یکی من زیاد پرانتز میذارم، یکی سلینجر.
امروز که دومی رو گذاشتم مهد ، دوباره اسنپ گرفتم که برم جایی کار داشتم. همه ی پیرمردا و اونا که خوشم نمیومد لغو سفر کردم تا یکی که خوب باشه به نظرم، پیدا کنم. میدونستم حدود سه ربع طول میکشه تا به جایی که میرم برسم، و اگر میخواستم آدم و ماشین داغون ببینم تاکسی های مقصد همونجا کنارم بودند. خلاصه یکی انتخاب کردم، فوق جذاب! اصلا موندم چرا راننده اسنپ شده. یکم که گذشت، فکر کردم سرماخورده! ولی بعد دیدم نه بابا! داره گریه میکنه!!! آهنگایی هم که گذاشته بود همه غمگین. مثلا تو ترافیک دستشو میذاشت رو چشماش و گریه میکرد بعدم اشکاشو پاک میکرد! اینطوری! حالا من چه حسی داشتم از دیدن این موضوع؟ هیچی! برا خودم خوش بودم! یه ذره هم دلم نسوخت. کل مسیر فقط به این فکر میکردم اگر مریم(دوست وبلاگی/اینترنتیم) پیشم بود درین موقعیت، چقدر میتونستیم حرف بزنیم. چقدر میتونستم خوشتر باشم اگر اون موقع پیشم بود!
ازینم . . نمیدونم هنوز!
صبح داشتم گریه میکردم، دومی اومد تو اتاق منو دید. دیدم دستش به چشمشه و اشکشو پاک میکنه. گفتم چی شده؟ گفت آشغال رفته توی چشمم (الکی گفت، ناراحت شده بود از دیدن من، قبلا هم اینکارو کرده و همینو گفته). گفتم منم تو چشمام آشغال رفته! ای بابا! مگه چشمای ما سطل آشغاله ؟ خوشش اومد از حرفم. منم رفتم بغلش کردم بوسش کردم.
تو وسایلا یه هندز فیری(فری) نوکیا پیدا کردم ازین قدیمیا، به گوشی منم میخورد! صدا رو انقدر خوب و بلند پخش میکنه که باید گفت درد و بلات بخوره تو سر هرچی هندزفیری سامسونگه! انقدر خوبه که فقط این ادبیات میتونه از پس تعریفش بربیاد و عمق موضوعو نشون بده. تنها مشکلش کوتاهی سیمشه. بخوام آهنگ گوش کنم و نخوام موبایلو تو دستم بگیرم، دیگه به جیب های پایین نمیرسه و تنها راه ممکن اینه که در بالا پشت بند سو تی نم به صورت افقی تعبیه کنم!
۱. یکی از بدترین حسها، اینه که گاهی نمیدونم اون قرص رو خوردم یا نه. صبح که تکلیفش مشخصه و این بیشتر در عصر اتفاق میفته. بعد، قرص به دست، میشینم و فکر میکنم تا وقتی که یه چیزی منو ازون حال و فکر بیاره بیرون و اکثرا مجبورم بدون اینکه بفهمم درسته یا دارم زیاد میخورم، یکی دیگه بخورم.
۲. تا همین تابستون، هر وقت قرص رو دیر میخوردم یا نمیخوردم میشد گفت تنها تاثیر نبودنش این بود که زود عصبی میشدم. ولی الان دیر شدنش خیلی بده. سردرد و سنگینی سر، خواب آلودگی، بی قراری، تحریک پذیری زیاد، و یک ناراحتی خیلی شدید. بعد که میخورم مگه به این زودی خوب میشم؟ زمان میبره تا حالم دوباره عادی بشه.
۳. آینده نگریم فقط در همین حده که تو همه ی کیف هام یک قرص گذاشتم که اگر جایی بودم و لازم شد، داشته باشم!
پ.ن: یک آدم ِ دیر قرص خورده.
در پونزدهم دی ۹۶ نوشتم، هیچ دوست زنی ندارم که باهم بریم جایی و منو برسونه و بهم بگه مواظب خودت باش. و نوشتم فکر میکنم چنین چیزی تا آخر عمرم اتفاق نخواهد افتاد. ولی حالا دارم این فرد را؛ هر چند هشتاد درصد حسم اینه که دوست من، شیفته ی روابط و نسبت های من با افرادیه که از نظرش قابل توجه و مهم هستند. ولی خب! بودنش از نبودنش خیلی بهتره.
و نوشته بودم کسی نیست که بیاد با هم فیلم ترسناک ببینیم. که هنوزم نیست ولی چون بالایی رو که اصلا در تصورم نبود اتفاق افتاد، اینم منتظرشم.
پ.ن: امیدوارم خیلی دیر نباشه.
امکانات هست، استعداد نیست!
به برادرم گفتم برام فیل تر ش کن نصب کرد. این اولین باره. فقط و فقط و فقط به خاطر وبلاگ سوسن*. تنها کاری هم که کردم فقط، خوندن وبلاگ سوسن بود که وقتی تموم شد چون نمیدونستم چیکار کنم رفتم وبلاگ البرز رو هم خوندم. همین. نمیدونم باهاش چیکار کنم. به فکر یوتیوب هم افتادم که دیدم از حوصله ام خارجه. دیگه ایده ای ندارم.
*و فهمیدم هر وقت من تونستم دوباره پشت دنده ای بشینم، سوسن هم خواهد توانست از blogspot به بلاگفاک بیاید. چیه اینجا!؟!
آرشیو وب
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آرشيو