مرور میکنم. با پنج لبخند، دو تا من سه تا تو، و این داستان ادامه دارد؟ داستان؟ فقط لبخند است. قبلا هم صفر بودی؟ همیشه صفر بودم. ما کلا صفریم. لبخند. هستی؟ لبخند. آره. همینو میخواستم. این لبخند. پنج لبخند. سه تا تو دو تا من. و بعد رفتن.
یکی که بالای سه ساله که منو میشناسه، حتی چهار سال پنج سال شیش سال، حتی بازم بیشتر ازین حرفا منو میشناسه، یکی از زمان قدیم، حالا هر کی که میخواد باشه باشه، بیاد حالمو بپرسه و باهام حرف بزنه. احتیاج دارم که برگردم گذشته رو نگاه کنم. حس میکنم خر شدم. فقط میرم جلو. بدون نگاه به پشت سر. و خالی ام..
خیلی سال پیشا شاید ده دوازده سال پیش یه برنامه ی مستند نشون میداد که دو تا مرد بودن توی جنگلا و اینا در مورد این حیوونا حرف میزدن، اسم خاصی نداشت برنامش، من و ز اسمشو گذاشته بودیم ش "ورت آبیه و ش ورت سبزه"! چون اون دو تا مردها تو کل برنامه هاشون این دو تا شلوارکهارو داشتن! دیروز یادش افتاده بودم!
این آهنگ آخر سریال زمین انسانها رو اگه آخر شب بشنوی یه جوریه! انگار همه چیز تموم شده و اینا.
امشب ساعت دوازده تموم شد. از ته قلبم دلم میخواد اونقدر خوابم بیاد که در حال ترکیدن باشم و برم بخوابم جای اینجا نشستن. م هم که نیست و کار دیگه ای هم ندارم. اونایی هم که کامنت میذارن چیز خوشمزه ای نیست برای خوردن و اینا من دنت شکلاتی یا نارگیلی و چاکلز پنیری رو میتونم پیشنهاد کنم و خودم فعلا به اینا گیر دادم "سارا"!
اینترنت موبایلمو وصل کردم هی میومدم اینجا نظراتو وبلاگای دوستان میخوندم! غیر از وبلاگ سارا که دیگه نمیشه خوندش. و نوشتن هم سخت بود یعنی یه بار کلی نوشتم ثبت نشد در نتیجه فقط خواننده ی خاموش بودم به قول وبلاگیا!
حالا الان باز اعصابم خورد بود اومدم اینجا ور بزنم. یه جورایی یه ساعت نشسته بودم رو مبل و تمام ورایی که میشد بزنمو تند تند با خودم زدم حالا میخوام یکم ذهنمو خلاص کنم در نتیجه اون حرفای مزخرفو نمیزنم.
"مامان از ترس آقا پول دادی؟"
چهارشنبه مثل بچه های خوب، مثل خانواده های سه نفره ی خوب! ، میخواستیم بریم شمال با کلی وسایل، خیلی هم نبود حالا، دو سه دقیقه بود که از خونه اومده بودیم بیرون، پلیس مارو گرفت! و ماشین م رو به علت دودی بودن شیشه ها به پارکینگ منتقل کردن و سفر ما کنسل شد! حالا ما از کجا باید میدونستیم همچین قانونی اومده و اگه هم میدونستیم از کجا میدونستیم که چند روز جلوتر اجراش میکنن... خودمونم بیشتر ازین تعجب کرده بودیم... از یه کار م خوشم اومد اونم اینکه ما و وسایلو تا توی پارکینگ خونه اورد چون پلیسه میگفت اینارو با آژانس بفرست برن ولی م میگفت من بچه کوچیک دارم اینکارو نمیکنم! پلیسه هم با ما تا توی پارکینگ اومد و بعدشم صبر کرد که م مارو برسونه بالا! مثل این مجرما شده بودیم! البته حق دارن بنده های خدا! دودی بودن شیشه مثل آدم کشتنه دیگه! شاید ما میخواستیم تو ماشینمون جسد بذاریم یواشکی!
مثل خرا بیدار شدم یهو.
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو