اگر بخواید به یک نویسنده به خاطر چاپ جدید کتابش هدیه ای بدید چی میدید؟ (فقط نگید کتاب!!!) یا اصلا هیچی نمیدید و نادیده میگیرید؟
آقااااا یه بارم من نشسته بودم وسط جمع، داشتم به زن های دهه پنجاه و دهه شصت که هر دو گروه هنوز جوون محسوب میشن، با صدای بلند طرز استفاده از کرم موبر رو یاد میدادم🤦🏼♀️ همین تازگیا. یعنی چی آخه؟ هنوز نمیدونستن.
چون اینجا یه طورایی تنها جاییه که میشه حرف زد بگم که تصمیم گرفتم یه مدت کوتاه جواب هرکی میخواد باهام حرفی بزنه رو بدم. نتیجه اش این بود که با دونفر وارد حرف شدم که یکی بعد از چندساعت که علافم کرد، کلی آرزوهای خوب از نظر خودش و تخ می از نظر من کرد و بعدم همه حرفاشو آنسند کرد که این، کار توهین آمیزی بود چون حرف عادی و روزمره بود؛ و یکی هم هر از گاهی پیام میده بهش میگم حوصله ندارم باز میره تا چند ساعت دیگه، واقعا حسی که به اسکاچ ظرفشویی دارم بیشتره تا اون! ولی واقعا حوصله ندارم الکی نمیگم بهش. انقدر هم ظاهرا آدم خوبی به نظر میاد که عذاب وجدان میگیرم که اصلا چرا از اول جواب دادم؟
گاهی یادم میاد یه حرفایی زده بودم در مورد یه سری از مسائل، یه صحنه هایی از حرف زدن خودم، جایی که بودم و واکنش بقیه یادم میاد ولی الان چیزی در موردشون نمیدونم، انگار وقتی اون حرفارو گفتم دیگه ریختمش بیرون و فراموش کردم.
این یک ماه مخصوصا، حس کردم تمایل به خود کُ شیم منو خیلی آرومتر کرده، انگار یه راهی باشه که میگه بیخیال صبر کن تموم میشه. ولی وقتی خیلی فکر میکنم بهش و دیگه میگم اوکی فکر کن انجام دادی تموم شده، میبینم که نه این اون چیزی نیست که من میخوام، من فقط دنبال تغییر خودمم.
یعنیااا، از وقتی داداشم این ویپ منو گرفت و کوئلشو عوض کرد من یه روز خوش در زندگیم ندیدم. میگه پرسیده حتی اگه خوب کار کنه بعد یه سال باید عوض بشه چون ضرر داره، الان من با این نمیتونم ارتباط بگیرم که): نمیدونم هم چطوری توضیح بدم براتون، فقط بگم که نمیتونم بکشم و از اعماقم هوس کردم بکشم و به اون چیزی که میخوام نمیرسم.
۱. از اینجایی که من نشستم و خونه رو نگاه میکنم، کلی کار نکرده دارم ولی چون من آدم ِ صبح ِ زودی نیستم بااینکه خسته نیستم نمیتونم پاشم برم انجامشون بدم ولی اگه آخر شب بود حتما بیشتر کارارو میکردم.
۲. دلم میخواد فکر کنم بیرون هم به اندازه ی داخل خونه گرمه و قراره کم کم خورشید طلوع کنه.
امشب، تنها زن خاورمیانه ام که تا ساعت یک و نیم شب داشته لباس اتو میکرده. انقدر طول کشید که شیشه ی اتاق بخار کرده بود. یکی هم نیست ازون ور بخونه وای بخار بخار، شیشه ی پنجره را بخار شست، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست... لعنت|:
میرم جواب پیام هامو میخونم و برای اولین بار در عمر سی و پنج ساله ام (سه ماه کم)، "برادرم" خطاب شدم اونم دوبار. حالا بیا و درستش کن. قول میدم این آخرین ماجراجویی ِ این مدلیم بوده. همچنان لعنت|:
در طول روز شاید کارهای مختلفی بکنم، کارهای روزمره، خوردن خوابیدن حرف زدن، جایی رفتن.. مثل یه زندگی خیلی معمولی، ولی در حال حاضر تنها کاری که بهم حس زنده بودن میده اینه که بیام تو وبلاگم چیزی بنویسم یا تو اینستا استوری/پست بذارم. من مطمئنم یه مُرده اینکارو نمیکنه و تنها قسمت آگاهانه زندگی منه.
هر روز صبح میگم امروز دیگه آره، شب که میشه میگم ایشالا از فردا.
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو