رفتم جلوی آینه و یه زن بیست و پنج ساله ی خوش قیافه و باوقار دیدم. خوشم اومد.
نمیگم همیشه اینجوری هستما!
رفتم جلوی آینه و یه زن بیست و پنج ساله ی خوش قیافه و باوقار دیدم. خوشم اومد.
نمیگم همیشه اینجوری هستما!
بعد از ده روز اومدم نت. خب فقط گلنوش پرسید کجام! یاه یاه یاه. ما رفتیم سفر. رفتیم به یه شهر به اسم سرعین که اگه نرفتید تا حالا برید. منم دفعه ی اولم بود رفته بودم و اون موقع که همه ی کولرا تو تهران روشن بود و مردم بال بال میزدن و اخبار میگفت خنکترین شهر بیست و چهار درجه است، اونجا به زیر ده درجه هم رسید در نتیجه من بدجوری سرماخوردم. و بعدشم مهمونیای توی تعطیلات. و کلا همه چیز خوب بود یا داشت خوب میشد! هنوزم سرماخوردگیم نخوبیده..
طلاخریدم! به خاطر رویا یکم ذوقم خوابید. فقط همینو بگم که یه نیم ست خوشگل خریدم. طلای سفید با یاقوت کبود و برلیان. واقعا زیباست. البته طلاهای قدیمیمو عوض کردم. کلی طلا دادم این خوشگلارو خریدم.
از بستنی سیر شدم دیگه! خیلی وقته دارم میخورم، حالا با انگشت دارم بستنیارو می مالم روی لبام و بعد میخورم. دیوونه بازی و کثیفکاری.
لباس میخوام برای یه مهمونی، یه لباسی که یکم شیک باشه ولی لختی هم نباشه، دو تا پاساژ نزدیک خونه مون و کل پاساژ قائم رو گشتم ولی چیزی که بخوامو پیدا نکردم، نارون هم که اون چیزی که بخوامو نداره تازه بودم، نمیدونم از کجا بخرم، کسی نمیتونه کمک کنه؟ غرب و جنوب و شرق تهران هم اصلا نمیتونم برم..خیلی اسپورت هم نمیخوام باشه! اگه شرق باشه باز شاید بتونم برم.. دو روز دیگه میام مینویسم هر جا میخواد باشه فقط بگید کجا؟ D:
حالم گرفته است. لباس خوب و خوشگل میخوام. الماس ایران رو هم معرفی نکنید خودم میدونم کجاست و شایدم برم اونجا! ولی غیر ازون کجا خوب است؟ این سوالیست بی پاسخ!
![]()
دلم میخواست (حالا که ظهر خوابیدم و شب خوابم نمیبره،) یک: برم یکی از کتابای جدیدمو بخونم ولی تنبلی میکنم! دو: سیزن سه بیگ بنگ رو، ز بهم داده بود تا میدیدم، ولی نداد چون خودش هنوز ندیده بود و چون اینا مال نامزدشه اون باید اول ببینه!
بعد ازین آهنگی که دارم با موبایل گوش میدم، یه صدای ضبط شده است و اولش صدای نفس هایی که ذوق زده و خوشحاله از شعری که قراره بخونه و هم منو خوشحال میکنه هم احساس گناه بهم میده، که احساس گناه قویتره بنابرین باز میزنم عقب و دوباره اهنگه رو گوش میدم تا ذهنم از این فکرا بیرون بیاد. دارم غصه میخورم. غصه خوردن فرق داره با ناراحتی و غمگین بودن و اینا. غصه خوردن واقعا خوردن یه چیزی به نام غصه است که بدجوری توی گلو گیر میکنه.