reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷ | 2:45

در روز پنجشنبه ظهر من مثل دیوونه ها و سرگردون رفتم آرایشگاه! اول میخواستم ریشه هارو رنگ کنم ولی بععددد دیدم دیگه حالم از موهام به اندازه ی کافی به هم خورده. تا دیدم سر خانومی که موهارو کوتاه میکنه خلوته رفتم گفتم چهار پنج سانت موهامو کوتاه کرد و جلوشم زد. رنگشو هم به کل تغییر دادم و رنگ قهوه ی آلامید کردم! انقدر خوب شد تو آرایشگاه ازم میپرسیدن چه رنگی زدم! ازش راضیم.

پ.ن: یاد حرف الهی قمشه ای میفتم که میگه انقدر وقت خودتونو برای این بدنی که قراره از بین بره صرف نکنید، قریب به این مضامین، ولی چیکار کنم؟ حالا خوبه این حرفا گوشه ذهنمه و اینم! ولی همین چیزا هم حال منو خوب میکنه و هم باعث میشه کسی از درون من خبر پیدا نکنه. خوشم نمیاد کسی به من گیر بده بهم بگه چته. بهم راه حل بگه. در موردم حرف بزنه.

امشب تو یک مهمونی بودم، عمه ی هفتاد و چند ساله ام گفت چرا ناراحتی؟ فهمیدم چشمای تیزبین عمه حال منو خوب فهمیده! لبخند زدم و گفتم نه خوبم و اینا.. ولی بعد به فکر راه چاره افتادم. پاشدم یکم کمک صاحبخونه کردم. با بقیه حرف زدم و حرفای زنونه زدم. فضولی کردم که فلانی چه کرد و تو اینو چند خریدی و فلان!.. ماسک، ماسک لعنتی..

 

توسط نرگس | سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷ | 19:2

دلم میخواد برم موهامو کوتاه کنم. این دفعه دیگه تصمیمم خیلی واقعیه! یکمی بالاتر از کمرم اومدن. یه مشکلم اینه که هر روز میشورمشون! و مشکل بعدیم اینه که هیچیو نمیتونم به سرم تحمل کنم. ازهرچی کلیپسه متنفر شدم، با کش هم احساس کشیدگی دارم و همش موهامو باز میذارم وبه خاطر جنس موهام همش گره میخوره و حالت شکنندگی داره و... خلاصه بساطی دارم بااینا.. فقط یه لونه ی کبوتر رو کله ام کم دارم! 

ولیییییی

مشکل اصلی اینه که نمیتونم الان بزنم تا چهل روز دیگه: چون عروسی مهمی در پیش داریم و..

پس باید این درازهای گره خور رو تحمل کنم همچنان و امیدوارم تااون موقع دیوونه نشم.

پ.ن بعد از مدتها: چی میشد اون چندنفر تو اینستا منو آنفالو میکردن و میرفتن و منم اینارو اونجا میگفتم همراه با عکس؟ آخه محرومیت تا به کی؟ 

توسط نرگس | دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۷ | 12:1

دیشب حدود پنجاه دقیقه تو صف نونوایی بودم. بعد بین مردها سر نوبت دعوا شد و من وارد خاطرات کودکی ام شدم. فکر کنم پنج شش ساله بودم. وقتی بابا با نون به خونه اومد مامان گفت چرا یقه لباست پاره است؟ بابا جواب نداد. مامانم گفت دعوا کردی؟ شاید اولین بار بود که من کلمه دعوا رو در زندگی فوق العاده آراممون میشندیم. بابا پیراهن مردانه کرم رنگ پوشیده بود. دکمه لباسش کنده شده بود و گفت دنبالش گشتم تا پیداش کردم و اونو به دست مامان داد. لباس را دراورد به مامان داد تا دکمه رو بدوزه. مامانم همون موقع نخ و سوزن اورد و دکمه رو دوخت و من کنارش نشستم تا دکمه دوخته شد. (هر دوی اونها زیر سی سال داشتند اونموقع و من بچه دوم بودم)

دلم میخواد با همین تجربه الانم به کودکیم برگردم و حرف بزنم. وقتی فکرشو میکنم خسته میشم ازین همه نگاه بودن و حرف نزدن.

توسط نرگس | شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷ | 2:34

هر شب، بعد از خوابیدن اهالی خونه من میرفتم جلوی تی وی به فاصله یک متری بالشت پتو میذاشتم میخوابیدم و شهرزاد میدیدم و بعد سحری میخوردم؛ حالا فردا که قرار نیست روزه بگیرم چه احساس بیخودی دارم. انگار بی هدف شدم!

با تمام بدی هام، من، عاشق ماه رمضونم. راسته که میگن این ماه برای خودش روح داره. من درکش کردم. هر وقت که کلا تموم میشه خیلی حس بدی دارم. انگار یکی رو از دست دادم و شدیدا احساس خلاء میکنم!

توسط نرگس | شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷ | 14:21
مانتوت چرا شبیه مسجده؟ 

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .