امشب بازی لیورپول و آث میلان رو نشون میداد، برای سال دوهزار و پنج. من مدت طولانی ای طرفدار میلان بودم و اون سالی که این بازی بوده هم طرفدارش بودم و الانم که لیوپولی ام. خیلی حس خوبی داشت دیدن بازیش. حتی فکر میکنم که دیده بودمش و قبلا کلی هم به دیدا دروازه بان میلان فحش داده بودم. الان بعد این همه سال بیشتر اون حس برگشت به گذشته برام جالب بود نه اینکه طرفدار کدوم هستم. از همه جالبتر این بود که "نستا" ی اون سالها رو دیدم. هنوزم به چشمم جذاب و خوب بود. چقدر قدیما فکر میکردیم اگه بازیکنای مورد علاقه مون از فوتبال خداحافظی کنن دلمون میگیره ولی انقدر آدم سرگرم زندگی و بالا پاییناش میشه که جایی برای ناراحتی در مورد این چیزا باقی نمیمونه. الان بیشتر دل آدم(که خودمم) از نبودن آدمایی میگیره که باهاشون در مورد این چیزا حرف میزدیم و تک تک اون فوتبالیستا و نتایج برامون مهم بودن.
چطوریاست که دوتا کامنت جدیدم که بعد از ثبت پست قبلی بوده باز رفتن برای پست قبلترش؟ هوم؟ اون پست دیشب خار داشت؟ (((:
من با توجه به: "دیگی که برای من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه" وبلاگمو روزهاست که ننوشتم؛ وقتی اون همه حرفامو نیومدم بنویسم، به هر دلیلی، پس حرفای معمولی تری رو هم که میشد نوشت، نیومدم بنویسم.
ولی الان یهو عین چی دلم برای سر زدن به اینجا تنگ شد. بعدم دیدم از خیلیا که میخوندمشون بیخبرم، الانم بیخبرم، ولی خوابم میاد نرفتم بخونم همه رو، فقط اومدم این طلسمو بشکنم برای روزای بعد.
در زندگی واقعی دور و برم پر از چند دسته آدمه: اونا که از صبح زود پامیشن پای تلویزیون میشینن تا لحظه تحویل سال بیدار باشن، اونا که فکر میکنن امروز شهادته و عید نیست، اونا که خیلی خوشحالن آنچنان تبریک میگن که انگار عید چه کوفت مهمیه.
منم یه هفت سین مختصر ِ بی سیر و بی سمنو چیدم، ماهیمم که رباته؛ موقع سال تحویل خواب بودم و به نظرم امروز و دیروز و امسال و پارسال نداره. فقط به رسم ادب تبریک گفتم به هر کی که لازم بود و فامیل و دوستان..
یه چیزی که میخواستم بگم (و همیشه میگفتم) تغییرات خودم بود بعد از یکسال بزرگ شدنم از لحاظ سن که امسال نگفتم. من از سی و سه سالگی تا سی و چهار سالگی اونقدر بزرگ شدم که با خودم گفتم کاش از اول سی و چهار ساله بودم. هرچند هنوز روی اون قسمت روانی خودم کنترل ندارم و به وقتش میزنم همه چیو میشکنم و ازین بازیا درمیارم ولی اونو فاکتور بگیرم ازین بزرگ شدنم خیلی راضیم.
پنجشنبه هفته پیش و هفته قبلش من خونه مادربزرگم بودم و الان ناراحتم بابت اینکه نه تنها من نیستم بلکه هیچکس نیست و تنهایی نمیدونم چیکار میکنه. خودش به مامانم گفته من قدیمی ام و میخوام اولین نفری که تو اول سال نو تو خونه قدم میذاره خودم باشم یه همچین چیزایی که من ازش سردرنمیارم. به هر حال منکه نمیتونستم برم ولی فکر اینکه تنهاست و چقدر احتیاج داره یکی باشه و اینکه شب صدبار بیدار میشه و.. اینا اذیتم میکنه و نمیذاره بخوابم. اون هفته حتی من بهش اکسیژن هم وصل کردم با ازین کپسولهای بزرگ اکسیژن که نمیدونم اسمش چیه و دفعه اولمم بود بهش دست میزدم، ازون وقتایی بود که آدم مجبوره تنهایی یاد بگیره چون فرصتی نیست. بعد اینکه هفته پیش چقدر به فکر عیدی ها بود و به سختی رفت پولارو اورد و پاکت انتخاب کرد و با خط خودش اسم نوشت و داد من بذارم توش.. ولی انقدر همه درگیر انواع مسائل مهمی شدن که فردا برنامه ای برای عید نیست. کاش زود برم اونجا.
پ.ن: دلم میخواست الان اینطوری تنها نبودم. تنها از نظر جسمی، از نظر روحی به نظر خودم تنها نیستم. همشم صداهای وحشتناک و زوزه و اینا میاد. و عین قبر همه جا رو تاریک کردم که راحت خوابم مثلا..
آرشیو وب
- تیر ۱۴۰۵
- خرداد ۱۴۰۵
- اسفند ۱۴۰۴
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- آرشيو