توسط نرگس
| دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰ | 4:0
من حدودا ساعت چهار تا پنج صبح، به یه حس عجیبی میرسم که خوب نیست. شایدم خوبه ولی به هر حال فعلا ناخوشاینده. خب خوابم نمیبره اصلا و نمیتونم بخوابم. خیلی هم سعی کردم و هنوزم گاهی سعی میکنم، گاهی هم میگم به درک نخواب اصلا. ولی وقتی اون حسه میاد.. نمیدونی چیکار کنی، گاهی فقط میخوای یه نفر باشه که با بودنش نفهمی و فراموش کنی که چنین حسی هست(همیشه میگم کاش یکی برای من باشه و هیچکسی نیست). من خیلی میترسم چون واقعا ترسناکه و ترس اکثرا از روی ناآگاهیه اما جنس ِ حس من، یک جور آگاهیه که من در برابرش نمیدونم چیکار کنم و ناآگاهی من از اوج و یا حتی عمق ِ آگاهی و بیداریمه. انگار که چشم آدم به روی یه سری مسائل باز شده باشه و فقط باید بیننده باشه.
به نظرم از وقتی اون دعارو میخونم بدتر هم شده. یه دعای چند ساعته که یه طورایی کل روز رو تحت تاثیر قرار میده.
حتی پیش اومد مهمونی برم اونجا هم خوندمش و برام مهم نبود کدوم خری چه فکری میکنه، چون وقتو از دست میدادم و باید میخوندمش.
اینجور وقتا کاوه میتونست برام کمک کننده باشه، به عنوان یه آدم بی دین و ایمونی که نسبت به بقیه حتی نسبت به خودم هم، تو این موارد زیاد میدونه و تحقیق کرده، میتونست بهم کمک کنه، ولی ۲۲ روزه که باهم قهر کردیم و میخوام فعلا این قهرو ادامه بدم. چند بارم اصرار کرد بهم، ولی دید جدی ام و نظرمو تغییر نمیدم گفت پس منم قهر میکنم. پونزده ساله داریم باهم میجنگیم* و چون زیاد دعوا کردیم و من همیشه بی ملاحظه بودم باهاش، یه رویی از من دیده که به خودم نزدیکتره. کمکی که میتونست بهم بکنه اینه که تو اون حس آگاهی که به دست میارم، چیکار کنم، بذارم اتفاق بیفته یا نه جلوشو یه طوری بگیرم، کاری هست که بکنم و برام خوب باشه، یا .. هرچیزی که من اصلا ازش خبر ندارم و شاید بدونم بهتر باشه برام.
*اگه مثلا سی دقیقه حرف بزنیم، سه دقیقه اش فکر میکنی که این دوتا با هم لیلی و مجنونی هستن که روشون هنوز به هم وا نشده، بیست و هفت دقیقه ی دیگه داریم بحث و دعوا میکنیم|: (آیا کسی داره چنین رابطه ای؟) بعد جالبه که از اول هم ناسازگار بودیم و زیاد دعوا میکردیم بااینکه شخصیتمون در برابر بقیه ی آدمها، اصولا این نیست.
خسته شدم از نوشتن. اگه ادامه داشتم برای حرفام میام بازم مینویسم.