reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۹ | 23:30

هی میام تا پای نوشتن بعد منصرف میشم اما چون اینجارو به این خاطر ساخته بودم که هر زری خواستم بزنم اینجا بزنم برای همین الان مینویسم. سه شبه خونه نبودیم. خونه ی بابای م بودیم این مدت. سرم شلوغ بود. دیشب تازه یاد نت و وبلاگ و اینا افتادم. تا این حد سرم شلوغ بود. یه جورایی اعصاب هم ندارم. امشب یه کار خیلی وحشتناکی کردم. حتی جرات ندارم بنویسم. دیدن کارا و وحشی بازی های ح و بچه ش فقط رو بچه تاثیر نذاشته رو منم تاثیر گذاشته. امشب فهمیدم. واقعا ناراحت شدم. خب تابلو شد دیگه! بچه رو زدم. با دستم زدم روی بازو و پشتش. یعنی یه بار زدم ولی محکم بود. دلم براش سوخت چون گریه کرد ترسید دردش هم اومد بعد کلی حواسشو پرت کردم. اصلا متوجه نبودم چیکار کردم. ماشینشو زد توی صورتم اول ماشینشو پرت کردم رو زومین بعد زدم پشتش. یعنی همون کمرش. بعد گفتم دستت بشکنه. به خودم گفتم. خیلی خرم من. اعصابم خورده؟ نمیدونم. فقط میدونم دلم روال عادی زندگیو میخواد به علاوه ی تنوع!

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۹ | 0:10

ببین اینجا خر شده! این بلاگفا باز خر شده یا مشکل از کامپیوتر منه؟ نظرای جدیدو نمیشه دید، کلا این به اصطلاح میز کارم خر شده آپدیت نشده همونجور مونده، مثلا دو تا چیز جدید نوشتم دیشب اصلا نشون نمیده، بعد اون نظر جدیدا تو وبلاگ خودمم نشون داده نمیشن، باز خر شده، نمیدونمم چیکار کنم. نمیخواد کسی بگه چیکار کنم چون نمیتونم نظرشو بخونم. حتی الان که دارم مینویسم باید تاریخ و ساعتو ویرایش کنم چون مال همون دیشبه!

توسط نرگس | سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۹ | 0:15

میبینی چه بارونی میاد؟ امشب فهمیدم میترسم از اومدن زمستون. وقتی که بچه رو خوابونده بودم و م داشت قهوه تلخ میدید قسمتی که برای من تکراری بود، و چراغهارو خاموش کرده بودم، از پنجره بیرونو دیدم که آسمون روشن بود، ابری بود، ابری بود و برای همینم بارون میباره، بدم میاد زمستون بشه، آسمون تو شب روشن باشه، برف بیاد و هیچ صدایی نباشه، میترسم ازش، خوشم نمیاد، پارسال که برف نمیومد زیاد، راضی تر بودم، کاش جاش بارون میومد، اما هیچی نبود..

توسط نرگس | سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۹ | 0:0

برگهای خشکو میبینه میگه نون! خیلی خوشم میاد ازین حرفش. امروز کلی بهش یاد دادم مخصوصا بره برگهارو له کنه ببینه چه صدایی داره!

توسط نرگس | چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۹ | 0:0

این سیبه یادم انداخت که وقتی نه سالم بود یه سال تو یه خونه ای بودیم که حیاطش درخت سیب داشت. بعد من و برادرم که اون موقع سه سالش بود میرفتیم سیبهارو کال میکندیم میخوردیم. اصلا یادم نبود. اینم مزه ش همون بود. البته اون سیبها خیلی ریز بودن این اندازه سیب متوسط بود.

چه بدم میاد نت میام اصلا اینجا نمینویسم بااینکه حرف زیاد دارم.

توسط نرگس | چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۸۹ | 12:50

یه جورایی تو این مدت ترکیدم هنوزم ترکیدنم تموم نشده. یعنی نمیذاره یه مریضیش خوب بشه بعد بعدیو بگیره. بی وقفه پشت سر هم انواع و اقسام مریضیارو میگیره. بچه رو میگم. تو یکی پدر منو دراوردی! بیشتر ناراحتی و اعصاب خوردی دیوونم میکنه نه مراقبت ازش.

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .