reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰ | 4:0

بعضی وقتا آدم دلش میخواد یه حرفای خیلی خیلی ساده و حتی پیش پا افتاده ای رو بزنه ولی نمیتونه. مثلا امروز، من پشت چراغ قرمز ِ شصت هفتاد ثانیه ای بودم، جلوترین ماشین هم بودم، گلفروش و شیشه پاک کن و اینا هم عقب تر ازینی بودن که بهم گیر بدن. موبایلم دم دست بود خواستم چک کنم، رفتم تلگرام دیدم م آنلاینه، خواستم بگم من الان پشت چراغ قرمزم و دارم بهت پیام میدم/یه همچین حرفایی. بعد یکم پیامای بالاترو دیدم و گفتم اوه اوه ول کن! بعد گفتم اصلا اونارو هم نادیده بگیرم، چه لوس! بیخیالش شو بابا. ولی اینو دوست داشتم که اون لحظه آنلاین بود. موبایلمو گذاشتم کنار که تا سبز میشه خودم سریعتر از همه برم، مثلا حالا مدال میدن؟ نه ولی اینو دوست دارم که سریع برم بعد تو آینه ببینم اونا جاموندن! 

پ.ن: ساعت چهاری که یعنی پنج صبح.

توسط نرگس | دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰ | 4:0

من حدودا ساعت چهار تا پنج صبح، به یه حس عجیبی میرسم که خوب نیست. شایدم خوبه ولی به هر حال فعلا ناخوشاینده. خب خوابم نمیبره اصلا و نمیتونم بخوابم. خیلی هم سعی کردم و هنوزم گاهی سعی میکنم، گاهی هم میگم به درک نخواب اصلا. ولی وقتی اون حسه میاد.. نمیدونی چیکار کنی، گاهی فقط میخوای یه نفر باشه که با بودنش نفهمی و فراموش کنی که چنین حسی هست(همیشه میگم کاش یکی برای من باشه و هیچکسی نیست). من خیلی میترسم چون واقعا ترسناکه و ترس اکثرا از روی ناآگاهیه اما جنس ِ حس من، یک جور آگاهیه که من در برابرش نمیدونم چیکار کنم و ناآگاهی من از اوج و یا حتی عمق ِ آگاهی و بیداریمه. انگار که چشم آدم به روی یه سری مسائل باز شده باشه و فقط باید بیننده باشه. 

به نظرم از وقتی اون دعارو میخونم بدتر هم شده. یه دعای چند ساعته که یه طورایی کل روز رو تحت تاثیر قرار میده.

حتی پیش اومد مهمونی برم اونجا هم خوندمش و برام مهم نبود کدوم خری چه فکری میکنه، چون وقتو از دست میدادم و باید میخوندمش. 

اینجور وقتا کاوه میتونست برام کمک کننده باشه، به عنوان یه آدم بی دین و ایمونی که نسبت به بقیه حتی نسبت به خودم هم، تو این موارد زیاد میدونه و تحقیق کرده، میتونست بهم کمک کنه، ولی ۲۲ روزه که باهم قهر کردیم و میخوام فعلا این قهرو ادامه بدم. چند بارم اصرار کرد بهم، ولی دید جدی ام و نظرمو تغییر نمیدم گفت پس منم قهر میکنم. پونزده ساله داریم باهم میجنگیم* و چون زیاد دعوا کردیم و من همیشه بی ملاحظه بودم باهاش، یه رویی از من دیده که به خودم نزدیکتره‌. کمکی که میتونست بهم بکنه اینه که تو اون حس آگاهی که به دست میارم، چیکار کنم، بذارم اتفاق بیفته یا نه جلوشو یه طوری بگیرم، کاری هست که بکنم و برام خوب باشه، یا .. هرچیزی که من اصلا ازش خبر ندارم و شاید بدونم بهتر باشه برام.

*اگه مثلا سی دقیقه حرف بزنیم، سه دقیقه اش فکر میکنی که این دوتا با هم لیلی و مجنونی هستن که روشون هنوز به هم وا نشده، بیست و هفت دقیقه ی دیگه داریم بحث و دعوا میکنیم|: (آیا کسی داره چنین رابطه ای؟) بعد جالبه که از اول هم ناسازگار بودیم و زیاد دعوا میکردیم بااینکه شخصیتمون در برابر بقیه ی آدمها، اصولا این نیست. 

خسته شدم از نوشتن. اگه ادامه داشتم برای حرفام میام بازم مینویسم.

حسودخان

توسط نرگس | سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰ | 21:45

جوجه ام نمیذاره موبایلمو بیارم بالا و همین الان که دارم اینارو مینویسم رو پام (پا که چه عرض کنم..) نشسته و داره صفحه موبایلو نگاه میکنه و جیک جیک میکنه گاهی هم نوک میزنه به صفحه. گاهی ازم میاد بالا دوباره میاد پایین کنار دستم‌. عجب اشتباهی کردم خریدمش خیلی دوستش دارم حسودخانو! 

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .