ِ قبلی ممکن بود دستشو بذاره رو بوق و فحش بده.‌ نمیدونم چوب خورده توی سرم یا کمی تغییر کردم. یا بیخیالتر. یا ناامیدتر. که بخوام جنجال به پا کنم سر ِ چنین چیزهایی.

آدم

آدم

آدم

احتیاج دارم به بودن ِ آدمها.‌ هرچقدر هم فاصله گرفته باشم منکر این نیستم که یک آدم ِ وابسته به حرف ِ آدم هام. حتی یک خط هم دلم را میلرزاند، خودم را به بیخیالی میزنم و اکثرا نمیدانم ماجرا نیست. شاید من آدم فضایی هستم و نمیدانم. که یک دفعه از فضا میام وبلاگ ِ خودم و میبینم فحش‌کش شده ام بابت کاری که نکردم و ‌نمیدانم ماجرا چیست.

آنقدر فضایی ام که نیم ساعت پیام صوتی میفرستم و جوابی نمیگیرم. میترسم آنقدر فضایی باشم که در آینده هم وقتی پا روی سنگ قبرم بگذارند ببینند حکاکی های سال تولد و مرگم، قبل از خواندن، ذره ذره به پرواز در می‌آیند و در فضا ناپدید میشوند، انگار که هیچوقت آنجا دفن نشده ام. و کسی لعنت بفرستد بر پرش ِ ناخواسته و ناگهانی ِ کلمات. لعنت بفرستد بر جایی که جای یک مرده ی واقعیتر را اشغال کرده است و آنقدر بی نام و نشانی خوب نیست که آدمها حتی نتواند سوال بپرسد که آیا اینجا اصلا جسدت را خاک کرده اند؟ حتما ذره ذره کلماتم که در حال فروپاشی و رفتن به فضاست مغز و قلب را غبارآلود و مسموم کرده است..

قاصدک در فرار از باد هم به خودش آسیب میزنه، طبق قوانین فیزیک!

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴ | 4:45

آدم، که روز شلوغ داره، آرامشو با یه نفر میخواد.

آرومم کن

نمیخواستم انقدر قرص بخورم حالا که از درمانم نتیجه گرفتم.. فقط خوردم که آروم بشم.. خب مثلا اهل درینک بودم شاید م‌س‌ت میکردم.. درین حد لازم داشتم.. منم مجبور شدم. نمیدونم چرا برا بعضیا عجیبه. خب این همه تو فیلما نمی‌بینن یکی یه چیزیش هست، میره تو بار میشینه؟ یا تو خونه خودش انقدر مینوشه مثلا رو مبل از حال میره؟

من هم، ماه ها پیش، درینک داشتم.. گفتم نمیخوام. گفتم نمیتونم.. پس دادمشون به خودش. چون میدونستم باشه، مینوشم و من اهلش نیستم.

دلم میخواد یکی بود زار میزدم.. مثل اون شبی که اومد دم خونه ام.. یادم نیست چیا گفتیم.. چیا گفتیم واقعا؟ همون بحث مسخره ی همیشگی و تهمت به من بود؟ حرف زدیم، گریه کردیم، آروم گرفتیم، یکی شدیم.. دلمو به دست اورد.. دلم باید به دست بیاد تا دهنم بسته بشه.‌ گریه ها و ضجه زدنام که پشت تلفن بود تموم شد اون شب..

هیچوقت کسی دستمو اینطوری نگرفته ببره دم خونه ام و صبر کنه برم داخل. حسرت اون شب هم حتی الان رو دلمه. چقدر داد زده بودم پشت تلفن. الان داد نمیزنم. امکانشو ندارم. شاید پشت تلفن اعتراض ِ یواشی کنم یا بگم کمبود و فقدان دارم.. در همین حد.. ولی حالم با زمانی که لازم داشتم کمبودهام حبران بشه فرقی نداره، فقط عکس العملهام آهسته تر شده. مثل ِ دونه های یک قاصدک بعد از وزش باد، بعد از فوت کردن، بعد از ضربه ای با دست یا پا، یا گذر ِ یک گربه، با هر تغییری، دستخوش تغییر میشه.. الانم حرف‌ها و احساساتم آروم و ملایم میاد بیرون ولی در نهایت یک شاخه قاصدک ِ نازیبا میشم که اجزاش پراکنده شده توی هوا. نذار این قاصدک این شکلی بمونه.. نازیبا، پراکنده، پخش و پلا اصلا!

پرش ِ خواننده ها از لبه ی بالکن های مجازی

توسط نرگس | سه شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴ | 4:42

الان که من اینارو مینویسم میشد که خواب باشم. شب قبل با رفیقم یه سریال جدید شروع کردیم. که من خیلی مشتاق بودم اما انگیزه ام برای دیدن این بود که اونم بخواد انقدر مشتاق بودم که به خواهرم گفته بودم دلم میخواد این سریالو ببینم و اون شیش فصلش رو دیده بود رو حساب اینکه من گفتم. اما من اونموقع مشغول سریالای دیگه بودم و به کل این رو فراموش کرده بودم. Crown. و هر کسی منو بشناسه میدونه که چقدر به خانواده ی سلطنتی علاقه دارم ولی دیگه پیگیر اخبارش نیستم. به هر حال برای شروعش دلم یه همراه میخواست.. مثل وقتایی که به خواهرم اصرار میکردم عشق ابدی ببین. ولی خب، رفاقت فرق داره با خواهری.. ما خیلی راحتتر میتونیم حرف بزنیم.

امروز روز شلوغی بود. دوشنبه. و من نتونستم هیچ تمرینی کنم.. همه رو گذاشته بودم رو حساب ِ شب که توی اتاق تنهام، آمپلی فایر رو روشن میکنم و مثل دیشب که در اتاق تنها بودم انقدر تمرین میکنم که فشارم بیفته و صبح با تاول دستم رو به رو بشم. بعد اون تاول توی تمرینهای بعدی پوست میندازه و نوک انگشتام سفت میشه؛ مثل ِ قبل از اون دو هفته ای که تمرین نداشتم. تمرینات هفته ی قبل هم بیشتر روی ریتم بود تا اینکه من بخوام فشاری وارد کنم..

امروز من برای خودم نبودم. مرتب کردن کمدها، تمیز کردن ِ خونه برای اومدن پدربزرگ و مهمون داری. اصلا خودمم کار داشتم. فقط برای اومدن مهمون نبود. هیچ وسیله ای رو پیدا نمیکردم همه چیزو ریخته بودم رو سر هم. بعد رفتم به بیمارستان ملاقات. ترافیک.. ترافیک ِ مسخره ی عصر.‌ بعد همراهی کردن ati دختر بیست ساله ای که از لحظه ی تولدش تو بیمارستان دیدمش تا به الان و رسیدنش به خونه اش. و تا رسیدم خونه رفتم پیش پدربزرگ. شاید چون بیشتر بیاد تو نوشته هام دوست دارم یه اسم براش بذارم که وقتی مثلا میگم اون لقب رو، اگه کسی خوند، بفهمه اونو میگم. مثلا گرندپاپا خوبه؟‌ آخه باید یه چیزی باشه که متفاوت باشه. وگرنه منکه پدربزرگهام فوت کرده اند. فعلا میگم گرندپاپا چون منکه خواننده ای ندارم. همون یکعدد هم که داشتم ظاهرا فیک بود چون تا من وبلاگمو شروع کردم وبشو آغاز کرده بود. آغاز چه کلمه ی عجیبی در محاوره! ولی دوست دارم اینطوری بگم. و حالا میبینم وبش پریده.. کمی مشکوک.. هیچ ربطی به من نداره اگه وبلاگ نویسی بخواد لبه ی یک بالکن هم ایستاده باشه و تهدید کنه به پریدن. حالا که برگشتم، در وب نویسی ِ دوباره ام، من تعلق خاطری نه به دوستان قدیم دارم نه جدید. تعلق ِ خاطر ِ من مخصوص به افرادیه که از نزدیک دیدمشون و باز هم میتونم ببینم نه کسانی که به جایی وصل نیستیم. حتی دوستان قدیمی که وبلاگمو میخوندند اگه زمانی بیان و بخونن قدمشون به روی چشم ِ تک تک ِ کلماتم و خودم، اما تعلق خاطری ندارم. در ِ اون قسمت رو قفل کرده ام فعلا. چون من آدم وابسته ای هستم و آدمها رو طور دیگری دوست دارم که آدمها درکش نمیکنند. مثلا من وابستگی شدیدی به پرنده باز، به مهربون، به فری فرزانه، به حسین، به علیرضا، به دوازده، و.. یادم نمیاد، خلاصه به اینها تعلق خاطر داشتم، علاقه داشتم، دوست داشتم تا ابد باشند ولی ارتباطمون قطع شد و این اشکال از منه که در مجازی زندگی میکردم یا شاید اسیر بودم در مجازی.‌ من امکان ِ دیگه ای برای ارتباط با آدمها نداشتم. اینجا اسم ِ ژیلت رو نیوردم چون از اول یک چارچوب تعریف شده داشتیم. خلاصه که من هر کسی بیاد و حتی تایم کوتاهی وقت بذاره بخونه رو دوست دارم.. اما مثل کسی که نمایشگاه ِ نقاشی داره. بودنشان خوشحالم میکنه. دیدنشان. وقت گذاشتنشان برای من ارزشمنده. خوش و بش کردن با آنها را دوست دارم؛ اما زمانی که ازین گالری ِ خاکستری و سرد و تب‌دار ِ وبلاگم خارج شوند دنبالشان نمیروم. من در گالری خودم، نگهبان ِ اثری هستم که از خودم به جای میگذارم. اگر ما آدمهایی بودیم که زمانی من از گالری بیرون میومدم هم آنها را میشناختم اوضاع متفاوت بود. اگر میدیدم این آدمی که لبه ی بالکن ایستاده و قصد پریدن داره آشناست و من چهره اش را بارها دیده ام در حدی که بگم وااااای (مثلا) پَری ِ فلان فلان شده چه غلطی داری میکنی برو عقب الان میام پیشت حرف بزنیم، و نگفتم واااای مَردُم بیاین یه آدم اونجاست که قصد خودکشی داره زنگ بزنین پلیس و آمبولانس.. اینها با هم فرق خواهند داشت..

حالا چرا اومدم بنویسم. هیچ حرفی نداشتم‌ اما حرف ایجاد شد. خواستم بگم من یک آدم ِ شب پر هستم‌‌. همیشه هم شب پر بوده ام و حالا پذیرفته ام که اگر رفیقم بیدار باشد کسی را دارم برای همصحبتی. اگر خواب باشد میتوانم برایش پیامهایی بگذارم که صبح بیدار بشه بخونه و اگه مثل الان خیلی تب دار و متوهم و همصحبتلازم شده باشم وبلاگم را دارم. فعلا اوضاع و تصمیم من برای این وهله از زندگیم اینه. داشتم میگفتم که یک سریال شروع کرده ایم. عصر با گرندپاپا اومدم بالا. شام درست کردم. برای ati هم فرستادم. و خیلی کارها روی دوشم بود تا برود. انقدر کمردرد و بدن درد داشتم و انقدر از نظر جسمی کم اورده بودم که خودمو میکشوندم برای ادامه، پس شصت میل قهوه با شیر کم چرب که شد یک لیوان، همراه با یک ایبوپروفن خوردم که بتونم شب بیدار بمونم. کار کنم. در نهایت به عشق اینکه قسمت دوم سریال رو ببینیم. که خب رفیق شفیقم مشغول کارهای خانه اش بود. کارهایی که اتفاقا من دوست دارم و استقبال میکنم. هر کسی که در مکانی زندگی میکند، چه اجاره ای باشد چه مالک، باید انقدری به محیط اطرافش اهمیت بدهد تا حس زنده بودن ایجاد شود. مثلا اگر کسی به من بگه من شیشه های خانه ام را دستمال کشیده ام هم من برایش خوشحال میشم! من حس ِ خوب میگیرم وقتی بدونم کسی حتی یک رومیزی برای میز ناهارخوریش خریده یا حتی دوخته. من اینطوری برای مردم ذوق میکنم چه برسه به اینکه رفیق خودم باشه. کسی که دستشو گرفته ام یا توی بغلش گریه کرده ام. پس من اعتراضی به تنهاییم ندارم. فقط خواستم بگم‌ من اون قهوه و قرص رو به عشقی خوردم در صورتیکه میشد یه کلونازپام بندازم بالا و بخوابم. الان هم سردمه هم گرممه و بی قرارم. بی قراری من گاهی اینطوریه که کاری نمیکنم گاهی ممکنه پاشم و در فضای خالی پشت مبلها راه برم برقصم و بی قراری و نشستن ِ من، به مراتب خطرناکتره چون توی توهمات خودم قدم برمیدارم.

ظرفهارو شستم. مگه تموم میشد؟ با وجود ِ اینکه اکثرشو تو ماشین ظرفشویی گذاشته بودم. چند لباس اتو کردم. دوشنبه است و قسمت جدید عشق ابدی میومد که چون با سرعت میبینم زود تموم شد.‌ قبلا بدون امپ هم تمرین میکردم‌ اما الان نه زیاد. وقتی دارم یه آهنگ رو تمرین میکنم باید بشنوم کجاش درسته کجاش غلط وگرنه که این قسمت از نت ها رو حفظ شدم فقط باید روی درست زدنش تمرکز کنم..

چقدر خوشحالم که اینجارو دارم.

دو ساعت پیش یک چیزی تو آسمون حرکت میکرد. دویدم در ِ بالکن رو باز کردم و لبه ی بالکن بودم در حدی که اگر کسی میدید میگفت آی مردم یه نفر در خطره. کسی نمیگفت نرگس ِ فلان فلان شده گمشو برو عقب الان میام پیشت گه اضافه نخور! ولی شیء نورانی رفته بود.

از وقتی به این خونه اومده ام، آسمون رو بیشتر دوست دارم.

بساز به رقص دنیا !

توسط نرگس | شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ | 15:7

چرا وقتی خواب آدم انقدر قشنگه از شب قبل آلارم گذاشته؟ خواب دیدم وارد یک خونه ای شدم که برای خودمون بود. تو حیاط ِ خیلی بزرگش کنار ماشینای دیگه پارک کردم. صدای موسیقی میومد. انقدر حیاط بزرگ بود یک گوشه یه بند موسیقی مشغول نواختن بودن.. و یک سری میز صندلی چوبی خیلی شیک چیده شده بود. چهره ی اکثرشون رو نمیدیدم انگار میخواستم راهمو کج کنم به سوی ساختمون ولی از روی ادب دم یک ساز متوقف شدم با لبخند. یک خانوم پنجاه و خورده ای مشغول نواختن بود و بار اولم بود چنین سازی میدیدم اما نواختنش مثل سنتور دو تا مضراب داشت و سیم ها رو سطح ساز بودند اما با فاصله. و صدای متفاوت و قشنگی داشت نه مثل گیتار نه مثل سنتور. همون نزدیکی رو یک صندلی نشستم هم به احترام اجرای اون قطعه هم دیدم با نوازنده چشم تو چشم شدم زشته برم. این قطعه تموم شد و من برنگشتم ببینم خواننده و درامرز و بقیه چه شکلی هستند. خواستم برم یه خانومی که اونم از خودم بزرگتر بود گفت ما امروز پذیرایی هم داریم هرچی میل داری بگو بیارم و دیدم چه غذاهایی رو میز بود که ندیده ام به عمرم! نه غذاهای سنتی نه فینگرفود، هیچکدوم نبود.. بااین حال گفتم نه مرسی غذا خوردم بعد گفت عشق کردم برات ازین غذا بیارم و نگران نباش مجانیه فقط تستش کن.. نمیتونم به تصویر بکشم ولی یه غذای خیلی خوشمزه بود.. که روش با خمیر تزئین و برشته شده بود. من که اولین برش رو خوردم چند نفر اومدن و کنارم نشستن انگار همه تو اون مجتمع زندگی میکردیم و منو میشناختن.. خلاصه از اون غذا خوردن و من قصد داشتم پولشو پرداخت کنم تو ذهنم، که آهنگ بعدی شروع شد.. انقدر اون آهنگ قشنگ بود که محو شنیدنش بودم... و آلارم گوشیم بیدارم کرد.. یادمه سالها قبل تو وبلاگم نوشته بودم کاش انقدر از موسیقی سر دربیارم که حداقل بتونم آهنگایی که تو خواب میشنوم رو بنوازم!

چهارشنبه با ناامیدی خالص رفتم کلاس.. استاد کمی راضیتر بود و گفت بیا یه آهنگ جدید از گری مور رو شروع کنیم که ساده است.. ولی استاااد جان! برا تو ساده است اون چیزی که من دیدم و الان میخوام بعد از این نوشته امپ رو روشن کنم تمرین کنم، ساده نبوداااا! یه جاش سه تا بندینگ پشت هم داره روی یک نت، که دو تاش بِند ِ کامله یکیش یک دوم (۱/۲)! همینکه اینو تمیز دربیاری و به موقع، ساده نیست.. اما استادم چون بیش از بیست ساله مینوازه ساده میپندارد)):

خلاصه از کلاس راضی بودم.. بعد در کمال ِ بی پولی رفتم حسابمو خالی کردم.‌ برا خواهرم کادو تولد خریدم و الان تو حسابم صد تومن مونده((: البته من یه مدلی هستم که پولم دست خداست هیچ ترسی از بی پولی ندارم.. براش یه جفت دمپایی روفرشی صورتی پشمالو خریدم.. ازین زمستونیا.. چون میدونم تو خونه میپوشه و کف خونه شون سرده چون زیرش خالیه. و شبیهشو جایی ندیده بودم.. روش دو تا گربه ی سفید داشت، شبیه گربه ی واقعی با مو! نه پشم یا نخ، با دوتا کلاه بافتنی. خواهرم دیوانه وار عاشق رنگ صورتیه.. با یه جعبه ی خیلی خوشگل صورتی طلایی و کمی خورده ریزهای صورتی.. از دو تا جا گرفتم اینارو و جدی اگه پول بیشتری داشتم بازم چیزای خوشحال کننده که دوست داره کنارش میذاشتم تو باکسش. ما معمولا هدیه هایی که به هم میدیم در حد خوشحال کردنه نه که بخوایم بترکونیم یعنی هر سال برای من کادوی معمولی میگیره در حد چهارصد پونصد و توقع بیشترم ندارم. اما امسال کادوم گرونتر و در ظاهر هم لاکچریتر از همیشه است. امسال دلم میخواست چیزی که میبینم و یادش میفتم رو براش بخرم چون گاهی ازش میپرسم چی دوست داره و الان میدونم کلی لباس داره همه خارجی و سوغاتی.. بااینکه همیشه میگه هیچی ندارم ولی ده برابر من لباس داره فقط لباساش به جایی که میخواد بره نمیخورن! یا انقدر لوازم آرایش داره و استفاده نمیکنه که چند وقت پیش گفت کلی وسایل نو رو ریختم دور چون تاریخش گذشته بود یادم رفته بود خریدم! همیشه در حال خریدن لاک و جوراب و لباس خونگی با جنس بده که ظاهرش فقط کیوته، اما آت و آشغاله و همیشه میگه چرا پول ندارم از بابام پول میگیره یا جلوی ما به شوهرش غر میزنه در مورد پول! برعکس ِ من که همیشه در بدترین شرایط شده چیزیو بفروشم اما حرف پول نمیزنم. همش میگه من پول ندارم گوشی بخرم و از زمان ِ آیفون 7 رو همون مونده در حدیکه بابام میخواست براش گوشی بخره مامانم گفت شوهرش ناراحت میشه منم گفتم این کار شما باعث میشه شوهره بره پولشو خرج رفیقاش کنه.‌ ولی چندوقت پیش یک گردنبند طلا خرید! عطش ِ خرید ِ طلا داره و هیچوقت سیر نمیشه. کلا خودشم میگه هیچوقت سیر نمیشم از طلا از لوازم آرایش از لباس.. بااینکه ساده میپوشه و فقط برا مهمونیا کمی آرایش میکنه، روز معمولی نهایت یه رژ بزنه. من دو سال پیش برا خرید گیتار و آمپلی فایرم النگوهامو فروختم چون بر اساس ِ منطق دنیا دو روزه و یک روزشم پریروز بود، زندگی میکنم.. الان همون دوتا النگو کلی شده پولش! اما هرچقدر بیشتر دنبال پول بدویی، پول هم میدوعه میره. اگه زندگیت بر اساس دلت باشه که خوب بخوای، برات خوب جور میشه. الان اگه تو وبلاگم اینارو نوشتم چون دلم خواست وگرنه من آدم دو دو تا چارتا کردن در مورد پول نیستم.. فکر اینکه الان انقدر خرج کردم و .. کی برام چیکار کرده و اینا .. نه اصلا. فقط بر اساس ِ دلم عمل میکنم. اینم بگم آخرین سالیه که برای خواهرم کادویی به قول معروف با ظاهر پینترستی میخرم دیگه باید بزرگ بشه و کادوهای خانومانه تری بگیره. خودم کلی ذوقشو دارم میخواستم پنجشنبه بدم بهش اما نبردم. شاید چون ۱۳ آبان بود و هنوز تا تولدش یک هفته مونده. فقط خریدای سفارشی مامانمو بردم.

جمعه مهمونی خانوادگی شلوووغ در حد سردرد در حدی که اومدم خونه ساعت ده شب از خستگی رو مبل خوابیدم.. بیدار شدم حالم بد بود اما به خودم که اومدم دیدم اصلا خوابم نمیاد. قرص خواب نخوردم. هیچ کار خاصی نکردم مغزم خواب بود نشستم دو قسمت عشق ابدی دیدم و کمی اینستا، بازی و آهنگ.. تقریبا هوا روشن بود که خوابیدم..

شاعر میگه:

Jetzt stehst du da an der Laterne
mit Tränen im Gesicht
Das Tageslicht fällt auf die Seite
der Herbstwind fegt die Straße leer

لباس های بی اختیار

توسط نرگس | سه شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۴ | 16:5

صبح بیدار شده ام. معمولا پیامهارو چک میکنم ببینم خبری هست یا نه. این وسط شیرقهوه ام رو آماده میکنم و تا این یک لیوان که کلش صبحانه ام محسوب میشه رو جرعه جرعه بنوشم، میرم سراغ اینستا و پیجهایی که فالو نکرده ام و اتفاقی میبینم. یک شکار پیدا میکنم و با نقاب بیخیالی برعکس آنچه گفته اند را میگویم. مثلا مثال نقض می آورم. دست از سر کامنتها هم برنمیدارم. به زنی که نوشته ترجیح میدم سگ باشم تا یک انسان منفور دوپا، گفتم چه خوب. اختیار با شماست از فردا سگ باش. و در جواب کسی که از ژنهای مشترک سگ و انسان حرف زده بود و اینکه یک ژن باعث شده سگ ، بشه سگ، و انسان، انسان.. نوشتم با تغییر اون ژن سگ میتونه تفاوت حافظ و سعدی و شعر نو رو متوجه بشه؟ من با سگ ها مشکل ندارم. هرچند کت پرسن هستم و عاشق گربه ها. من با حرفهای چرند مشکل دارم که اکثرشون ترجمه و کپی ویدئوهای یوتیوبرهای(یوتوب) خارجیه و شخص ِ صاب پیج انگار بیلش را فرو کرده در باغچه ی پدرش و حالا نفت فوران زده که با این ذوق و شوق.. بگذریم. من هر روز صبح اینکارو میکنم شاید حتی در حد یک کامنت. خیلی وقتها آدمها با من موافقند، گاهی دیده نمیشوم، گاهی میگن بیشتر توضیح بده و.. حتی ممکنه بعدا کامنتمو پاک کنم.

بعد از سالها یک کارزار هم امضا کردم برای میدان تجریش که اون همه چمن رو دارند سنگفرش میکنند.. و طبق تحقیقات درختهای چنار به این قدمت دچار آسیب خواهند شد و احتیاج به خاک و چمن و موجودات اطرافش دارند.. آخرین باری که رد شدم دیدم این فلان‌کش ها دور میدون رو دیوار کشیده بودند.. برام سوال بود تا امروز فهمیدم..

دیشب با رفیقم کافه رفتیم. قلیون و سیگار و چای و حرف.. بعد از ۱۲ روز دیدمش. بعد از دلخوری ها..

حس میکنم توی دوستی، دلم خیلی کوچیکه و حرف رو نمیتونم نگه دارم.. خوشحالیمو، ناراحتیمو، گریه مو، اعتراضمو.. اصلا اگه نتونم رو بازی کنم که نمیتونم به اون آدم بگم رفیق. بگم دوست. بگم شخص مورد علاقه. بگم تمام چیزی که من از وجود یک انسان در کنار خودم میخواهم. اگر نتوانم میشود فامیل، خانواده، آدمهای اطرافم.. و اعتراف میکنم هرگز به کسی انقدر نزدیک نبوده ام که هر وقت دلم بخواهد زیپ هودیشو بکشم پایین و دست کنم توی لباسش((: اصلا اگه من نتونم هروقت عشقم کشید دست بکنم تو لباس شخص مقابل و پوستشو لمس کنم، پس چه دوستی ای؟

چوب های خشک ِ نخراشیده

توسط نرگس | دوشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۴ | 3:26

حالا این موقع شب، دلم برای "خان کاکو" تنگ شده که بیاد..

فصل دوم سووشون رو زودتر بسازید نجاران!

فروش ِ روز. رهن ِ غروب. اجاره ی شب.

توسط نرگس | دوشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۴ | 2:46

میون خواب و بیداری بودم. حتی صورت بابامو دیدم که از پایین به من نگاه میکنه، من بالای مبل ایستاده بودم و اون روی مبل بود و میخندید. چشمانم را خوب باز کردم که نه من خوابم نمیبرد من هنوز منتظرم. کم کم اون حس لطیف که دست و پا میزنی برای بیداری ولی چیزی مثل کام مرگ دهانش را باز کرده و تو لقمه ی چرب و نرم و ناامید و منتظر، خوشمزه به نظر می آیی. از بدبختی های دنیا این است که بدخواب باشی، بخواهی جایی بروی، کاری کنی، و سر شب این هیولای خاکستری آروم تو را ببلعد. بعد بیدار میشوی. گوشی را نگاه میکنی. ساعت. وحشت. بیخالی. ساعت، وحشت، بیخیالی؟ آخرین لحظه ها یادت هست .. نه بابا من که خوابم نمیبره.. فقط یکم چشمامو ببندم انقدر به این گوشی نگاه کردم فقط چشمم خسته شده.. اون زمانی که گند میزنه به کل شب و هیچوقت ِ خدا خوابت نمیبره، وسایل آماده کرده ای برای تمرین، یک لباس برای اتو، یک ماشین رخت چرک.. مهم نیست..

در برابر چیزی که در وجود آدم میشکنند ، این خواب ِ بی موقع مهم نیست. پاشدم اولین کاری که کردم، گیتار را از روی مبل بردم توی اتاق. دیگه از وقت ِ تمرین گذشته. بعد دو تا کلونازپام دو خوردم. تازه رفتم توی دستشویی و فکر کردم که یعنی چه پیامی برایم نوشته است. نگفته نگرانت میشوم؟ نگفته به فلان دلیل بهت زنگ نزدم؟ بلند میشوم. نگاهم به آنتی بیوتیک جلوی آینه است که باید بعد از غذا میخوردم یکی هم از آن میخورم. با شوینده ی جدید پوستم را میشورم و تا یکی دو دقیقه روی پوستم باشد میروم سراغ لباسشویی. بعد باز شستن صورت و کرم ها. می آیم پیام را جواب میدهم. یاد ِ این حرفها که میگن، وقتی آبی سرد شد بدون جای دیگه ای گرم شده، ناخن های تیز و محکمی میشود از گلویم چنگ می اندازد، خوب که جاگیر شد راهش را به سمت قفسه ی سینه و بعد پایینتر معده، و بعد دلم ادامه میدهد. خیالش راحت میشود که خوب چنگ انداخته و من را پریشانده. خیال ِ سردی ِ آب و گرمی آب و تیکه های سنگین و پشت کامیونی!

