پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
(ع.ب)
مثلا!
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
(ع.ب)
مثلا!
این قرص جدیده مثل تی امه. جوری آروم میکنه که اگه کسی وسطش آدمو از حالش در بیاره، آدمی که اینجانب باشم فوق العاده عصبی میشه.
کی اینو داد؟ پسر دال ی واو ث جدید داروخونه چی.
به چه مناسبت؟ همینطوری! چون قرص خودمو نداشت گفت اینو بخور خوبه.
من همه رو خواهم خورد ولی دیگه نمیخرم.
تی. ام بیشتر ازینکه مربوط به دوران بزرگسالی من باشه مربوط به دوران طفولیت منه. زمانی که من بعد از غذا به خاطر تنبلی برا سفره جمع کردن، همیشه به مامانم میگفتم ماهاریشی گفته بعد از غذا نباید سریع پاشد و باید فکر کرد!
تنهایی دیدن. تنهایی گفتن.
پ.ن۱: از بس بچه مچه ریخته تو بلاگفا.ک، اسیر شدیم بخدا! یه حرف ساده رو باید ببریم اونور|:
پ.ن۲: یخ تر ازون بودم که بخوام وبلاگ بنویسم ولی خودمو مجبور کردم که شاید کم کم خوب بشم. فکر کنم نوع جدیدی از افسردگی گرفتم|:
یه دختره هست تازگی پیداش کردم، وبلاگش تازه است. تا حالا ازم نپرسیده وبلاگ دارم یا نه، نپرسیده زنم یا مرد. اولین باری که بپرسه دیگه براش کامنت نمیذارم. چون دلم میخواست که زن نبودم. منکه خوشمم نمیاد ازش فقط دلم میخواست حالا که دارم برای هر نوشته اش نظر میدم و راهنمایی میکنم و اونم جوابمو میده، زن نبودم. وقتی جواب کامنتمو دیر میده واقعا عصبی میشم. یه بار پرسیدم از کجاست گفت چه فرقی میکنه؟ لابد فرق داره که پرسیدم. ماجراشم اینه که به بی افش یه جورایی خیانت کرده حالا داره اصرار میکنه اون الف لام الف غین برگرده. من همه کار میکنم برنگردهD:
عضو محترم باشگاه فیروزه ای زر زر زر زر زر ... برو بابا! من تا حالا یه بارم نخوندم چی گفتی. من حوصله خودمم ندارم. ازین به بعد بزن عضو غیرمحترم.
کی یادشه اینو؟ که وقتی دو نفر با تلفن ثابت باهم حرف میزدن سر یه ساعت قطع میشد؟ بعد باز دوباره باید میگرفتیم. من همیشه با دوستام اینطوری حرف میزدیم که هر کی ساعت اول زنگ زده بود بعد ِ یه ساعت که قطع میشد اون یکی باید زنگ میزد. بعد قرار بود تلفنا اینطوری بشه که سه نفر بتونن با سه تا خط با هم حرف بزنن ولی نشد! هیچوقت نفهمیدم که شایعه بود یا قرار بود بشه یا اصلا شدنی هست؟ چقدر من و دو تا دوستام منتظرش بودیم تا سه تایی حرف بزنیم. اونا در واقع دوست دختر ِ هم بودن و دوست معمولی من. وقتی قهر میکردن چقدر باید پیغام پسغام میفرستادم..
پ.ن: امروز که داشتم به تلفن فکر میکردم یاد اینا افتادم|:
من آدم دست به تلفنی نیستم*. صدای زنگ خوردن ِ تلفن اعصابمو میریزه به هم. وقتی مجبور شدم با چهارده نفر در عرض بیست و چهار ساعت تلفنی حرف بزنم(چند نفرو به صورت چت جواب دادم که تو آمار حساب نمیشن)؛ این یعنی من دیوانه شدم. همش صدای زنگ خوردن تلفن و موبایل. بعضی از نفرات چند بار. من فقط تونستم تعداد افراد رو بشمرم نه تعداد دفعات رو.
پ.ن: الان در یک آرامش نسبیام از لحاظ تلفن، مثل حس آدمی که هواپیماش فرود اومده و هنوز رو بانده.
*قبلا بوده ام.
راستی کسی هست مثل من که دلش بخواهد رابطه ای که منجر به بچه دار شدن سوگند و زخمی شده است را به تماشا بنشیند؟ D:
پ.ن: سعی کردم دیرتر بنویسم ولی نظرم همچنان همون بود و تغییر نیافت((:
۱.بهترین حرفی که امروز شنیدم از خواهرزاده هام بود که با ذوق گفتن خاله موهاااات چه بلندهههههه.
۲.چند هفته پیش به خواهرمادرم داشتم میگفتم اصلی ترین دلیلی که موهامو نمیزنم بقیه ی زنهایی هستن که موهاشون ازم کوتاه تره. ازین که بگذرم میزنم.
۳. تو اطرافیان فقط یکی هست که موهاش از من بلندتره که اونم بد تو خودشه. مثلا باشه یا نباشه یکیه، انقدر افسرده است. بعد روسریش رو هم به این زودیا درنمیاره. بااینکه علاقه ای اصلا و ابدا بهش ندارم ولی گاهی به حرفش میگیرم تو جمع. آزار دارم. فکر میکنم اگه بقیه هم به حرفش بگیرن بیشتر حرف میزنه فقط شروع کننده خوبی نیست. البته ادامه دهنده خوبی هم نیست. حتی جواب دهنده خوبی هم نیست. کلا حرف نزنه بهتره ولی نمیشه که یکی همینطور بی حرف بمونه بالاخره باید از یه جا شروع کنه.
۴. این خیالو خیلی دوست دارما. گاهی میشینم حسابی بهش فکر میکنم و بهش پر و بال میدم. اینکه موهامو با ماشین بزنم. کسی نمیتونه تصور کنه چقدر میتونم براش ماجرا بسازم.
۵. الان غرق کسالتم. راه رفتن الکی دلم میخواد.