reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۹ | 2:30

چی میشه یه وقتایی هیچکسی نیست، نه دوستام، نه نیمه دوستام، نه آشناهام، نه غریبه ها. نه کسی پیام میده، نه کسی استوریمو میبینه، نه کسی تو وبلاگ کامنت میذاره، نه کسی مزاحم میشه، نه کسی از پیپل نیربای ِ تلگ پیام میده، حتی کسی از خیابون با ماشین هم رد نمیشه صداش شنیده بشه. یه جن هم نیست نگاه کنه. همه با هم میرن. شایدم منم که از پیش همه میرم.

چند وقت پیش تو خوابم یهو یه حسی بهم دست داد، میخواستم بیدار بشم نمیتونستم بعد وارد یه جایی شدم که هیچی نبود خودمو نمیدیدم فقط میدونستم هستم، میخواستم نفس بکشم، نمیتونستم اما حس خفگی هم نداشتم، در تلاش بودم که بیدار بشم یه بار چشمامو باز کردم باز بسته شد، بعد فکر کردم دارم می میرم کلی خواهش و اینا کردم که نمرده باشم حتی یادمه یه دعا خوندم. چرا دارم اینو میگم به خاطر اون جمله ی آخرم که گفتم شاید همه نرفتند و منم که رفتم. اونموقع هم همینطوری بود انگار منو برداشته بودند گذاشته بودند جایی که هیچی نبود. من قبلا هم بختک یا فلج خوابو تجربه کردم ولی این واقعا فرق داشت. آخرشم با یک نفس عمیق از خواب بیدار شدم، از نظر جسمی حالم بد بود ولی خوشحال بودم که موندنی شدم.

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ | 20:15

دیشب رفتیم خونه مامانم، تولدش بود ولی در حد تبریک و اینا بود و تولدی نداشت. امسال اولین سالی بود که مامانم موقع تولدش مامانش دیگه نبود. میخواستم بهش بگم ولی مطمئنم خودش کلی نشسته برا همین چیزا تو دفترش چیزمیز نوشته و گریه کرده، برا همین من دیگه یادآوری نکردم. بااینکه اوضاع بین من و مامانم خرابه(دقیقا مثل میوه ای که پوست روش سالم و تازه و قشنگه ولی از درون خراب و فاسد و سیاهه) بااین حال فکر کردم اولین سالی که تولدم باشه ولی مامانم نباشه، اون روز...):

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ | 19:55

هفته پیش دوتا ماهی خریدم. یکیش همون روز مرد، یکیشم دو روز بعد. سبزه ام نخریدم مال خودمم حواسم نبود خشکش کردم((: حالا کی حال داره سفره هفت سین ِ کم سین و افسرده رو بچینه؟ از شرایط هفت سین چیدن، فقط ظرفهاشو دارم، چند تا سیب و سکه. 

همین ظرفهارو هم من عمرا میخریدمشون، چون از ظرف و ظروف هرچقدرم خوشگل باشه خوشم نمیاد، فقط اگه لازم داشته باشم میخرم. اینارو قبلا گفتم، خواهر اون آقاهه برام درست کرده که گاهی بخوام برم جاهای دور بهش زنگ میزنم. همون که برای مراسم هفت مادربزرگم اومد. 

 

توسط نرگس | یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۹ | 1:0

امروز با بابام رفتیم تعویض پلاک و پلاک ماشینو گرفتیم. پلاک باطل شده ی یه آدم مرده رو بهم دادن انگار|:

فلش بک بزنم به گذشته: یکی از عمه هام که فوت کرده، چند سال پیش یه روز که منو دید، (سال ۹۱ بود دقیقا یادمه به خاطر اتفاقات اون سال) یواشکی ِ مامانم* بهم گفت رانندگی میکنی؟ منم گفتم گاهی ولی نه زیاد. گفت حتما رانندگی کن خیابونارو یاد بگیر مثل من نباش، آدمی که رانندگی نمیکنه بیسواده. منم گفتم باشه و اینا. البته همون زمان هم به عمق حرفش پی بردم ولی اصلا نمیتونستم؛ چند سال بعدش موقعیتی پیش اومد که حدودا یکی دو سال رانندگی می کردم تااا... دقیقا سه سال و نیم رانندگی نکردم تا هفته ی پیش. البته من ذاتا/ذاتن راننده نیستم، رانندگیم خوبه ها اما ازون زنهای سفت و محکم ِ راننده نیستم|:

همیشه دوست داشتم به نصحیت عمه ام عمل کنم، کلا تصمیم گرفتم به نصیحت های آدمایی که منو دوست داشتند ولی دیگه نیستند عمل کنم یکی یکی. بالاخره فرصتی پیش اومد و پولی بهم رسید از سمت مادربزرگم و چندتا سکه هم داشتم و تصمیمم این شد که ماشین بخرم (دیگه طرف طلا نرفتم!). دختر یکی از دوستان دور هم قصد فروش ماشینشو داشت.. وقتی همه چی بخواد جفت و جور بشه، یهو میشه دیگه. 

میخواستم دو هفته پیش بیام بنویسم ولی نگران بودم که نشه یا اتفاقی بیفته معامله به هم بخوره. البته همچنان بگم که من زن سفت و محکم و کاربلدی نیستم و همیشه باید بزرگتر بالاسرم باشه و نفهمیدم چی به چی شد سر در نمیارم ازین چیزا امضاهارو فقط میکنمD: 

*مامانا معمولا خوششون نمیاد نصیحتی که خودشون نمیکنن رو عمه ی بچه شون بیاد بهشون بگه. 

پ.ن: اینکه طرف ِ خرید طلا نرفتم رو یه بار دیگه در یک پست میگم پراتون بریزه از کارای منD:

توسط نرگس | شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۹ | 0:55

مهمونی بودم، برای اولین بار واقعا گرفتم خوابیدم! تو شلوغی، روی مبل دونفره، که اصلا راحت هم نبود. کسی هم نفهمید چون اون موقع همه یه طرف دیگه نشسته بودند، ولی ده دقیقه ای فکر کنم خواب بودمD: منم اولش از همون مکانم داشتم حرف میزدم و موبایل چک میکردم بعد موبایل به دست خوابم برد. 

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹ | 12:30

۱. یه وقتایی یه ویدئوهایی میبینم تو اینستا، واکنشم اینه که "گمشو بابا، هنر کرد" یا یه حرف دیس طور، بعد میرم تو کامنتها میگردم میبینم کسی مشابهشو گفته لایک کنم، ولی میبینم همه نوشتن وای چه عالیه چه قشنگه مُردم براش  کیوته  کوفته زهرماره((: 

۲. دیشب یه خواب می دیدم و تو خواب میخواستم بیام تو وبلاگم بنویسم ماجرارو، چون نمیدونستم که خوابم. الان خیلی یادم نیست و مهم هم نیست ولی مینویسم شاید در آینده که خوندم خوشحال شدم از خوندنش. خواب میدیدم که من کلی مهمون دارم و ج هم هست. منم داشتم تو آشپزخونه کار میکردم عمو کوچیکه ام هم بود، بعد ج اومد تو  آشپزخونه و کلی وقت داشتیم ظرف و اینا جمع میکردیم و به هم نگاه های مشکوک و مورد پسند واقع شدن مینداختیم و اینا، بعد تعجب کرده بود من چرا با این لباس* جلوشم بعد یکم حرف زدیم و اینا، که حرفارو یادم نمیاد که بنویسم ..

۳.خب من قبلا در مورد این آدم حداقل دوبار( دوبارشو یادمه) تو وبلاگم نوشتم ولی میدونم نود و نه درصد یادشون نیست کیو میگم. راهنمایی کنم که گفتم به دخترش محبت و توجه و اینا میکنم هر وقت که میبینمش، به خاطر باباش. چون طلاق گرفتند و من سالهاست ندیدمش، چند بار عکسشو تو موبایل دخترش دیدمش فقط. یه بارم به دختره گفتم باباهه برام از یه شهر دیگه چیزی خرید و کلی گفتم ازش تشکر کن بگو من گفتم و اینگونه پیغوم پسغوم کردمD:

*میخوای ببینی چی پوشیده بودم دایرکت بده عکس بدم((:

8مارس

توسط نرگس | دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۹ | 17:35

امروز که رفتم داروخانه، حس کردم متصدی فروش(داروخانه چیD:؟) چه آقای خوب و پایه ایه و منم قرص خواب ندارم پس تیری در تاریکی رها کنم، تا بهش گفتم سریعا گفت باشه! درصورتیکه هرجا میرم یا نمیدن یا نسخه میخوان یا توضیح میخوان بابتش. البته من در پایان همیشه موفق به خریدش میشم. دفعه پیش که همینجا رفتم ازون چند نفری که اونجا کار میکنند از شانس من یه دختره ی بی همه چیز پررو اومد سراغم که برا استامینوفن هم نسخه میخواست. اینجاست که زنها خیلی ناجوانمردانه به همجنسهای خودشون میگن عقده ای؛ منم تو ذهنم به اون دختره همینو گفتم هرچند از ته دل نبود، چون یه طورایی بهش حق میدادم. یکی از دلایلی که من مردستیز نیستم اینه که به اندازه ی کافی ازشون بدی ندیدم، اتفاقا اکثرا خوبی و محبت و حمایت بوده، ولی از زنها تا دلت بخواااااد بدی دیدم.

مجددا حرف خاله زنکی

توسط نرگس | یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۹ | 12:25

از دیشب تا حالا دارم مبل میشورم. من اینطوری ام که همه چیزو باید با آب بشورم تا خیالم راحت بشه، از خشک شویی ِ قالیشوییها خوشم نمیاد. دلم میخواد با اسکاچ و مایع خوب بسابم بعد آب بریزم((: یه روحیه ی قدیمی مادربزرگانه دارم در این موارد. دیشب یهو تصمیم گرفتم و هندزفیریمو زدم و اول آشپزخونه رو خالی کردم که اونجا مبلهارو بشورم. این آشپزخونه ی تخمی حدودا یک چهارم خونه است در حالیکه خونه خودش کوچیکه و من همیشه جا برای لباسا و وسایلام کم دارم به جاش یه آشپزخونه دارم که میتونم توش هروقت خواستم مبل بشورمD: خلاصهههه دوتا مبل دونفره، یک سه نفره و دوتا یک نفره رو به تنهایی بردم آشپزخونه و شستم.  انقدر که جا به جا کردنش سخت بود، شستنش برام سخت نبود چون من هرکاری که با آب انجام بشه رو دوست دارم و یه جور آب بازی حسابش میکنم ولی برای بردنشون دلم میخواست کمک داشتم. یه زنه بود قرار بود بهش بگم پارسال بیاد، به اون میخواستم بگم بیاد که باز تنبلی کردم و نگفتم. تنبلی من از نوعیه که تنبلیم میاد زنگ بزنم و دو کلام حرف بزنم و تاریخ مشخص کنم، حتی با پولش هم اوکی ام، با کرونا گرفتن هم اوکی شدم تازگیا، حاضرم خودم هر کار سختیو که مناسب من نیست انجام بدم ولی زنگ نزنم.

اگه پسرهمسایه یا مرد بیوه ی  همسایه هم میومدن کمک دوست داشتما! اما افسوس میرن کمک ننه هاشون میکنن و نمیدونن منم کمک میخوامD:

من اصلا نمیخواستم خونه تکونی در ابعاد وسیع انجام بدم ولی واردش شدم. پرده هارو هم فردا/پس فردا باید زنگ بزنم بیان ببرن. از کارهای خونه تنها کاری که تو عمرم انجام ندادم بازکردن پرده و دوباره وصل کردنشه، اصلا از سیستمش سردرنمیارم حوصلشو هم ندارم. یکی از چیزایی* که بدم میاد، پرده های عجیب غریبه. قبلا که خودم ازون پرده ها داشتم، اون آقایی که خودش دوخته بود میومد باز میکرد میبرد میداد اتوشویی بعد باز خودش میومد لایه های مختلف ِ تهوع آورشو نصب میکرد. منم چندسال پیش همه رو دادم خیریه و پرده های ساده زدم.. البته همینم باز باید عوض بشه که به دلیل کمبود وقت رفت برای ماه های آینده. البت همه ی این کارا به خاطر خودمه چون خودم مهمترین فردم و از خونه تکونی دم عید خوشم میاد به خاطر همون روحیه ی قدیمی وگرنه که کسی نمیاد. 

*از خیلی چیزا بدم میاد متاسفانه. 

 

توسط نرگس | یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۹ | 8:42

دقیقا چیزایی که باعث میشه دیگران با خودشون بگن وای خوش به حالش، همونا در من حس ناخوشایند ایجاد میکنه و باعث میشه حس کنم تحت فشارم. 

توسط نرگس | شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹ | 2:2

پیام دارم که:

"دلم میخوادت لعنتی"  بعدشم بوس بوس بوس بوس

نه دلت نمیخواد، فقط اینطور خیال میکنی، واقعیتش این نیست. 

برا من که اصلا قابل تصور و قابل باور نیست‌.

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .