reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۹ | 17:20

سه تا کتاب از فاضل نظری گرفتم، بااینکه خیلی دقیق و موبه مو خوندم ولی برای من راضی کننده نبودند. البته بعضی از بیت ها خیلی هوشمندانه بودند و اونارو دوست داشتم. به نظرم اومد که وقتی میخونم باید یکیو داشته باشم یادش بیفتم که ندارم، ولی مثلا وقتی سهراب بخونم لازم نیست کسی وجود داشته باشه که یادش بیفتم فقط کافیه به هرچی که درون خودمه مراجعه کنم. 

پ.ن: شایدم دارم قدیمی و پوسیده میشم.

فلانم تو فلانت

توسط نرگس | جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹ | 18:45

تا حالا شده از خجالت یه نفر شما هم یهو خیلی خیلی خجالت بکشید؟ خیلی بده. مخصوصا اینکه اون آدمو به پررویی بشناسید و تصور نکنید که ممکنه خجالت بکشه و دوستی هم باشه که باهاش روابط خاص و مخوف ندارید یهو بیاد بگه فلان. (مثلا بگه تو که فلان و فلانی وقتی به من ِ هیولا میگی فلان از خجالت میخوام آب بشم برم تو زمین!) اصلا اون فلاناش تو وبلاگ هم نمیگنجه ولی اولین بار بود یکی بهم گفت فلان. برای دومین بار در امروز قطع کنید موبایلارو، حداقل برای چند ساعت.

[آیکن ِ اگر پوشش مناسب داشتی]

پ.ن۱: البته من ریلکس جواب دادم انگار نه انگار خجالت کشیدم. 

پ.ن۲: ولی این خجالتم هنوزم که هنوزه به پای اون یکی خجالتم که تو وبلاگ نوشتم نمیرسه، که یکی که میشناختم یه کامنت گذاشت، دقیقا یادمه ماه رمضون پارسال بود. چند روز همینطوری داشتم خجالت میکشیدم((:

توسط نرگس | جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹ | 16:53

از علاقمندی ها.

ادامه مطلب

توسط نرگس | جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹ | 13:0

دلم مهمونی زنونه میخواد. عصر هم باشه تا شب. از مهمونی ظهر و ناهار متنفرم. این کرونای در به در جلوی مهمونیای اینطوریو گرفته. زنها اگه بخوان دور هم جمع بشن احتمال کرونا گرفتنشون صد در صده ولی مهمونیای خانوادگی فقط یک در هشتاد میلیون احتمال بیماری هست|:

توسط نرگس | جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹ | 11:42

الان از جاذبه های ِ من اینه که هم شاتوت یخ زده دارم، هم دیروز آلبالو هسته گیری کردم و فریز کردم((: 

پ.ن: مناسب برای آخر شب که تنها و نیمه تاریکم! 

توسط نرگس | سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹ | 23:10

من یه آدم وِلویی هستم و از نشستن خوشم نمیاد. امروز رفتم بوتاکس زدم برای اولین بار و دکتر گفت تا چهار پنج ساعت بعدش باید بشینم بعدم باید صاف بخوابم. الانم سختمه بشینم و دو ساعت مونده. انقدر یکدفعه تصمیم گرفتم در مورد بوتاکس که حتی تا نیم ساعت قبلش خودمم خبر نداشتم چه برسه به بقیه. الانم باز فقط خودم میدونم. بعدشم خواستم به خواهرمادرم بگم حداقل، رفتم براشون بنویسم که دیدم تا بهشون بگم به جای اینکه تعجب کنند یا بگن خوبی چطوری اینا فقط میگن چند؟ بعد میگن اووو چه خبره و چرا و اینا، چون اصلا تو این خطها نیستن.. تو خانواده فقط خودم اهل این کارام بقیه زورشون میاد پول بدن بابت این چیزا‌. خلاصه اینکه اینجا اولین جاییه که دارم میگم و اولین کسی که بخونه اولین نفری خواهد بود که میفهمه. 

پ.ن۱: دلیل اینکه رفتم پیشونیمو بوتاکس زدم این بود که خیلی اخم میکردم، اصلا یه طورایی عادتم شده بود و به دکترم که گفتم اونم تایید کرد که باید بزنم وگرنه ممکنه خط بیفته. نگران اینم بودم که نکنه زود باشه برا اینکار که وقتی با دستیار دکتر که داشت آماده ام میکرد در مورد میزان دردش حرف زدم گفت منم زدم و.. پرسیدم چند سالشه گفت بیست و پنج!! به نظر من خیلی زوده بیست و پنج. دیگه خیالم راحت شد که تو سی و چهار سالگی همچینم زود نیست.

پ.ن۲: در مورد دردش بگم که دردش در برابر میکروبلیدینگ اونم رو پلک هیچه! تازه میکرو با بی حسی انجام دادم بازم درد داشت. این بدون بی حسی بود. البته من اونم(خط چشم نازک در محل رویش مژه) دوست داشتم و هر وقت پاک بشه بره بازم خواهم کرد/زد، چون معمولا یک سال می مونه..

چقدر حرف داشتم. تازه بازم حرف دارمD:

توسط نرگس | دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹ | 1:43

حوصله ندارم بخوابم یا کاری کنم یا حتی برم یه لیوان آب بخورم یا حتی از شیر آب مستقیم بخورم. اصلا خسته نیستم، امروز همه ی زورهامو در همه زمینه ها زدم و حتی حوصله ندارم خسته باشم. 

توسط نرگس | یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۹ | 17:9

دیروز صبح خواب دیدم یه دختر عرب هستم تو مثلا دویست سیصد سال پیش یا بیشتر، هیچ چیز مدرن* و امروزی ای وجود نداشت ولی پولدار بودیم و خونه و لباسهامون خوب بود. اطرافم هم آدمهای عرب زیادی رو میدیدم و دسته جمعی زندگی میکردیم و یک دختر بود که خیلی دوستش داشتم و همش بهش میچسبیدم و یه زن میانسال عرب بود که دعوامون میکرد و منو ازش جدا میکرد ولی تا چشمشو دور میدیدم باز میرفتم همه جوره میچسبیدم به دختره و اونم براش عادی بود. خیلی خواب طولانی ای بود، خلاصه اینکه باوجود اون دختره یه پسری هم بود (لابد از قبیله خودمون بوده) که روی اونم در هر فرصتی کرم میریختم و اونو هم از نظر جنسی دوست داشتم. ذاتم عوض نشده بود. فکر کنم در هر دوره ای از اعصار یا هر کشوری به دنیا میومدم باز همین بودم. 

* یه وسیله ی عجیب و بزرگی بود برای حمل و نقل که من هیچوقت تو هیچ عکس و فیلمی ندیدم و نشنیدم و اصلا نمیتونم توصیف کنم دلم میخواد بفهمم واقعا بوده یا نه.

حالا چرا من این خوابو دیدم‌. صبح زود برای کاری باید میرفتم بیرون. وقتی برگشتم مشغول خوندن یه سری مطلب شدم تو نت و یه عکس دیدم و بعد رسیدم به عکس حرمی که برای خوله دختر امام حسین در لبنان ساختند( من دفعه اولم بود چنین اسمی میشنیدم) و ماجراشو خوندم و داشتم به این چیزا فکر میکردم که خوابیدم. بعد فهمیدم از من هیچی درنمیاد هرگز همچنان در هیچ دوره ای از اعصار((:

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹ | 3:1

دوشنبه و سه شنبه نه شد پیاده روی برم نه شد ورزشمو کنم. اصلا وقت نشد یا در جمع بودم و کارداشتم و اینا.. حالا غمگینم و دلم میخواد انقدر راه برم که نتونم برگردم مجبور بشم اسنپ بگیرم.

توسط نرگس | یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹ | 11:47

من مادربزرگمو در سالهای اخیر زیاد نمیدیدم. جز این اواخر که بیشتر دیدمش، در سال چند بار میدیدمش ولی گاهی وقتا یه طوری حالم بد میشه از به یاد اوردنش، که فقط خودم میدونم. هفته ای چند بار هم خوابشو میبینم. کسی منو ببینه فکر میکنه که اصلا شاید ناراحت نباشم ولی هستم. گاهی هم کاملا فراموش میکنم. نمیتونم بگم بیست و چهار ساعته ناراحتم. نه نیستم. یه چیزی که ناراحتم میکنه اینکه وقتی مریض شد بعد از یه مدتی دلش میخواست کلی از کارای نکرده اش رو بکنه با اینکه مثلا یه سال پیش که بهتر بود علاقه ای نداشت به هیچ کاری. و اینکه کلی خاطرات کودکی باهاش دارم که یکی یکی یادم میاد. وقتی فکر میکنم، میبینم با مامانم هیچکدوم ازین خاطراتو ندارم ولی با مادربزرگم دارم. حتی این اواخر با اینکه حالش بد بود ازم پرسید آهنگ چی گوش میدم که از حال و هوام باخبر بشه!

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .