reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹ | 1:15

امروز دکترم گفته بود بیا ببینم بوتاکستو ولی اسکلم کرده بودا. اومد دید گفت خیلی خوب شده خیلی طبیعیه یه دکتر دیگه هم کنارش بود یکم برا اون توضیح داد و بعد بهم گفت مثلا چند ماه دیگه اگه بخوام میتونم برم و اینا، آخرشم گفت ممنون که اومدی برا چکاپ. باید پول رفت و برگشتمو ازش میگرفتم، نه؟((: بعدش رفتم داروخانه. سه تا داروخانه رفتم پیاده، چون نزدیکن. از یکی چهار ورق کدئین گرفتم و یه اسپری کوچیک ضدعفونی. بعد برای خریدن قرص خواب ازون روش تخمی که به ذهنم رسیده بود صرف نظر کردم و تصمیم گرفتم خودم باشم مثل همیشه. اول رفتم تو یه داروخانه ی خیلیییییییی بزرگ و اونم گفت نسخه دارید گفتم نه، همکارش گفت بهش بده حالا ولی دفعه بعد با نسخه بیا! افسوس که نسخه ای که اولین بار دکتر این قرصو برای من نوشت مربوط به بیست سالگیم بوده. خلاصه ده تا داد که شد هزار تومن. حس اصحاب کهف ِ معکوس بهم دست داد. بعد رفتم یه داروخانه خیلییییی کوچیک و اونجا هم ازم پرسید برای کی میخوای؟ گفتم برای خودم گفت چرا میخوری؟ بهش توضیح دادم و اون یه ورق بیست تایی بهم داد که شد دوهزار و پونصد تومن. بعد دیگه تصمیم گرفتم یکم لباس خونگی برای خودم بخرم (البته هنوز لباس دارما حتی لباس کاملا نو!) دو تا فروشگاه رفتم اما نخریدم. شاید باورتون نشه، من خیلی سختگیرم حتی برای یه لباس ساده که کسی نمیخواد ببینه، اگه ازش حتی یه ذره بدم بیاد نمیخرم چون یه بار بیشتر نمیتونم بپوشم. برا همین دیگه برگشتم خونه.. 

توسط نرگس | دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹ | 4:10

۱. دقیقا یک ساعته که هیچ کاری نمیکنم. خیلی خوابم دیر شد ولی به جاش به اندازه کافی آروم و منطقی شدم که می ارزه.

۲. انقدر اطرافم تاریکه که انگار به ندای درونیم "من به درد زیر گِل میخورم" پاسخ مثبت داده شده.

توسط نرگس | یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹ | 2:45

دقیقا زمانی که من یه آدم مناسب و مطمئن برای کمک کردن تو کارای خونه پیدام کردم، این کرونای کی ری اومد و حتی نشد بهش بگم، الانم نمیخوام تا وضع وخیمه کسی بیاد هرچند خودم این روزا مثل قبل رعایت نمیکنم. اینطوریه که ساعت دو و نیم نصفه شب، چراغا روشن، نشستم دارم بین کارام استراحت میکنم و با خودم میگم کاش یکی بود کمکم کنه و الانم باید پاشم ولی حتی معلوم نیست این همه وقت چه غلطی کردم از بس کار مونده. 

امروز رفتیم خونه مادربزرگم، انگار برای آخرین بار ِ واقعی. همه وسایلای بزرگشو بخشیدند و با مامانم کلی وسایل جمع کردیم و یه سری از چیزاشو یادگاری برداشتیم. موقع جمع کردن کتابخونه با برادرم رفتند و منم خسته تر ازون بودم که بپرسم کتابای زبان فارسیشو چیکار کردند چون قطعا داشتن یه کتاب بهتره تا یه تیکه ظرف. (نود درصد کتابا انگلیسی بوده که دادند کتابخونه).

خواستم بگم یه سری هم اونجا کار کردم.. با اینحال خوابم نمیومد.

توسط نرگس | جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ | 12:0

میگن احتیاج پدر اختراعه... من خیلی وقته فقط یدونه قرص خواب دارم چند جا هم رفتم بهم ندادن، دیشب تاریخشو دیدم و فهمیدم چند ماه بیشتر نمونده پس خوردم نصفیشو، ولی بعد یه روشی به ذهنم رسید که نمیگم چیه ولی اگه رفتم و قرصو گرفتم میام اینجا مینویسم که عملیات با موفقیت انجام شدهD:

صبحانه مو دارم روی میزکامپیوتر میخورم. البته یک ساعت بیشتره که بیدارم. روی میزم یه سینی کوچیک(نون، پنیر، نصف گردو، یه لیوان کاپوچینو، یه قاشق چایخوری و چاقو). روی میز: شارژ، خودکار، نوار چسب، کتاب ِ اکنون، چند تا فیلم ایرانی که مامانم دیده داده من|: ، تسببح اون یکی مادربزرگ ِ قدیمیترم که بازم مامانم داده نمیدونم کجا بذارم، مانیتور و اسپیکر کامپیوتر قدیمیم، یه خط کش سه وجهی که مال دبیرستان مامانم بوده اینو دیگه خیلی ساله داده، یه تیکه کاغذ پاره پوره، یه کتاب از افشین یداللهی که باز مامانم داده. یه بطری آب، یه لیوان آب، یه تقویم رومیزی و در پایان یه کوه لباس تا کرده که باید بذارم سرجاش.

پ.ن۱: من از هر وسیله ی اضافه ای متنفرم الان اینایی که مامانم داده من هنوز نمیدونم کجا بذارم. تازه بازم چندتا وسیله از خونه مادربزرگ تازه مرحوم شده میخواد بده بهم..

پ.ن۲: به خاطر پوستم نصف گردو بیشتر نمیخورم برای صبحانه، ولی میگردم اون گنده ترینشو انتخاب میکنم((:

توسط نرگس | سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹ | 1:30

قبلا یه چیزی شنیده بودم که وقتی کسی به اصطلاح دیوونه میشه هرچی بهش درستشو بگی قبول نمیکنه، حالا امشب با چشم خودم دیدم، توی واتساپ که با خواهرم داشتم حرف میزدم. اولش سعی کردم قانعش کنم بعد که یهو گفت نه و فلان طوره و اینا منم دیگه سعی نکردم قانعش کنم فقط سعی کردم ببینم چی میگه. دلم میخواد یکی باشه اسکرین شات حرفامونو براش بفرستم ببینم اونم حس منو داره؟ که این نوعی از دیوانگیه؟ خودشم گفت نکنه دیوونه شدم منم گفتم نه بابا. 

حالا مثلا خود منم میام میگم در مورد جن، ولی جن واقعا وجود داره دیگه. اگه مثلا گاهی حس میکنم ضربه میزنه یا از سنگینی نگاه و حرکتش بیدار میشم، اما چه جنی درکار باشه چه نباشه به این قضیه بها نمیدم، چون همیشه کفه ی منطقم سنگینتره و بعدم حوصله این چیزارو ندارم. البته حرفای اون هیییییچ ربطی به جن نداشت که کاش جن بود! میومد میگفت یه جن اذیتم میکنه برام راحتتر بود تا این چرندیاتی که امشب تحویلم داد.

پ.ن: چقدر بد که معنای یه سری حرفارو آدم بعدا متوجه میشه.

آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .