یعنی اگر سوسن نبود ، من اعتقادمو نسبت به جامعه ی نسوان از دست میدادم. کجان دوستای دختر و خانوم ِ من؟ !!
وقتایی که من اینطوری از درون قاطی و داغونم، اشتباهی پسوردای قدیمیو میزنم؛ وقتی میخوام زنگ بزنم شماره های قبلی رو میگیرم. گاهی با خودم میگم هفتاد، سی و هفت، بیست و چهار؛ این یکمی حالمو خوب میکنه. شماره ی شش رقمی خونه پدربزرگم وقتی من خیلی بچه بودم و ما هنوز تلفن نداشتیم و شماره ها شش رقمی بود. روانی هم خودتی.
پ.ن بعدا نوشت: اون عددو یه بار میگما D:
دیدم کسی وبلاگ ننوشته، بعد از مدتها رفتم بروز شده های بلاگفاک. یکی هم یه مطلب طولانی گذاشته بود خوندم خوندم خوندم آخرش کامنت گذاشتم "خیلی زر زدی" . بعد زور زدم دلم براش بسوزه وقتی کامنتمو میبینه ولی نسوخت.
من این وبلاگو از سال هشتاد و هشت دارم و وب قبلی هم از سال هشتاد و پنج. این همه سال وبلاگ نوشتن، فقط یه بار از تاثیر نوشتنم به این شدت احساس خجالت کردم و اونم امروز بود. یه خجالت زیاد که اصلا در ذهنم نمیگنجید بتونم تنها بشینم و بدون اینکه کسی مقابلم باشه اینطوری خجالت بکشم. حتی تو واقعیت هم از وقتی بزرگ شدم یادم نمیاد خجالت ِ به این زیادی. ولی من قرار نیست چیزیو در خودم تغییر بدم..
باحاله و حس خوبی داره، حتی حس اینکه آدم تنها نیست.
نِگا ! دقیقا پنجشنبه داشتم فکر میکردم موی کوتاه که به این دختر نمیاد موهاشم بلنده فکر نکنم دل بکنه ازش، پس بهش نمیگم موهاشو کوتاه کنه. شنبه شب عکس موهای کوتاه شده اش رو برام فرستاد، چقدرم بهش اومد!
پ.ن: دیگه گیر دادم به مقوله ی مو. باید تحمل کنید تا بکشم بیرون.
امروز که آرایشگا بودم وقتی خانومه داشت یکم سر موهامو کوتاه میکرد گفتم به نظرت موی کوتاه به من میاد؟ گفت نه!! منم از وقتی موهای بلاحدید رو دیدم توی مِت گَلا، همش دلم موهای اون مدلی میخواد ولی فکرشو به کل از ذهنم بیرون کردم. لباسشم تو اون مراسم از همه بیشتر دوست داشتم. همیشه همه چیزش به چشم من خوب میاد بااینکه ازین بهترم هست ولی من از بلا خوشم میاد. قبلا هم نوشتم تو وبلاگم، نمیدونم کدوم گوری رفته و برای چه سالیهD:
اینو ننوشته بودم و یادم رفته بود که امشب یادم افتاد. پارسال که مشهد بودم توی صحن دوستمو بعد از شونزده سال دیدم. شب بود. از بالای سرش رد شدم و یک لحظه نگاهم به صورتش خورد تا برگشتم دیدم اونم نگاهم کرد و ایستاد و سلام و حال و احوال کردیم. بعد نشستم کنارش و حرف زدن که کی چیکار میکنه. گفت دوازده سال تو حوزه درس خونده و الانم قم زندگی میکنه. وقتی بعد از دبیرستانش رفت قم یکی دوسال هنوز زنگ میزد خونمون ولی اواخر دیگه جوابشو ندادم که به روم نیورد. ولی حس کردم یکم روانی شده. مثلا گفت من همیشه میدونستم تورو یه بار دیگه میبینم، یه طوطی هم داشتم که مرد، میدونم یه بار دیگه میبینمش! خیلی حرف دیوانه واریه از نظر من. گفت تلویزیون نمیبینه و موبایلشم ازین ساده هاست که من شماره اشو گرفتم ازش و سه بارم بعد از دیدنش پیام دادم ولی جواب نداد. یه آقا هم کنارش نشسته بود اونم نه سلام کرد نه نگاه کرد، هیچی! من آدم مذهبی زیاد دیدم این یکیم فکر کنم مشکل داشت. خلاصه اومده بودن با هم دعا گوش بدن که من نذاشتم چون یک ساعت نشستم حرف زدیم، من کمتر اون بیشتر . بعد دعا تموم شد خواستن برن گفت من دیگه دمپایی میپوشم. انگار جلوی من معذب شد ازین دمپایی پوشیدن که منم گفتم خوبه که راحتی. چند باری گفتم اومدی تهران خبر بده انگار همین هفته پیش بوده با هم تو پارک می نشستیم چیپس و ماست موسیر میخوردیم که گفت زیاد نمیام. تو عمرم به جرات میتونم بگم جلوی هیچکسی انقدر راحت نبودم هم در گذشته هم وقتی بعد اون همه سال دیدمش هیچ خجالت، ترس، ناراحتی و نگرانی ای نداشتم. اولش گفتم صورتت لاغر شده تا آخرش چند بار دیگه پرسید واقعا صورتم لاغر شده که منم هربار گفتم آره چون واقعا شده بود ولی نمیدونم چرا براش مهم شد. در کل یکم متاسف شدم براش.
پ.ن: از سه شنبه ظهر تا الان که صبح پنجشنبه است فقط شش ساعت خوابیدم که اون شش ساعتم وسطاش بیدار شدم. البته قدیما رکوردای بهتر ازین زیاد میزدم.
اون یکی مادربزرگم که مُرده، هم اتفاقای خوبو به پای خودش میذاشت و میگفت من دعا کردم، هم اتفاقای بدو میگفت من نفرین کردم|: نمیدونم چه فکری با خودش میکرد؟ ولی واقعا من امشب یه دعای خفن که بلدم خوندم آلیسون گل نخوره! برای گل زدنشون دعایی نکردم پس خیلی هم نباید نگران این باشم که به مادربزرگم رفته باشم. فکرشو نمیکردم لیورپول بارسلونا رو ببره. خوبه* یکی بود که باهاش خوشحالیمو درمیون بذارم. همین دوست من❤ ِ بالا.
پ.ن۱: حالا گیر دادم به مادربزرگام یه پست درمیون میکشمشون وسط.
پ.ن۲: این مادربزرگمو هیچکس دوست نداره بهش رفته باشه ولی در کل یه زن قوی بود تو زمان خودش با کلی اخلاقای بد.
پ.ن۳: چهار هیچ اونم بدون صلاح؟؟ فکر نمیکردم بشینم بازیو تنهایی ببینم ولی رفتم خوابیدم نیم متری تی.وی و دیدم. بالاخره از راه دور باید مواظب دروازه میبودم😂 بازی رفتُ ندیدم سه تا خوردن.
*خیلییی زیاد خوبه.
۱. این مرد همسایه مون، رگ سادیسم منو بیدار میکنه. قصد دارم اذیتش کنم. ولی وقتی کاملا به حس خودم پی بردم که در آستانه ی ماه رمضون بودم.. یه همچین آدمی ام. هوای دو طرفو نگه میدارم، یعنی نمیتونم کار دیگه ای کنم. حالا ببینم بعد ازین ماه میتونم تاحدی آزارش بدم یا اذیت کردنش تا چه حدی خوبه؛ شاید اذیتش کردم و خوشم نیومد ازینکار. تا واردش نشم معلوم نیست فقط میدونم اصلا سخت و غیرممکن نیست. این حرفم ازون شوخیای جدیه.
۲. اینم برا ثبت در تاریخ بنویسم که من موقع سحر فهمیدم اول ماه نیست. چون با کسی حرف نزده بودم|: تازه دیدم پیج لیورپول هم برا ماه رمضون عکس گذاشته تبریک گفته ذوق کردم رفتم استوریش کردم|: یه ذره فکر نکردم درین مورد و مجبور شدم روزه بگیرم چون بیدار مونده بودم. خدا هم به زور هوای منو داره.
۳. در حال حاضر من کم پیدا ترینم. موقع سحر بالاخره رفتم تلگ و دیدم چقدر کجایی و نیستی دارم ولی seenنکردم. تلفنارو جواب نمیدم. زنگم که نمیزنم. امشب ساعت نزدیک یازده بابام زنگ زد بهم که چرا کم پیدام. چون این ساعتا همیشه خوابن جواب دادم ببینم چیکارم دارن. هرچی سعی میکنم میبینم نمیتونم یا نمیخوام بتونم مثل قبلم باشم. ولی کلا حس میکنم حالم بهتره.
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو