سگ ِ سگَما ؛ ولی فعلا سگ ِ ساکتی ام D: دیشب دو سه ساعت بیشتر نخوابیدم، الانم رفتم نزدیکترین سوپر، هایپ نداشت. نسکافه ام هم تموم شده فقط مدلی داشت که من نمیخورم. ولی هوا خیلی خوبه آدم دلش میخواد زیاد بیرون بمونه و ماجراجویی کنه و ایدز و کرونا بگیره.
امسال سبزه ، دارم سبز میکنم. جوونه هم زده. مثلادوست* اینستاییم گفت امروز بریزیم تو ظرف اصلیش. جوونه هامون اندازه ی همه منم به حرفش گوش دادم. نمیدونم اسمش چیه فکر کنم پری یا ملقب به پری. عکس سبزه های دو سال گذشته رو هم برام فرستاد که بگه چقدر بلده! خلاصه که قبلا اصلا فکر ظرفو نکرده بودم و ریختم توی دوتا تنگ شیشه ای. حالا دیگه باید مواظب باشم خشک نشه. ولی اصلا حوصله نداشتما. میخوام مِنَتِشو رو سر پری بذارم((:
* "مثلا دوست" از نظر من کسیه که ممکنه باهاش حرف بزنی ولی هرگز باهاش حرفایی که دلت میخواد رو نمیزنی یا حرفایی برات پیش میاد که نمیتونی بهش بزنی یا اصلا اونو مناسب نمیبینی که باهاش هر حرفیو بزنی. و کلی توضیحات و تبصره های دیگر..
امسال خیلی خودمو لوس کردما. هم دیگران لوسم کردند هم خودم خودمو برای همه لوس کردم با گذاشتن استوری تبریک تولد مضاعف گرفتم. ولی امسال به طرزی عجیب و خیلی زیاد تبریکات تولدم بهم حس خوبی داد حتی میتونم بگم بهم خوش گذشت. یه سری دوستا هم خودشون یادشون بود نه اینکه از تبریک بقیه تو گروه ها یا استوریم متوجه بشن که این خیلی کیف میده. مثل م ، زهره و مثلا دوست مثل کاوه.
اولین نفری که تولد منو تبریک گفت دختر تیر شصت و پنج بود که یکدفعه دیدم داره زنگ میزنه به موبایلم. انقدرم من سختمه فکر کنم جواب بدم یا نه.. به هر حال چون حدس زدم زنگ زده تبریک بگه جواب دادم گفتم بذار روز تولدی(البته شب تولدم بود) یکم مهربونیّت از خودم نشون بودم. اصلا حضرت نرگس میفرمایند: کسی که تورو به وجود اورده شاید تولدتو فراموش کنه ولی کسی که کنارت خود ار ضا یی کرده نه.
امروز نشسته بودم که یهو مامانم گفت بیا خونه مادربزرگت بمون امشب. ساعت پنج اینجا باش. حالا هی خواستم بهانه بیارم دیرتر برم که نشد چون مامانم زده بود به سیم آخر. بعدا گفت داشتم دیوونه میشدم. آخه مامان من، شما دیوونه نمیشدی چون هستی.. به هرحال من از قبلم گفته بودم میتونم بیام و خلاصه یک کیف وسایل برداشتم اومدم اینجا. الان یکی داره تو کوچه آکاردئون میزنه و شعر میخونه!! برام سواله اینجا که پر رفت و آمد نیست کسی پامیشه بره تو کوچه پول بده ؟!
پ.ن: آخرین شبی که اینجا خوابیدم دوازده سال پیش بود و تا نیمه شب داشتم با ع حرف میزدم. یادمه تابستون بود و پنجره باز و صدای جوب پهن و پرآب..
من فکر کردم شفا پیدا کردم ولی وقتی دیدم به جای دیدن قسمت آخر سریال مانکن که هر هفته که میومد پیگیرش بودم و میدیدم، رفتم یه سریال دیگه رو شروع کردم، فهمیدم نه هنوز خوب نشدم. نمیدونم چه مَرَضیِه! یکی باید دست و پامو ببنده قسمت آخر سریالارو بذاره جلوم نگاه کنم.
این سریال جدیده خیلی رو مخه. پره از آدمای احمق. خیلی پره. هرچی از پر احمق بودنش بگم کم گفتم. حتی یه شخصیت حسابی هم که من به خاطرش ببینم نداره. بیشتر به خاطر جذابیت بصری و وقت تلف کردن نگاش میکنم.insatiable.
سریال قبلی که میدیدم 3x education بود که به موضوعش کاری نداشته باشیم پر از شخصیت های دوست داشتنی بود. مخصوصا اریک که من ازش خیلی خوشم میومد. کی دیده؟ اونم قسمت آخرشو با کمی تاخیر دیدم ولی نه به شدت عادت همیشگیم در برابر همه سریالا، که اون قسمت آخر هم ریدمانی بیش نبود. نمیدونم چرا این همه زحمت کشیدن بعد تو قسمت آخر این چرتو تحویل دادن؟ به هر حال منتظر فصل سه می مونم و خواهم دید.
دیشب، بعد قرص خوردن و اثر کردنش، یه چیز خوبی که داشت این بود که تا چشمامو میبستم تصویرهای واضحی از بچگیم رو میدیدم ولی سریع. انگار که دقیقا همونجا بودم. اصلا چیزی شبیه به "یاد آوردن" نبود مثل واقعیت بود. حتی بوها و رنگها و نورها.
پ.ن: این طوری نشده بودم تا حالا.
همسایه در زد، زنجیرو انداختم درو باز کردم سلام کردیم گفت حاج خانمتون هستن؟ گفتم نه خودمم. گفت آهان خودتون هستید؟ گفتم بله. گفت آلو داریم برای فروش! خب داشتم کارامو میکردم یادم رفت چارقد حاج خانوم شدنمو سرم کنم((:
آرشیو وب
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آرشيو