reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ | 9:45

دلم زندگی های مختلف با سرنوشت های مختلف میخواد، بدون فراموشی، با قدرت پرسه زدن توی زندگیهام.

خیلی پرروام من.

پ.ن: یادم رفت بگم که بچه دیروز اولین قدمهاشو بدون کمک برداشت. بیست و هشت خرداد! یعنی تو ۱۵ ماهگیش!!!!!!!!!

توسط نرگس | جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ | 0:45
بازم طولانی&چرند.

ادامه مطلب

توسط نرگس | سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ | 13:30

خوشحالم که بعد از چند روز بالاخره خونه هستم، هر چند که کلی کار کردم و کلی کار باید بکنم اما خسته بودم از این بیرون بودن.

با اینجا احساس بیگانگی میکنم. حتی حرفی هم برای گفتن ندارم. فقط میخوام که دی.سی بشم و برم.

توسط نرگس | شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ | 0:45

ای بابا سه روزه اینجا آپ نشده و فقط یه پست مزخرف از خودم به جا گذاشتم اون روز صبح! امشب اومدم. اما زود زود میرم. قول. این دو روزه حسابی سرم شلوغ بوده. فردا هم شلوغه به همین مناسبت اومدم نت. یه ایمیل داشتم الان. خوشحال شدم گفتم شاید از ک باشه. بعد دیدم نرم افزار پیش بینی نتیجه ی فوتباله! یعنی چی اصلا؟ منکه اسپم کردم. اصلا هم حرفی برای گفتن ندارم! اون سوسکه بود که در موردش نوشتم... آخر و عاقبتش این بود: نه روز جسدش همونجا موند. بعد وقتی داشتم لباسا رو جمع میکردم که بذارم تو ماشین یکی از لباسای م از دستم افتاد. بعد که برش داشتم دیدم سوسکه نیست. چسبیده بود به لباسش. منم لباسشو تکوندم تو توالت و سیفونو کشیدم. اینجوری بود که مراسم به چاه سپاری غمناکیو اجرا کردیم. الان خوشحالم. امروز یه مانتوی شیری رنگ خیلی خوشگل خریدم. دیگه اینکه شدید خوابم میاد اما میترسم برم بخوابم. میترسم راحت نتونم بخوابم. بدخوابی از بیخوابی هم بدتره. اینکه آدم یه ساعت بخوابه دو ساعت بیدار باشه، باز بخوابه باز... اونم من که همه ش از تخت به مبل در حال حرکتم. برای همینه که دوست دارم قرص خواب بخورم. چون هم راحت میخوابم هم فرداش حالم خوبه. حس میکنم چشمام داره میفته تو سرم.. دیگه میرم.. میخواستم وبلاگ سارا و کتی و صبا و ... بخونم... میخواستم...

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ | 5:10

بچه با پی پی کردنش واقعا خوابو از سرم پرونده، عوضش کردم یه شیشه شیر براش درست کردم، نمازمو خوندم، از اذان خبر ندارم، اومدم اینجا، کلی کار هست بکنم اما نمیخوام سر و صدا بشه. این تو قرارمون نبود که صبح های زود نیام، بود؟

کثافت عوضی

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ | 14:45
ادامه مطلب

خوبه فیل نیستم.

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ | 14:25

دیشب تو مستند۵ این فیلارو نشون میداد که یه جای بدی زندگی میکردن و کلی باید دنبال غذا میگشتن. بعد وقتی نشون داد شب داره میشه و فیلها هنورز به جایی که غذا پیدا کنن نرسیده بودن، و اسبهارو که رو تپه ها ایستاده بودن و پشتشون خورشید داشت غروب میکرد نشون داد،...، اگه من یه فیل بودم خیلی دلم میگرفت!

اینکه نوشتم خیلی مزخرفه، لازم نیست بگی، اما حس عجیبی داشتم از دیدن اون صحنه ها، که باید مینوشتم یادم نره.

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹ | 14:15

وقتی بعضی کارا رو که دوست داشتم با کسی انجام بدم و کسی پایه نبوده با بچه انجام میدم خیلی بهم خوش میگذره. حتی کارای خیلی کوچیک. مثلا امروز ظهر یه بسته نودالیت درست کردم و نشستیم رو زمین بشقابو گذاشتیم وسط با هم خوردیم. کلی برنامه دارم براش فقط منتظرم یه ذره بزرگتر بشه و با هم کلی خوش بگذرونیم!

ترکیدن!

توسط نرگس | دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹ | 14:45

۱- در راستای پست پایین من روز اومدم نت و بچه هم خوابه! و همچنین نوشته هامو قبل از ترکیدن یکی یکی هر وقت دلم خواست میذارم اینجا!

۲- ترکیدن برام معانی مختلفی داره. دقت کردم از کلمه ش زیاد استفاده میکنم. خوشم میاد ازش و معنیهایی که براش ساختم.

۳- اینو حدود دوماه پیش یه شب نوشتم(میخوام برم ادامه مطلب اما نمیرم):

دو بار آن کار را کردم. حالا دارم دست به خودسانسوری میزنم. بعد رفتم حمام و حالا با حوله نشستم و موهای خیس. ساعت دو و بیست دقیقه نیمه شبه. این حوله ای تنمه که ز از دوبی برام اورده. بنفش روشنه. من از بنفش خوشم نمیاد اما رنگ این آدمو عاشق بنفش میکنه و روش پره از قلبهای سفید. داره دلم میگیره. ازینکه ز عاشق قلبه و من همیشه مسخره ش میکنم. تو خوبی؟ تو که توی وجودت هیچی نیست و از شکل قلب هم فراری هستی؟ تو خوبی که مسخره میکنی دیگرانو؟ ازت بدم میاد گاهی. فکر میکنم ز میمیره و صدها سال میگذره و کسی نمیفهمه که اون... دارم چرند میبافم. خوب میدونم. یه زاناکس انداختم بالا و منتظرم خوابم بگیره. اینجوری نمیشه. نمیتونم که تا صبح بیدار بمونم. مساله اینجاست که.. روی یک تابلو توی کجا بود خدا؟ فکر کنم دم پارک قیطریه بود... نوشته بود هیچ معتادی از اول نمیخواست معتاد شود. اینم قضیه ی منه با این زاناکسها که هر شب خودمو گول میزنم. دیر اومدم. من حتی نمیتونم مانع خودم بشم.

۴- دو جمله ی آخرو خطاب به سارا نوشته بودم.

۵- وقتی تو وبلاگ نمینویسم لحن نوشته هام انگار یه جور دیگه است، نه؟

۶- راستی خیلی کمتر قرص میخورم!

توسط نرگس | دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹ | 0:15

میخوام یه برنامه بذارم نوشته هایی که تو وُرد مینویسم، به این دلیل که نت نمیام که تو وبلاگ بذارمو، بذارمشون اینجا. مثلا اینو امروز که شد دیروز نوشتم:

از امروز شروع شد! دیشب ساعت سه و نیم رفتم خوابیدم و وقتی داشتم میرفتم دیدم که سه ساعت و نیمه وصلم. بعد عذاب وجدان گرفتم. از امروز شروع شد. به مدت یک ماه من هیچ شبی نت نمیام. حتی اگه داشتم از تنهایی میمردم. حتی اگه دلم خواست چیزی بنویسم. حتی اگه سوالی داشتم که احتیاج به سرچ داشت، شب نمیام. روز میام. اون هم وقتی بچه بیدار نباشه. یک ماه شب نمیام. یک شب هم تو این ماه نمیام. از امروز که شونزده خرداده تا شونزده تیرماه. از بیخوابی و بدخوابی دیشب امروز حال بدی دارم. سست شدم. نفس کشیدنم هم سخته. احساس افسردگی شدید و مردن میکنم. اما متاسفانه میخوام زندگی کنم.

الان من میرم و به حرفم عمل میکنم. اصلا الان هم نباید میومدم.

میرم هیداتو حل میکنم و حال میکنم!

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .