عههههه برف داره میااااااد..
یک ساعت بعدنوشت: و تگرگ|:
چندساعت بعد نوشت: واقعا فکر کردم ازین برف الکیاست و نمیدونستم انقدر دردسر میشه.
میخواستم این پستو پاک کنما، ولی برا کامنتاش نگهش داشتم(:
عههههه برف داره میااااااد..
یک ساعت بعدنوشت: و تگرگ|:
چندساعت بعد نوشت: واقعا فکر کردم ازین برف الکیاست و نمیدونستم انقدر دردسر میشه.
میخواستم این پستو پاک کنما، ولی برا کامنتاش نگهش داشتم(:
کامنت داریم که: "سعی کن تو ازش تاثیر بگیری اونو تتلو نکنی"
من از شجریان خوشم میاد؟ نچ. شجریان گوش دادن (نه به معنای واقعا گوش دادنش) یه سبک زندگی خسته کننده است برا من. پس من از اون مثلا دوست تاثیر نمیگیرم. اون چرا با من دوسته؟ کسی که از لابه لای درس و کتاب و مقاله و سمینار و فایل صوتی فلان دکتر و نمیدونم این چیزا میاد بیرون، نیاز داره به کمی به سطح اومدن و اکسیژن گرفتن و غرق نشدن، و من ِ هشت سال کوچیکتر (و کلا در یک فاز ِ دیگه)*، فوق العاده میتونم اون آدمو ازین رو به اون رو بکنم. ضمن اینکه گفتم اون از آدمایی که من میشناسم خوشش میاد و یه بار گفت من بهت افتخار میکنم!!!! |:
اولین باری که من با این خانم حرف زدم (پیش ازین دیده بودمش) تو یک موزه بود و حالش بد بود چون اصولا حالش بده و اکثر آدمایی که اصولا حالشون بده آدمای باهوشی هم هستند. اون روز من باهاش یکمی حرف زدم و بهش یه آدامس دادم چون چیز دیگه ای تو کیفم نداشتم و ایشونم رو اون دنده ی حال بد و فشار افتادنی با منشا روحی بود... بعد ازون شروع کردیم به توجه به هم و آدمهای مشترکی که میشناختیم مارو نزدیکتر میکرد ولی چیزی که انصافا و ناموسا منو بهش نزدیک کرد این چیزا نیست، تماس "گاها" جسمیه و من اگر جسمی از کسی خوشم بیاد و ببینم اونم این تماسو برقرار میکنه ولش نمیکنم، چرا باید ازین فرصت دست بکشم؟. حالا اون چرا بامن برخورد داره و ناز و نوازش میکنه رو نمیدونم چرا و احتمال میدم که اتفاقی باشه.
پ.ن: من از تتلو شنیده ام ولی هیچوقت شنونده ی آهنگاش یا طرفدارش نبوده ام. فقط از لحاظ مشخص بودن درجه روانی بودنش اونو مثال زدم.
* فاز من در رفتار رو در رو با آدمای واقعی: راستش من هرچی افسرده تر میشم از لحاظ رفتاری سرزنده تر و بهتر و مقبولتر میشم! گفتم یه بار هم. چون نمیخوام کسی بدونه اون تو چه خبره.
چند روز پیش اون دوستمو دیدم، و شام رو بدون قرار قبلی در کنار هم خوردیم، بعد تو راه برگشت به خونه که بود باز زنگ زد، بعد ساعت یازده و نیم شب دیدم یه شماره ثابت ناآشنا داره زنگ میزنه و برداشتم دیدم دوستمه و باز با هم حرف زدیم. من ازین دوستی مبتنی بر ادب و احترام و پر از ملاحظه کاری متنفرم ولی نمیخوام قطعش کنم. بدیش اینه که اگه خدایی نکرده من تتلو باشم اون استاد شجریانه! دیگه واضحتر ازین؟؟؟
برای خودم چایی ریخته بودم ولی یادم رفت بخورم. نمیدونم اومدم تو اتاق چیکار کنم که نشستم پای موبایل. فکر نکنم یکی دیگه درست کنم. مثلاااا دارم برنامه خوابمو بهتر* میکنم برای مدتی! و اون چایی همقرار بود مثلاااا یکمی خوابو از سرم بپرونه.
*از نظر من اینکه آدم شب زودتر بخوابه و زود بیدار بشه بهتر نیست، بدتره. ولی از نظرات دیگه مثلاااا بهتره.
۱. من اینطوری ام که یه چیزی رو به خودم میسپرم و نزدیکاش که میشه فقط یادمه قرار بود یه کاری کنم ولی اونکار یادم نمی مونه. ولی الان انقدر فکر کردم یادم افتاد تولد نویسنده وبلاگ کناری* بوده رفتم بهش تبریک گفتم.
۲. آخرش پیر میشیم هنوز وبلاگ A در حال پریدن و بسته شدنه و من باید براش پست بزنم.
۳. یه وبلاگی بود، دوازده؛ که کلی وقت گذاشتم/گذاشتیم که یاد بگیریم هر عدد چه شخصیتیه، بعد وبلاگشو حذف کرد، تو تابستون دیدم وبلاگشو زده بعد چند سال، که گویا بعد از اون دچار آلزایمر شد. مطمئنم نظراتمو ندیده اصلا به هر حال الان باز رفتم یه کامنت گذاشتم.
*کناری اسمش نیست فقط کنار وبلاگ منه.
دست انداختن دور گردن و شونه ها، از پشت، در حالت نشسته؛ اگه طرف مرد باشه آدم(خودم) چندان حوصله شو نداره و میخواد بره مرحله ی بعدی، اگه طرف زن باشه آدم حوصله شو داره و دلش نمیخواد دیگه حرکتی کنه و مدت بیشتری در همون حالت بمونه. هر کدومش لذت خودشو داره و نمیشه گفت کدوم بهتره. برا من هر دوش خوبه.
پ.ن: تجربه ی دیشب من.
به سال قمری، یک سال گذشت. تو این یه سال خیلی سعی کردم با خودم روراست باشم اون ته مه وجودم بگردم ولی هرچی گشتم نشانی از قضاوت ندیدم بااین حال قادر متعال منو شایسته دونست که همون بلایی رو سرم بیاره که یک سال پیش در موردش در اتاقی خلوت کسی با من درمیون گذاشت و منم فقط نظرمو گفتم، فقط نظرمو بدون قضاوت. فرداش مثل یک بیماری واگیردار منم مبتلا بودم.
بازی خوب میخوام. حتی سودوکوی خوب. هرچی میریزم مثل مال خودم نمیشه. هر کدوم یه مرگشون هست. الان فقط هپی گلس دارم.
حالا چقدر وبلاگ نوشتنم گرفته. تازه یکی هم نوشتم ولی حذف کردم. کسی دید؟
"وسواس" مثل یه دوست خوب و فهمیده و باتجربه است. هر وقت که حال آدم خوب نیست میگه بیا من کمکت میکنم تا حال بهتری داشته باشی. اگه هی بری حموم، اگه یه بار دیگه دستاتو بشوری، اگه دوبار با دو مدل خمیردندون مسواک بزنی، اگه صورتتو با فلان صابون بشوری... و کارای دیگه، خیلی حست بهتر میشه. و واقعا هم میشه. پس من ولش نمیکنم.