توسط نرگس
| سه شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴ | 4:42
الان که من اینارو مینویسم میشد که خواب باشم. شب قبل با رفیقم یه سریال جدید شروع کردیم. که من خیلی مشتاق بودم اما انگیزه ام برای دیدن این بود که اونم بخواد انقدر مشتاق بودم که به خواهرم گفته بودم دلم میخواد این سریالو ببینم و اون شیش فصلش رو دیده بود رو حساب اینکه من گفتم. اما من اونموقع مشغول سریالای دیگه بودم و به کل این رو فراموش کرده بودم. Crown. و هر کسی منو بشناسه میدونه که چقدر به خانواده ی سلطنتی علاقه دارم ولی دیگه پیگیر اخبارش نیستم. به هر حال برای شروعش دلم یه همراه میخواست.. مثل وقتایی که به خواهرم اصرار میکردم عشق ابدی ببین. ولی خب، رفاقت فرق داره با خواهری.. ما خیلی راحتتر میتونیم حرف بزنیم.
امروز روز شلوغی بود. دوشنبه. و من نتونستم هیچ تمرینی کنم.. همه رو گذاشته بودم رو حساب ِ شب که توی اتاق تنهام، آمپلی فایر رو روشن میکنم و مثل دیشب که در اتاق تنها بودم انقدر تمرین میکنم که فشارم بیفته و صبح با تاول دستم رو به رو بشم. بعد اون تاول توی تمرینهای بعدی پوست میندازه و نوک انگشتام سفت میشه؛ مثل ِ قبل از اون دو هفته ای که تمرین نداشتم. تمرینات هفته ی قبل هم بیشتر روی ریتم بود تا اینکه من بخوام فشاری وارد کنم..
امروز من برای خودم نبودم. مرتب کردن کمدها، تمیز کردن ِ خونه برای اومدن پدربزرگ و مهمون داری. اصلا خودمم کار داشتم. فقط برای اومدن مهمون نبود. هیچ وسیله ای رو پیدا نمیکردم همه چیزو ریخته بودم رو سر هم. بعد رفتم به بیمارستان ملاقات. ترافیک.. ترافیک ِ مسخره ی عصر. بعد همراهی کردن ati دختر بیست ساله ای که از لحظه ی تولدش تو بیمارستان دیدمش تا به الان و رسیدنش به خونه اش. و تا رسیدم خونه رفتم پیش پدربزرگ. شاید چون بیشتر بیاد تو نوشته هام دوست دارم یه اسم براش بذارم که وقتی مثلا میگم اون لقب رو، اگه کسی خوند، بفهمه اونو میگم. مثلا گرندپاپا خوبه؟ آخه باید یه چیزی باشه که متفاوت باشه. وگرنه منکه پدربزرگهام فوت کرده اند. فعلا میگم گرندپاپا چون منکه خواننده ای ندارم. همون یکعدد هم که داشتم ظاهرا فیک بود چون تا من وبلاگمو شروع کردم وبشو آغاز کرده بود. آغاز چه کلمه ی عجیبی در محاوره! ولی دوست دارم اینطوری بگم. و حالا میبینم وبش پریده.. کمی مشکوک.. هیچ ربطی به من نداره اگه وبلاگ نویسی بخواد لبه ی یک بالکن هم ایستاده باشه و تهدید کنه به پریدن. حالا که برگشتم، در وب نویسی ِ دوباره ام، من تعلق خاطری نه به دوستان قدیم دارم نه جدید. تعلق ِ خاطر ِ من مخصوص به افرادیه که از نزدیک دیدمشون و باز هم میتونم ببینم نه کسانی که به جایی وصل نیستیم. حتی دوستان قدیمی که وبلاگمو میخوندند اگه زمانی بیان و بخونن قدمشون به روی چشم ِ تک تک ِ کلماتم و خودم، اما تعلق خاطری ندارم. در ِ اون قسمت رو قفل کرده ام فعلا. چون من آدم وابسته ای هستم و آدمها رو طور دیگری دوست دارم که آدمها درکش نمیکنند. مثلا من وابستگی شدیدی به پرنده باز، به مهربون، به فری فرزانه، به حسین، به علیرضا، به دوازده، و.. یادم نمیاد، خلاصه به اینها تعلق خاطر داشتم، علاقه داشتم، دوست داشتم تا ابد باشند ولی ارتباطمون قطع شد و این اشکال از منه که در مجازی زندگی میکردم یا شاید اسیر بودم در مجازی. من امکان ِ دیگه ای برای ارتباط با آدمها نداشتم. اینجا اسم ِ ژیلت رو نیوردم چون از اول یک چارچوب تعریف شده داشتیم. خلاصه که من هر کسی بیاد و حتی تایم کوتاهی وقت بذاره بخونه رو دوست دارم.. اما مثل کسی که نمایشگاه ِ نقاشی داره. بودنشان خوشحالم میکنه. دیدنشان. وقت گذاشتنشان برای من ارزشمنده. خوش و بش کردن با آنها را دوست دارم؛ اما زمانی که ازین گالری ِ خاکستری و سرد و تبدار ِ وبلاگم خارج شوند دنبالشان نمیروم. من در گالری خودم، نگهبان ِ اثری هستم که از خودم به جای میگذارم. اگر ما آدمهایی بودیم که زمانی من از گالری بیرون میومدم هم آنها را میشناختم اوضاع متفاوت بود. اگر میدیدم این آدمی که لبه ی بالکن ایستاده و قصد پریدن داره آشناست و من چهره اش را بارها دیده ام در حدی که بگم وااااای (مثلا) پَری ِ فلان فلان شده چه غلطی داری میکنی برو عقب الان میام پیشت حرف بزنیم، و نگفتم واااای مَردُم بیاین یه آدم اونجاست که قصد خودکشی داره زنگ بزنین پلیس و آمبولانس.. اینها با هم فرق خواهند داشت..
حالا چرا اومدم بنویسم. هیچ حرفی نداشتم اما حرف ایجاد شد. خواستم بگم من یک آدم ِ شب پر هستم. همیشه هم شب پر بوده ام و حالا پذیرفته ام که اگر رفیقم بیدار باشد کسی را دارم برای همصحبتی. اگر خواب باشد میتوانم برایش پیامهایی بگذارم که صبح بیدار بشه بخونه و اگه مثل الان خیلی تب دار و متوهم و همصحبتلازم شده باشم وبلاگم را دارم. فعلا اوضاع و تصمیم من برای این وهله از زندگیم اینه. داشتم میگفتم که یک سریال شروع کرده ایم. عصر با گرندپاپا اومدم بالا. شام درست کردم. برای ati هم فرستادم. و خیلی کارها روی دوشم بود تا برود. انقدر کمردرد و بدن درد داشتم و انقدر از نظر جسمی کم اورده بودم که خودمو میکشوندم برای ادامه، پس شصت میل قهوه با شیر کم چرب که شد یک لیوان، همراه با یک ایبوپروفن خوردم که بتونم شب بیدار بمونم. کار کنم. در نهایت به عشق اینکه قسمت دوم سریال رو ببینیم. که خب رفیق شفیقم مشغول کارهای خانه اش بود. کارهایی که اتفاقا من دوست دارم و استقبال میکنم. هر کسی که در مکانی زندگی میکند، چه اجاره ای باشد چه مالک، باید انقدری به محیط اطرافش اهمیت بدهد تا حس زنده بودن ایجاد شود. مثلا اگر کسی به من بگه من شیشه های خانه ام را دستمال کشیده ام هم من برایش خوشحال میشم! من حس ِ خوب میگیرم وقتی بدونم کسی حتی یک رومیزی برای میز ناهارخوریش خریده یا حتی دوخته. من اینطوری برای مردم ذوق میکنم چه برسه به اینکه رفیق خودم باشه. کسی که دستشو گرفته ام یا توی بغلش گریه کرده ام. پس من اعتراضی به تنهاییم ندارم. فقط خواستم بگم من اون قهوه و قرص رو به عشقی خوردم در صورتیکه میشد یه کلونازپام بندازم بالا و بخوابم. الان هم سردمه هم گرممه و بی قرارم. بی قراری من گاهی اینطوریه که کاری نمیکنم گاهی ممکنه پاشم و در فضای خالی پشت مبلها راه برم برقصم و بی قراری و نشستن ِ من، به مراتب خطرناکتره چون توی توهمات خودم قدم برمیدارم.
ظرفهارو شستم. مگه تموم میشد؟ با وجود ِ اینکه اکثرشو تو ماشین ظرفشویی گذاشته بودم. چند لباس اتو کردم. دوشنبه است و قسمت جدید عشق ابدی میومد که چون با سرعت میبینم زود تموم شد. قبلا بدون امپ هم تمرین میکردم اما الان نه زیاد. وقتی دارم یه آهنگ رو تمرین میکنم باید بشنوم کجاش درسته کجاش غلط وگرنه که این قسمت از نت ها رو حفظ شدم فقط باید روی درست زدنش تمرکز کنم..
چقدر خوشحالم که اینجارو دارم.
دو ساعت پیش یک چیزی تو آسمون حرکت میکرد. دویدم در ِ بالکن رو باز کردم و لبه ی بالکن بودم در حدی که اگر کسی میدید میگفت آی مردم یه نفر در خطره. کسی نمیگفت نرگس ِ فلان فلان شده گمشو برو عقب الان میام پیشت گه اضافه نخور! ولی شیء نورانی رفته بود.
از وقتی به این خونه اومده ام، آسمون رو بیشتر دوست دارم.