reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸ | 6:40

دو خوابیدم، یه ربع به پنج بیدار شدم ناخودآگاه و بدون خستگی.

خواب دیدم با مامانم و مادربزرگم رفتیم خونه قدیمیه. اونا انگار که رو زمین دراز کشیده بودن، بعد من با دست راستم دست مادربزرگمو گرفتم و با دست چپم دست مامانمو. اینطوری یه انرژی خوب و آرامشی برقرار شد و اونا چشماشونو بستن و من فقط داشتم دستامونو نگاه میکردم یه مدت طولانی.

پ.ن: زیر دستامون چندتا برگ سبز هم بود.

توسط نرگس | جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸ | 23:50

یه وقتایی حوصله ام فقط اینطوری باز میشه که همه جا رو  تا جایی که میتونم تمیز کنم. مخصوصا اگه شب باشه یه طور دیگه ای اینکارو دوست دارم بکنم، نمیدونم چرا. الان همه جا رو تمیز کردم، ماسک گذاشتم ازین نقابیا، و نشستم‌. چه بوی بدی داره عمرا دیگه این مدلی بخرم. روش هم نوشته بعدش شسته نشه. من چطوری تحمل کنم بعدش؟

داشتم کارامو میکردم دیدم چه خوب بود اگه که یه زن داشتم. مینشست پشت میز آشپزخونه تا من کارارو کنم باهام حرف میزد بعد آرایشامونو پاک میکردیم و ماسک میذاشتیم پوستامون زیباتر* بشه! حداقل یه چیزی می اورد بخورم الان. خب یه زنم برا من بگیرید والدین گرامی‌.

*پوستش بد باشه من نمیخواما

توسط نرگس | جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸ | 18:40

حواسم نبود غذایی که برای خودم پختمو سوزوندم. حالا دلم آش میخواد چیکار کنم؟ اون آشی هم که دلم میخواد دوره. یه بار من خیلی حالم گرفته بود، یه پنجشنبه شب هم بود، شاید یه ماه پیش. بعد با یکی از مثلاآشنایان به صورت خیلی بیخبر رفتیم بیرون‌. پایین شهر. من نمیدونم زندگی اونجا چطوره ولی از نگا کردن و گشتن اونجا خیلی خیلی خوشم میاد و انرژی خوبی میگیرم. یه آبمیوه فروشی معروف قدیمی هست که اسمش علی باباست اول رفتیم اونجا بعد یه آش فروشی هم کنارش بود. علی بابا رو قبلا رفته بودم ولی آش کناریشو نخورده بودم و برا تست یه آش رشته من گرفتم یه آش شله قلمکار اون آشنای فلان فلان شده(برده گردونده بعدشم برگردونده خونه، آخرشم شد فلان فلان شده، شانس نداره). منم همه ی آش اونو خوردم|: خب خوشمزه تر بود دیگه. این آشهای دیگه که به عمرم خورده بودم هیچکدوم مثل اون نبودن. برا همین باید سلولهای بدنمو ازش پر میکردم معلوم نیست دیگه کی من ازونا بخورم ولی اون میتونست بازم بره بخوره. خلاصه که ازون آشها میخوام الان‌. الان واسه فان زدم تو اسنپ ببینم چقدر میشه تا اونجا، سی و شیش تومن بود. یه بار همینطوری زدم ببینم ازخونه تا فلانجا چقدره بعد موبایلمو زدم به شارژر، اما دستم خورده بود و گرفت. یهو دیدم طفل معصوم داره زنگ میزنه! باشرمساری گفتم الان لغو میکنم نیااااا.

توسط نرگس | جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸ | 18:10

انگار قبلنا میدونستم وقتی تنهام چیکار کنم. الان نمیدونم. هوا هم سرده لعنتی نمیخوام برم بیرون. باز اگه تابستون بود میرفتم جایی؛ حداقل یکم پرسه میزدم. بعد نگید چرا بدت میاد از زمستون*. زمستون باشه، عصرجمعه هم باشه، تنها هم باشم. فقط خوبه که غمگین نیستم. هیچی نیستم. 

*وبلاگمه میخوام غُر بزنمD:

توسط نرگس | جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸ | 12:55

بالاخره ما دیشب رفتیم و این داداشه رو بله برون کردیم! 

جمله بندیو داشتی؟ 

رو به موت

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸ | 7:25

دیشب رفتم خونه مادربزرگم. دلم میخواست صداشو ضبط کنم ولی چون در بدو ورود موبایلمو زدم به شارژ نمیشد مخفیانه اینکارو کرد و اگرم متوجه میشد ناراحت میشد. حرفاش طوری نیست که بگم مادربزرگانه است.  مدل خودشه دیگه و کاملا منحصر به فرد. میخواستم برام بمونه تا بعدا بازم بشنوم. فکر میکنم صدا خیلی یادگاری تره تا مثلا عکس. 

به خاطر من از تخت درومده بود و تو هال نشسته بود. مامانم گفت خسته شدید برید بخوابید ولی گفت نرگس اومده یکم دیگه می مونم حیفه. لعنت به من.

یه بار پدربزرگم که سرطان داشت اومد خونمون(خونه مامان و بابا) همه پشت میز نشستیم بعد خسته شد مامانم براش پتو انداخت و رو زمین نشست‌. من یکدفعه فهمیدم این آخرین باره که میاد خونه ی ما سعی کردم ذره ذره و ثانیه به ثانیه اشو متوجه بشم. هنوزم اگر بخوام میتونم برم تو اون لحظات و همه چیزو با جزئیات به یاد بیارم بااینکه خیلی از خاطراتم پاک شده به دلیل چندین بار بیهوشی. 

دیشب دلم نمیخواست باور کنم این آخرین باره یا حتی جز آخرین دفعات.

 

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸ | 7:5

چقدر دیشب برام دوره.

از بعدازظهر خیلی حالم بد بود. اول به بابام زنگ زدم که شام درست کنم و بیاد ولی کارداشت و نمیشد یا اگه میشد دیر میشد و خیلی خسته بود، گفت دیشب هم ساعت ده رسیدم خونه. بعد به مامانم زنگ زدم که پیش مادربزرگم بود، که برم اونجا. ولی اونم گفت نه. یعنی دلیل داشت. قرار بود دکتر بیاد بالا سر مادربزرگم و اونم میگفته الان آمادگی ندارم کسی منو ببینه یا من کسیو ببینم و ازین حرفای همیشگیش. حالا اینم بماند که ظهر سر یه مساله ای چقدر گریه کرده بودم، شاید بعدا تو رمزدار نوشتم. بعد هر چی شب تر و هرچی سردتر شد حال منم بدتر شد. یعنی حاضر بودم رگمو بزنم ولی تو اون حال نباشم؛ باخودم میگفتم چقدر خوب بود اگه واقعا میزدم. ساعت هشت و نه دیدم (شرمم میاد بگم دوستم؛ ترجیح میدم بگم مزاحمم) یعنی کاوه داره استیکر میفرسته اونم از نوع ترسناک|: اولش توجهی نکردم و فقط گفتم چیه اینا آخه. ولی قبلا هم نوشتم که اون میتونه حال منو خوب کنه بدون هیچ حرف خاصی بدون هیچ کاری صرفا به دلیل اینکه در گذشته هم همینکارو کرده و شاید مغز من شرطی شده یه همچین چیزایی. بهش گفتم که الان حالم خیلی بده و اینا.. یکمی حرف زدیم و گفت بگو چی شده یه راه حال پیدا کنیم و منم چیزی نگفتم و فقط تشکر کردم و گفتم همینکه اینو میگی برام کافیه. حالا نمیدونه راه حلش از نظر من مُردَنه. بعد از ده بیست دقیقه من تا حدودی حالم بهتر شد و خداحافظی کردیم. بااینکه ظهر بعد از گریه خوابم برده بود و احتمال اینکه شب دیر خوابم ببره بود، خیلی زود خوابم برد در حالیکه همه جام درد میکرد، روحی و جسمی.

الان فقط فکر اینکه امروز که این همه کار دارم و باید این همه جا برم اگه حالم مثل دیروز باشه...

توسط نرگس | سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸ | 0:0

چند وقته رمزدار ننوشتم دلتون گرفته ؟ ((:

پ.ن: رمز را هر کسی دارد، دارد.

ادامه مطلب

توسط نرگس | یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۸ | 23:55

خیلی اتفاقی یکی از دوستای دبیرستانمو پیدا کردم. خونه ی یه دوست دیگه؛ در واقع خواهر دوست من با دوست من، دوست بود. اصلا فرق نکرده بود و سریع شناختمش. ولی اون اسممو و قیافه ی زمان مدرسه ام فقط یادش بود و گفت عوض شدی. من زیاد عوض میشم. در حدی که مامانم یه بار یه عکس سه در چهار ازم دید گفت اگه جایی میدیدم نمیفهمیدم تویی((: 

ذوق پیدا شدنشو دارم؟ نه زیاد. ولی شماره اشو داد ببرمش گروه دوستای مدرسه ای و .. این صحبتا. 

از لحاظ رفتاری خیلی از من بزرگتر بود. که این برمیگرده به اینکه من اگه تحت کنترل خودم نباشم و یهو یه چیزی پیش بیاد خیلی خانومانه نیستم. آیکن خجالت. مثلا بعدا با خودم گفتم چرا وقتی گفت معلم شدم من یهو گفتم مااااای گااااااد(((: 

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸ | 16:35

ولی اگه چیزی بشه پدر مادرامون بیشتر گناه دارن، هم جوونیشون هم الان که وقت آرامش و آسایششونه باید تو اون وضع بگذره.

آقااااااا من حوصله ی هیچ وضعیت جدی ای رو ندارم): نمیشه من یه موز بردارم و آروم ازون گوشه از کشور خارج بشم؟ 

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .