توسط نرگس
| دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ | 1:35
۱. یه نیم ساعتی نشستم تو حموم. رنگ روشن، نور سفید زیاد. اصلا بهم حال نمیده اینکه بخوام گند/رگ بزنم اینجا. تصور خودم تو اون سفیدی و نور، اصلا اون ترکیبی نیست که بخوام. بعد فکر کردم مثلا رومبل، تو شب چطور خواهد بود، ولی نمیدونم ممکنه اونقدر زیاد باشه که مثلا بچکه از زیر مبل؟
۲. از یه جایی خیلی خوشم اومد که تا حالا بهش فکر نکرده بودم. تو حیاط، یه گوشه ای هست که دیوار بلندی داره و یک متر بالاییش میرسه به پیاده رو، که به خاطر سربالایی اینطوریه. از تصور اینکه بشینم روی خاک به اون دیوار بلند تکیه بدم و .. بزنم خیلی هم خوشم اومد. اونجا نیمه تاریکه، با چندتا درخت.
۳. الان برای فراموشی و بعدَنِ خودم نوشتم. کسی که بخواد کاری کنه تو وبلاگ نمینویسه. من اینو خوب میدونم و میشناسم. وقتی کسی بخواد کاری کنه، دیگه کار نداره الان کجاست، چه شکلیه، چی پوشیده، چی داره که کسی نباید ببینه، بقیه چی فکر میکنن و اینا، وقتی که وقتش بشه، که کاملا آدم دل بریده باشه.
۴. یه وقتایی تو خیابون یه برگ خشکو برمیدارم، شروع میکنم به آرومی تو دستم خوردش میکنم، تا پودر بشه. حس عجیبه. اون حسی که مدت هاست کسی دستمو نگرفته(اونطور که میخوام) کاملا برطرف میشه.
۵.سردرد گرفتم انقدر زر نوشتم. کلی خط هم پاک کردم. انگار یادم رفته اینجا برای پاک نکردنه.
۶. هیچ چیزی هم نشده. فقط خودم و کل زندگیم. همین.
۷. از عجیب غریب ترین کلمه هایی که میشنوم یا میخونم اینه: نرگس.