یکی از عکسهایی که دیشب مخصوصا انداختم از خودم، مربوط میشه به عصر شب یلدا، که مامانم قبول نکرد بیان خونه ما و خودشم چون سرماخورده بود قرار نداشتیم که ما بچه ها بریم خونشون و بااینکه میدونستیم بابام دلش میخواد پیش ما باشن گفت زنگ نزن به بابا که من توی دردسر میفتم و اصلا دلم نمیخواد بیام و این حرفا!!! و بااین ضمیمه که بااین حال اگرررر تو بگی باید بیایم من هرجور شده میام! که منم گفتم نه و این تعارفات...
و بعد با موهای ژولیده روی تختم گریه کردم و چون چراغو روشن نکرده بودم بچه ها هم در فضای نیمه تاریک چند باری که اومدن تو اتاق متوجه نشدند.
یک عکس گریه ای، با موهای باز و بهم ریخته، با لباس صورتی.
بعد ازون رفتم حمام، موهامو سه شوآر کشیدم و لباس قرمز پوشیدم و رژ قرمز زدم و حسابی با بچه هام خوش گذروندم و خوردم، فقط گهگاهی با خودم بغض کردم!