reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸ | 13:45

دیشب که رفتم پیاده روی دیدم چقدر همه چی عجیبه. بعد رسیدم به یه مسجد و سوپر. تازه از خاموشی اونا فهمیدم که برقا رفته. وقتی من راه افتادم صدای اذان مغرب میومد. همه چیز به شدت سیاه و سفید بود. یه طورایی خیلی هم حال داد. مخصوصا وقتی رفتم رو یه نیمکت نشستم و فکر کردم. دلم‌نمیخواست هیچ ماشینی رد بشه و نور بندازه. ولی یکم دلم میخواست یکی باشه چند کلمه حرف بزنم. زن و مرد و پیر و جوون و زشت و خوشگلشم فرقی نداشت.‌

HBD

توسط نرگس | یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸ | 1:25

۱. یه چیزی بگم! به نظرم گذشته با تمام بدی هاش، باز از الان بهتر بود. اصلا بدیهاشو یادم نرفته. ولی یه شور و شوقی بود که الان نیست. الان خیلی چیزا بهتره ولی یه حسهایی دیگه نیست. 

۲.داشتم تو کامنتها دنبال کامنت سوسن میگشتم. نمیتونم بگم انگار همین چند روز پیش بود. چون انگار واقعا همون ده سال پیش بود که نوشته من بیست سالمه و دانشجوی سال دومم و.... داشتم دنبال این کامنت طولانی معرفی کردن میگشتم ببینم چی نوشته!

۳. دوست دارم حرفای گذشته رو؛ هر چی که میخواد باشه، باهرکی میخواد باشه.

۴. اون موقع که هجده سال و نیم بوده چرا نوشته بیست؟ خودش بیاد بگهD:

۵. بعد اینو  پیدا کردم که تولدمو تبریک گفته و منم انگار ازش پرسیدم تو تولدت کیه و نوشته: "30 شهریور!! اینم شد روز؟!! همیشه تو هر مقطعی بودم سنی از همه کوچیکتر بودم! فک کن! 30 شهریور!!" حالا من همون سی ام تبریک گفتم ولی هر سال فکر میکنم سی و یک شهریوره و میذارم برای سی و یکم!

۶. خلاصه اینکه من دلم برا اون موقعهام تنگ شد. برای حسهای قدیمیم. امیدوارم ده سال دیگه برنگردم اینو بخونم.

۷. اون خلاصه گفتنت دیگه برا چیه؟!

توسط نرگس | یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸ | 23:48

میزگردنشینان رو خوندم کیم کارداشیان. 

توسط نرگس | یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸ | 23:45

۱.صدایی که از بیرون میاد یه طوریه که انگار برف اومده و بیرون دارن برف بازی میکنن. این وحشتناکه.

۲.خونه قبلیمون کنارش یه تپه ای بود که زمستونا تا ساعت یک و دو شب روش برف بازی میکردن؛ با تیوپ از بالاش میومدن پایین... منم گاهی از تو خونه نگاه میکردم. 

توسط نرگس | دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸ | 1:40

خوابالو! امشب نبودی دلم برات تنگ شد.

هماهنگ شیم.

توسط نرگس | یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸ | 18:15

خدا بگم چیکارت کنه بچه جون!؟! گفتی اشکات پشت پلکته و نزدیک پری ودته. مال منکه نزدیک نیست، هنوز مونده ولی شاید به خاطر تو زودتر شد. یعنی ازون وقت به خودم اجازه دادم کلی اشک الکی داشته باشم(((((:

ولم کنید.

توسط نرگس | یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸ | 18:10

دیشب برا مراسم رفته بودم خونه ی فامیل. هم اون به اصطلاح دوسته که هشت سال ازم بزرگتره بود چون اونجا نزدیک خونه مامانشه، هم اون زن فامیل که باهم قبلا چت میکردیم. دلم میسوزه براشون. اون به اصطلاح دوسته تا منو دید کلی گفت دلم برات تنگ شده بود و اینا در حالیکه من حس میکردم یه روز قبل دیدمش و گفت فردا شبم بیا که ببینمت. یا اون زن فامیل، اونم پنج شش سالی ازم بزرگتره، قبلا فکر کنم گفت پنجاه و هشت یا نهه، دیده بود واتساپ دارم صبح بهم پیام داده بود که دیشب فلان جا رفتیم و .. کلی چیز میز تعریف کرده بود و گفت امشب بیا پیشم بشین و حرف بزنیم و اینا. دلم براشون میسوزه. خیلی زیاد. اصلا ترجیح میدم نباشم. 

پ.ن: حالا بگو چرا زن دهه پنجاه؟ اونم منکه هیچوقت عاقل نمیشم. چی میبینن تو من؟ این تو هیچی نیست. برید سر خونه زندگیتون.

توسط نرگس | جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸ | 0:50

قصدم قضاوت نیست ناموسا. فقط دورهمی دارم تعریف میکنم((((:

ادامه مطلب

توسط نرگس | پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸ | 14:10

بشینی ته ِ آشپزخونه ، زیر پنجره، رو زمین، و بیای بلاگفا(ک).

پ.ن: خونه َمون کوچیکه ولی آشپزخونه اش نسبتا بزرگه و سر و ته دارهD:

توسط نرگس | پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸ | 12:56

کسی نمیفهمه چی نوشتم فقط برا خالی کردن خودم بود(:

ادامه مطلب
مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .