در روز پنجشنبه ظهر من مثل دیوونه ها و سرگردون رفتم آرایشگاه! اول میخواستم ریشه هارو رنگ کنم ولی بععددد دیدم دیگه حالم از موهام به اندازه ی کافی به هم خورده. تا دیدم سر خانومی که موهارو کوتاه میکنه خلوته رفتم گفتم چهار پنج سانت موهامو کوتاه کرد و جلوشم زد. رنگشو هم به کل تغییر دادم و رنگ قهوه ی آلامید کردم! انقدر خوب شد تو آرایشگاه ازم میپرسیدن چه رنگی زدم! ازش راضیم.
پ.ن: یاد حرف الهی قمشه ای میفتم که میگه انقدر وقت خودتونو برای این بدنی که قراره از بین بره صرف نکنید، قریب به این مضامین، ولی چیکار کنم؟ حالا خوبه این حرفا گوشه ذهنمه و اینم! ولی همین چیزا هم حال منو خوب میکنه و هم باعث میشه کسی از درون من خبر پیدا نکنه. خوشم نمیاد کسی به من گیر بده بهم بگه چته. بهم راه حل بگه. در موردم حرف بزنه.
امشب تو یک مهمونی بودم، عمه ی هفتاد و چند ساله ام گفت چرا ناراحتی؟ فهمیدم چشمای تیزبین عمه حال منو خوب فهمیده! لبخند زدم و گفتم نه خوبم و اینا.. ولی بعد به فکر راه چاره افتادم. پاشدم یکم کمک صاحبخونه کردم. با بقیه حرف زدم و حرفای زنونه زدم. فضولی کردم که فلانی چه کرد و تو اینو چند خریدی و فلان!.. ماسک، ماسک لعنتی..