امروز از کرم دست ساز دکتر به پاهایم زدم و جوراب ِ مچی صورتی ام رو پوشیدم. جورابی که به هر بهونه ای میخواست از من فرار کند با کرم دست ساز ِ دکتر ِ اونور ِ بلوار، به پایم چسبیده و تمام روز تکان نخورده. انگار نه انگار که پاهای من نازکند و جوراب مچی ها وقتی انقدر راه رفته ام باید جا به جا شوند. حالا بعد از این نوشته، میروم توی حمام جوراب را در می آورم پاهایم را میشویم. که فردا باز ادامه بدهم ببینم اونقدر برام باارزش میشه که به قول متصدی داروخانه برای بار دوم بروم؟

من کلکسیونی از کرم ها و شوینده ها هستم و باز بیماری پوستی گرفتم. برای هر جایم یک کرم و یک شوینده دارم و وقتی میخوام برم سفر مشخص میشه چقدر آدم ِ خودخواه و خانه دوستی هستم. چقدر با زنجیرهای کلفت به فکر خودم وسایل آویزان کرده ام و هرگز آزاد نخواهم شد. و از این زندانی بودن لذت میبردم تا وقتی دکتر گفت اتفاقا آدمهای تمیز زودتر میگیرن چون در معرض آلودگی نیستند. اونجا بود که یاد تمام ِ حمام های روزانه، کرم زدن ها، شوینده ها، وسواسها و.. یاد همه چیز افتادم ولی من از راهی که اومدم پشیمون نیستم. من واقعا دلم نمیخواسته اونقدر هم آزاد و رها باشم. درسته حالا با بیماری پوستی تصادف بدی کردم ولی در راه، درختان سبز بودند و نور خورشید ملایم بود.

Back to tote bag

توسط نرگس | یکشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۴ | 14:30

صبح بیدار شدم. انگار منتظر کسی بودم. واقعا بودم. هنوز هم منتظرم. خوابیدم. گوشیم زنگ خورد. شماره ای ناآشنا. گفتم حتما از دندانپزشکیه که وقت فردا رو فیکس کنه. تبلیغاتی بود. باز خوابیدم. یک و نیم قرص کلونازپام ۲ و بیخیال ِ اینکه امروز تا کِی میخوابم. خستگیم دررفت. حساب کردم هفت ساعت خوابیده ام که وسطش فقط پنج شش بار بیدار شده ام که در سه بارش فقط از اتاق بیرون رفتم و کاری کردم. حالا یک شیر قهوه ی تلخ در انتظار من است. شیر را سرد میریزم چون حوصله ی شستن ِ مخزن شیر ِ دستگاه را ندارم. کافی میزنم صد و ده میل؛ شیر تا هر جا که لیوانم جا داشته باشد. حالا همه ی آن را یک نفس سر کشیدم. لبه ی تخت نشسته ام و پنجره ی رو به رویم پرده ندارد. بعد از ماه ها پول خرید پرده جور نشده است. جلویم پر از لباس است. کف پاهایم را روغن زدم‌. متصدی داروخانه گفت اینها دست ساز هستند اما محصولی که شما میخواهی را نداریم. کلا این برند را نمی آوریم بااینکه ایرانی بود. بعد گفت بار اوله ازین کرم ها میخری؟ چون هرکسی خریده انقدر راضی بوده دوباره برگشته. گفتم‌ نه. اصلا بار اوله میام این داروخانه. خونه مون اون طرف بلواره و اکثرا همون طرف خرید میکنم. کرم دست ساز کف پا و یک نوار بهداشتی برای روزهای آینده. وسایلم توی کیسه پلاستیک معمولی بود و حساب کرده بودم و فروشنده های خانوم در شب خلوت دوست داشتند با مشتری حرف بزنند. اونکه بزرگتر بود مثلا پنجاه و خورده ای گفت خیلی خوش اومدین باز هم بیاین و به اون دختر جوان گفت وسایل خانوم رو بذار توی بگ. دختر با تعجب نگاهش کرد و بعد یک بگ پارچه ای کرم رنگ که آدرس و شماره ی داروخانه بود دراورد و کیسه ی پلاستیکی را در آن گذاشت.

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .