reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۹ | 23:45

یکشنبه همین هفته، بچه برای اولین بار بهم گفت مامان ِ بد! خیلی ناراحت شدم. کار بدی کرد که یادم نیست اما دعواش کردم اونم با صدای ولوم متوسط. ازون روز هر کاری میکنم که برخلاف میلشه یا کار بدی میکنه و من جلوشو میگیرم بهم میگه مامان بد. میخواستم بگم این پروژه ی مامان بد بودنم شروع شد. ازین به بعد هر کار بدی بکنه من مامان ِ بدم. مثل خیلی از آدمایی که دیدم کارایی میکنن و چون از نظر مامانشون بده، اون مامان بده. من هیچوقت نه تو دلم نه به زبون به مامانم نگفتم بدی. یا اگه من امروز مشکلاتی دارم هیچوقت تقصیر اون نیست. دوست دارم بچه هم اینو بفهمه. حتما باید براش یه راه حلی پیدا کنم که این برخلاف میل بودنش باعث نشه که فکر کنه من بدم.

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۹ | 0:15

نچ! اصلا کاری ندارم اینجا. اما نمیخوام که بخوابم. حتی حوصله ی سرچ بازی همیشگیو هم ندارم. کسی هم هنوز نیست باهام بچته. آنلاین نیستم خب! اما میدونم کسی هم نیست.

دلم میخواد موهامو کوتاه تر کنم. یا کوتاه نکنم فر کنم. یا یه مدل قشنگ بزنم رنگ یا هایلایت کنم. حوصلم از ریخت خودم سر رفته. لباسای جدید هم کلی دارم ولی نپوشیدمشون. تو همینا انگار راحت ترم اونارو بپوشم سختم میشه. لابد میترسم م بخواد باهام بیشتر رابطه برقرار کنه. منم یه نوع خری هستم. لباسایی میخرم که میدونم اون عاشقشه بعد نمیپوشم. اصلا نمیدونم چرا حرفم به اینجا کشید ولی پاکش نمیکنم. این چیزایی که خودش یه دفعه میریزه بیرون رو نباید نادیده گرفت.

توسط نرگس | سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹ | 2:50
جذب شدن یه سری آدم مشابه به یه سری آدم مشابه دیگه

هم منو میخندونه هم گریه ام میندازه

حتی کلی احساسای دیگه بهم میده

بدجوری خوابم میاد! اما به این چیزای مزخرف فکر میکنم

حسهای خودمو بررسی میکنم

یه سری از اعضای بدنمو به کل حس نمیکنم

حال عجیبیه

توسط نرگس | سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹ | 2:20
والا فقط یه جمله است. زحمت نکشید.

ادامه مطلب

توسط نرگس | دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۹ | 23:59
رمز همون قبلیه، اگه کسی میخواد یا یادش رفته بهم بگه.

ادامه مطلب

توسط نرگس | یکشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۹ | 1:5

خودم میدونم یه چیزیم هست. سرد شدم. دیروز گه هم بودم. منظورم جمعه است. الان گه نیستم فقط سردم. لابد به خاطر من داره برف میاد، که حتی نتونم برم برای تولد ِ م براش چیزی بخرم. آخرش که میخرم، حالا گیریم توش احساسی نیست و نقابه و این حرفا، آخرش بهترین چیزی که دوست داره براش میگیریم، حالا تو ببار! امروز که نشد دوشنبه بچه رو میذارم خونه ی مامانم خودم تنهایی میرم براش..

توسط نرگس | جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹ | 23:0

با اینکه خیلی خسته م و کلی کار کردم و مهمون داشتم و اینا، اما امشب خوشگلم، حتی چشمام از همیشه روشنتره.

توسط نرگس | جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹ | 1:45

الان مثل یه خر با یه سرعت داغون اینجا نشستم و فرق بین واقعیت و خواب و خیال و .. تو ذهنم نمیدونم چی میکنم ، فعلش یادم نمیاد. و هواپیماهایی که با سرعت دارن از بالای سرم رد میشن.

توسط نرگس | پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ | 0:35

بدم اومد از رفتار خودم با م ، اما بدجوری افسرده بودم. بعدشم رفتم یه دونه ازین قرصا خوردم. قرصا اصلا مال من نیست. مال هیچکس نیست. اما داریم. چقدر ازین چرت و پرتها داریم. این تا الان که فکر کنم یه ساعته خوردم اثری نداشته برام. من فقط همون زاناکس رو دوست دارم. هر چند مثل اینکه زاناکس نوع دیگه ی آلپرازولامه طی تحقیقاتم اما خیلی خوشم میاد ازش، مخصوص خودمه. حداقل وقتی یه ساعت بگذره از خوردنش، دیگه سیر نابودیت شروع میشه، بعد دیگه هیچی نمیفهمی هیچی نمیخوای جز خوابیدن و رفتن تو یه دنیای خوب..

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۹ | 23:50
یکم قلبم درد گرفته.
مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .