و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.
دیروز خیلی حالم بد بود. شروع کردم به انجام کارهای خونه و بچه ها ولی حالم خوب نمیشد. با خودم گفتم اگر جوونی اینه پس پیری چیه؟ بیحال و بیحوصله و کم انرژی بودم. یک بار در اوایل همین وبلاگ نوشتم که عمه ی پیرم گفت من مثل چاقو کند شده ام، منم اونجوری کند شده بودم!
بچه ها مشغول بازی و تی.وی بودن، من روی تختم دراز کشیده بودم که یکدفعه بعد از سالها دلم خواست سهراب بخونم. کتابخونه دقیقا پایین تخته. رفتم و از صفحه اول شروع کردم. من در سنین زیر بیست همیشه سهراب و مصدق و حافظ میخوندم. گاهی هر روز. ولی بعد ریشه ی این احساسات در من خشکید. خلاصهههه.. هرکسی که دست به این کتاب سهراب من بزنه خیلی راحت اول از همه صفحه ۱۴۷ براش باز میشه که شعر مسافر هست. از بس که من این قسمت رو خوندم در گذشته، ایرادی در کتاب ایجاد شده! منم از بقیه شعرها صرف نظر کردم و رفتم مسافر خوانی! حالا که سی و یک سالم هست چقدر بهتر میفهممش. و چقدر چسبید. و بعد یک حس خیلی عالی و انرژی زیاد ازش گرفتم که حالمو خیلی خیلی خوب کرد. هرچند دیدم که اون نرگس قبلی دیگه نیست و ازدواج زودهنگامش در هفده سالگی باعث زنده به گور شدنش شده است.