چراغارو روشن نکردم، فقط این آباژور کنار تختم روشنه که هر لحظه دلم میخواد از پنجره بندازمش بیرون چون ازش متنفرم.
پ.ن۱: رمز نداره. طولانی بود خوشم نیومد اینور باشه.
پ.ن۲: ترجیح میدم به جای اینکه بگم لامپ یا لوستر، خودمو با گفتن کلمه ی چراغ راحت کنم.
چراغارو روشن نکردم، فقط این آباژور کنار تختم روشنه که هر لحظه دلم میخواد از پنجره بندازمش بیرون چون ازش متنفرم.
پ.ن۱: رمز نداره. طولانی بود خوشم نیومد اینور باشه.
پ.ن۲: ترجیح میدم به جای اینکه بگم لامپ یا لوستر، خودمو با گفتن کلمه ی چراغ راحت کنم.
خیلی عجیبه؛ چیزایی که قبلا باعث شادی و خنده میشده، بعدا همونا بدون هیچ تغییری، باعث گریه میشن.
عه هه ! با وبلاگم غریبه شدیم پشتمونو کردیم به هم دیوارو نگا میکنیم.
صبح، بعد از سه چهار ساعتی که به زور خوابم برده بود دوتا چیز بیدارم کرد: یکی خیسی ِ خون، یکی صدای بلند عبارت فراموش شده ی "من ِ چهارصد کیلومتری"* تو مغزم.
* یعنی منی که چهارصد کیلومتر ازت دورم. (خودم نه)
پ.ن: در بیاید از ثبت موقتی(:
چه حس مزخرفی دارم و به هزار تا کار نکرده ام فکر میکنم. فکر کنم قراره دهنم بد گاییده بشه. دیگه نتونستم و رفتم یه کدئین خوردم اومدم یکم استراحت کنم. رفتم وبلاگ چک کردم. اول اینجا. بعد وبلاگ قبلیم که ازش کوچ کردم، بعد وبلاگ قدیمی مشترکم، بعد وبلاگی که ساختم که اینجارو اگر خواستم منتقل کنم اونجا یه خراب شده ای داشته باشم. اصلا چرا خواستم اینجارو منتقل کنم؟ وبلاگ rename ِ عزیزمو؟ ولی برداشتم تو اون وبلاگ خراب شدههه، دوتا پست گذاشتم. اول، دو مصرع(!) از آهنگی که داشتم گوش میدادم از mariah carey مربوط به سال 1993 و یک پست هم دیدم دلم زر زدن میخواد برای همین نوشتم.
پ.ن۱: اون آدرسا رو نپرسید چون داده نمیشوند.
پ.ن۲: سوسن نمیخوای بپرسی چه حسی دارم؟ ولی من میگم. کلا انقدر سطح استرس و ناراحتی و نگرانیم بالا بود که کاملا در برابرش بی حس شدم و تمام! قرار بود بیام بیچاره ات کنم با سطح بالای غر زدنم(((((:
پ.ن۳: امروز از صبح که بیدار شدم به این فکر کردم که ۱۹ خرداد سال ۹۲ بهترین روز عمر من در این سی و سه سال و سه ماه بوده. حتی اگر در آینده بازم بچه ای در کار باشه هیچوقت به دنیا اوردنش مثل روز به دنیا اومدن دومی نخواهد شد و هیچ اتفاقی در زندگی با این برابر نخواهد بود.
پ.ن۴: ندارد. آیکن علاقه به اعداد زوج.
از اخلاقای جدید من، یکی نوشتن کامنت و موقع ثبت، بستن و نفرستادنشه؛ یکی هم شستن صابون با مایع صابونه. در هر دو مورد به خودم میگم عوضی ولش کن.
یه سرگیجه ای گرفتم عصر که کتابی که میخوندمو انداختم کنار و گفتم به سلامتی دیگه تموم شد. ولی خیلی هم برام مهم نبود. تو تختم بودم تا بیخ زیر پتو، پنجره هم باز بود و یه بادی میومد که تمام وسایلمو به هم ریخت و تابلوهارو کج کرد؛ ولی نمیدونم چرا بعد اون سرگیجه کم کم وارد یه حال خوشی شدم.
پ.ن: جالبه که حس کردم یکی گفت سلام. منم گفتم سلام. ولی بعد انگار باد برد عزی جونو!
۱.پیج لیورپول، عید فطرو تبریک گفته؛ روزه َمو بخورم؟ خب من با اونا شروع کردم دیگه.
۲. من که به شخصه دوست ندارم تموم شدنشو.
۳. یکی شون بالاخره رفت تو پیله.
۴. الان پایین میزتوالت(میز آرایش!) خوابیدم رو زمین و برای اولین بار حس کردم بوی چوبی که میاد مثل بوی چوب کمد داییمه در قدیم؛ دهه هفتاد شمسی.
امروز دلم خواست کتاب بوف کور َمو بعد از چند سال بخونم؛ از یه کار خودم خوشم اومد اینکه اولش با مداد نوشته بودم در تاریخ ۲۲تیر۸۲ خریده شد و در روز ۲۳ تیر در زادگاهم آغاز و به پایان رسید. آخرشم به عدد نوشته بودم دوازده و بیست دقیقه شب. حالا چرا نوشتم در زادگاهم؟ چون من در سفر و زودتر از موعد به دنیا اومدم و بعدا که خانواده ام به تهران برگشتند برام شناسنامه* گرفتند و از وقتی بزرگ شدم همون یه بارو با خانواده ام به اون شهر رفتیم. دو سه بار دیگه هم در هفته های اخیر خواستم بخونم ولی این ازون کتاباییه که دلم میخواد بین خوندنش وقفه نباشه چون اون حسی که میده پاره پوره میشه. البته بعد ازون تاریخ که نوشتم بارها خوندمش ولی دیگه ننوشتم ولی الان تو فکرم که امروزم که خوندم برم بنویسم اولش. وقتی میخواستم بخونم بااینکه پرده پایین بود و نیمه تاریک، فقط یک ریسه ی ال ای دی ِ روی کتابخونه امو روشن کردم. همون ال ای دی های بادکنک بیرنگم که بعد ازینکه کم باد شد از دورش دراوردم و ازین طبقه به اون طبقه کشیدم..
*من نمیدونم چرا این داستانو باور نمیکنم هیچوقت.