reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹ | 19:10

خنده دارترین اتفاق امروزم این بود که یکی بهم گفت مثل پوریا پورسرخ حرف میزنی((: 

البته داشتم با داد و بیداد و لات گونه هم حرف میزدم#اون_روی_سگم

توسط نرگس | جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹ | 2:10

اگه بخوام حال بد الانمو خوب کنم تنها راه موثرش اینه که پاشم برم بشینم تو کوچه. خیلی وقتا به این نتیجه میرسم که برم فقط یه جایی بیرون بشینم حتی اگه کاری نکنم. خیلی وقتا هم میرفتم، یه پاتوق داشتم، پیاده میرفتم تا برسم به اون نیمکت.. اینا به کنار، آخرین باری که پیاده روی کردم رو یادم نمیاد. فقط میدونم مرداد ماه نبوده انگار.. اونم من اونم من اونم من. بعضی وقتا نمیفهمم بیدارم یا خوابم. فقط یکجوری میگذرونم که بگذره. چند شب پیش به ک گفتم این هفته تو یک شب، دوتا قاب عکس شکستم و یه پیتزا رو با جعبه انداختم تو بازیافتی ها! سر همین قضیه ی شکستن هم دستم زخم شد. خوبه ازم سوال نمیکنه دلیلشو فقط پرسید چه عکسی بود که گفتم گل بود. اینجام گفتم خوانندگان گرامی وبلاگ بخونن و بدونن این صاب بلاگ چه کارای زیانباری میکنه که اصلا نه به چشم اطرافیانش میاد نه رفقاش. میتونم قسم بخورم یک نفر هم در دنیای واقعی نفهمید من اینکارو کردم.

توسط نرگس | جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹ | 1:43

در این برهه ی زمانی، از بالا گوشت خوار، از پایین گیاهخوار! 

پ.ن: دیگه محرم شد بسه جمع کنیم حرفای بد نزنیم((:

توسط نرگس | پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹ | 15:15

فکر کن در یک مسیر نسبتا دور سوار ماشین شدم، من و راننده موقع رفت ماسک نزدیم برگشت ماسک زدیم|: اتفاقا تو ذهنم بود بپرسم ماسک بزنم یا نزنم؟ ولی چون روز هفتم مادربزرگم تا بهشت زهرا رفتیم و ماسک نزدیم به خودم گفتم ممکنه ماسک بزنم بد باشه یا بهش بربخوره؟ اون موقع با اینکه اردیبهشت ماه و تو اوج کرونا بود ولی من حس ماسک زدن تو قبرستون نداشتم به هیچ وجه من الوجوه. اون روز پیاده شد و اومد سر خاک مادربزرگم و اولین بار بود که بابام میدیدش ولی چیزی نگفت. از بابام پرسید مراسم کی شروع میشه؟ بابام گفت مراسمی نیست. فقط من و بابام و مامانم و خواهرم و بچه هاش بودیم. فاتحه خوند و رفت. 

چرا بعضی فکرا انقدر اعصاب خوردکن هستند؟ مثلا دیروز که نمیخواستم با اسنپ و آژانس برم و هماهنگ کردم باهم بریم، یکدفعه قبل رفتن یاد یه چیز کاملا فراموش شده افتادم و داشتم میگفتم خدا کنه حافظه اش پاک شده باشه، یاد اون روزی افتادم که ما میخواستیم بریم کیش و ناهار اومد خونمون، حتی یادمه خورشت کرفس داشتیم، بعد مارو گذاشت فرودگاه.

پ.ن: چرا برگشت ماسک زدیم؟ چون من جایی که میرفتم ماسک اجباری بود وقتی کارمو کردم و اومدم ماسک به صورتم بود ولی میخواستم برش دارم که دیدم ماسک زد. حتما اونم داشته فکر میکرده بزنه یا نزنه و ممکنه من بهم بربخوره یا نه.

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹ | 0:5

آقا من دیگه هر شب میشینم چهل تیکه میبینم. قبلا هم از محمدرضا علیمردانی خوشم میومد، کلا اولین باری که تو عمرم و تو تی وی دیدمش، ازش خوشم اومد. الانم که مجری چهل تیکه است فقط میشینم عکس العملا و صداشو گوش میدم ، خیلی باحاله ناموسا.

پ.ن: البته فکر کنم دیگه قطع بشه به خاطر دهه.

توسط نرگس | شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹ | 2:45

چقدر قبلا، مثلا دو سه ماه پیش با احتیاط میرفتم داروخانه. انگار قراره صدجور مریضی بیاد سراغم. البته من وسواس دارم ولی ترس نه. همیشه هم گفتم مردم در دوران کرونا تازه شدن من در حالت همیشگیم. ولی امروز فقط یه ماسک زدم رفتم بعدشم اومدم دستمو چند تا پاف اسپری زدم همین. ولی مثلا اون دو سه ماه پیش، با دستکش میرفتم و به محض بیرون اومدن از داروخانه دستکش لاتکس نو رو مینداختم توی سطل جلوی داروخانه بعد ضدعفونی سرتاپا، به محض رسیدن به خونه کل لباسا تو ماشین لباسشویی. الان ماسکو فقط میزنم چون قانونشه. اون ضدعفونی دست بعد از خارج شدن هم که همیشه بوده. حالا یا اسپری بوده یا ژل دست یا دستمال مرطوب.. 

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹ | 14:30

بعضی وقتها منتظر یه چنین فرصتی هستم مثل امروز و وقتی بهش میرسم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. اصلش اینه که دیگه به سختی میتونم کارایی که دوست دارمو انجام بدم. افسردگی منم این شکلیه. میرم میام میگم میخندم و همه کار میکنم(جز یک کار)، ولی وقتی میگن بیا این زندگی پاشو برو یکم خوش بگذرون انگار دیگه حتی جراتشو ندارم. 

و حالا اون یک کار، که انجام نمیدم. من هر روز کارای پوستیمو انجام میدم، کرمها و قرص و آرایش(در درجات مختلف)، حموم و به خود رسیدن و .. هر کاری که یک آدم بهتر از نرمال انجام میده ولی یک کاریو دیگه نمیتونم انجام بدم و اونم شونه کردن موهامه. با اینکه هر روز موهامو میشورم دیگه نمیتونم اونارو شونه کنم انگار سختترین کار دنیاست. ولی اصلا به چشم نمیاد چون وقتی برم مهمونی ای که مجبور باشم روسریمو بردارم حتما براشینگ میکنم یا خونه مامانم برم حتما جلوهاشو سشوآر میکشم ولی در حالت معمولی نچ. الان میتونم بگم چند روزه موهامو شونه نکردم و از حموم که اومدم بعد از خشک شدنش فقط بستم. موهای منم همیشه شونه لازمه چون جنس خاصی داره و زود گره میخوره. البت هر چند روز یه بار ماسک مو و کرم مو میزنم تا گره هاش باز بشه. حالا الان میدونم کسی به تخمش نیست این حرفام. تموم اون کارها که انجام میدم در واقع یه جور وسواسه و بعدم یه جور ماسک برای وقتی که کسی منو میبینه بگه آره این همه چیزش اوکیه.

پ.ن: فقط اون همه توضیحاتم که خودمو تبرئه کردم. یک کلام بگو موهامو شونه نمیکنم دیگه|:

توسط نرگس | شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹ | 1:15

دلم میخواد یک روز کامل تو تخت بمونم و کاری نکنم و اون روز احتمالا یکشنبه است، یعنی امیدوارم باشه. 

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹ | 22:30

حالا من از امروز انقدر میخورم انقدر میخورم تا پری بشم. اصلا هم ناراحت نیستم و این روند رو دوست دارم. اگه زمانی قرار باشه متوقف بشه ترحیح میدم بمیرم. چند روز پیش یه زنه رو دیدم سه سال از من بزرگتر بود ولی جای همسنای مامانم بود از لحاظ هیکل و قیافه. بچه چهارمشو باردار بود یه چهار قلو هم یه بار زاییده بود طبیعی ولی زنده نمونده بودند چون بیمارستانه دستگاه نداشته!!! یه همچین چیزایی هم برای من مساوی با مرگه. البته الان یکی دیگه رو میخواستم تعریف کنم ولی اول اونو گفتم. چند ماه پیش یکی از فامیلا که فقط یه سال از من بزرگتره عمل کرد و دکتر گفته بود رحمتو ممکنه از دست بدی چون یه فیبروم اندازه یه بچه داشته و همینطوری هم که دیدمش انگار باردار بود. یه همچین چیزی هم برای من یعنی مرگ، اینکه دیگه آدم نه پریود بشه نه ارضا.

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹ | 22:10

تنها چیزی که این یکی دوهفته خوردم و از خوردنش لذت بردم حلوایی بود که دیشب به مناسبت نمیدونم چندمین سالگرد پدربزرگم درست کردم و انقدر خوشمزه شد که هی رفتم و اومدم و خوردم. الان اندازه ی دوتا قاشق ازش مونده. بقیه ی غذاها و.. رو که خودم درست کردم یا خونه دیگران خوردم، فقط خوردم اونم بدون لذت و البته که هیچکدوم بدمزه یا حتی متوسط هم نبودند فقط من لذت نمیبردم. 

پ.ن: تنها کسی که میدونست حلوا برای چی درست کردم، خودم بودم. 

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .