۱.خیلی حوصله ام سررفته و کاری که دلم میخواهد الان انجام بدهم این است که با یک نفر بنشینم روی مبل و باهم فیلم ترسناک نگاه کنیم. حالا آن فرد میتواند همسرم یا هر مرد یا زن عاقل و بالغ دیگری باشد. و فکر میکنم تا آخر عمرم چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد.
۲.دیروز که میخواستم بروم آرایشگاه ابروهایم را رنگ کنم، هرچه منتظر تاکسی شدم کسی نیامد، تا آخر سر یک دختر لطف کرد و مرا سوار کرد. وقتی من پیاده شدم و از او تشکر کردم گفت مواظب خودت باش و لبخند زد. وقتی در را بستم دیدم من در عمرم هرگز دوستی نداشته ام که باهم جایی برویم و او به من بگوید مواظب خودت باش و فکر میکنم تا آخر عمرم چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد.
پ.ن: چرا انقدر کتابی نوشتی!