reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ | 11:59

دوسالگی بچم مبارک! اولش که وبلاگو ساختم نوشتم دو ماهه rename شدم حالا دوساله که همون شدم! تولد گرفتیم.. خوب بود همه چیز، از همه چیز راضی بودم برای همین هم خوش اخلاق بودم! ناراضی شدنم مساویه با بداخلاق شدنم. فقط بچه نمیشست رو مبل و وایساده بود کنار میز و با انگشت کیک میخورد منم جلوشو نگرفتم چون مبخواست گریه کنه اونوقت مهمونا.. شمعشم که چه فوتی کرد! همرا با تف! نمیشد عکس از فوت کردنش گرفت چون تا روشن میکردیم فو.ت میکرد. بااینکه ازین شمع الکلیا بود که دیر خاموش میشه! من نمیدونم مهمونا با چه حسی اون کیکو خوردن! لباسا و اسباب بازیاش مال خودش پولاش مال من! که اینهمه زحمت کشیدم:دی! البته اینا مال دو روز پیشه ولی دوست داشتم بگم. تاریخ این مطلب دروغیه! ولی میخواستم مال بیست و هشتم باشه. وقت نکردم بیام بنویسم. الان یک ربع به یکه. ظهر با بچه سه ساعت خوابیدیم. عصر هم رفتیم این پاساژ نزدیک خونه مون! اوه اوه چه خبر بود! نمیشد راه رفت. من این حال و هوای نزدیک عید و این شلوغیو مردمی که در حال خرید هستنو خیلی دوست دارم. بهم انرژی میده.

توسط نرگس | یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ | 1:15

تو خونه ی ما انگار کل کارای عقب افتاده ی یک سالو باید تو این دو هفته آخر بکنیم. وای خدا خیلی کار داریم.

توسط نرگس | جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ | 0:50
ادامه مطلب

توسط نرگس | پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۹ | 0:5
حذف.

توسط نرگس | سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ | 1:15

خواب میدیدم همه جا پر از عکس چمدون بود. با مامانم کنار دریا بودیم، همراه موج یه تیکه سنگ اومد تو ساحل، برش داشتم رو اونم عکس چمدون بود. مامانم گفت حتما خودت فهمیدی چی شده؟ من میخوام برم. و ازین حرفا. بعدش خونه بودیم. وسایلشو جمع کرد و رفت. خیلی ناراحت کننده بود. بعدشم کلی ماجرا.. صبح با ناراحتی بیدار شدم. بعدشم گریه کردم. به بچه هم گفتم بغلم کن بغلم نکرد. کلا به گریه کردنم توجه نکرد مثل سابق.

توسط نرگس | یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ | 23:30

راستی عمو مهربانو میشناسید؟ کانال دو، صبح ها... من قبلا که میدیدمش خیلی ترحمم میشد. دلم میسوخت به خاطر اداهایی که در می اورد. الانم میبینم برنامه شو، به خاطر بچه، ولی خب دلم نمیسوزه، کنار اومدم با ادا اصولاش، اونم تولدش پونزده اسفنده. صبح گفت. یادم رفت بگم.

توسط نرگس | یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ | 14:40

امروز تولدمه. پونزده اسفند. تولد من امروزه. اما مامانم و ز دیشب بهم هدیه دادند. م هم دیشب کیک خرید. خوشحال نشدم کیک خرید. چون تولد من امروزه. سرمم درد میکرد. کیکشم خیلی گنده بود. یک چهارمشو خودمون برداشتیم قرار شد بقیه شو نمیدونم کجا ببره. من دوست داشتم فردا شب که میرم خونه ی مامانم کیک بخره. یا حداقل امشب. نه دیشب. تازه دیشب هم تولد من نبود. اینکه من از شب تولد بدم میادو فقط روز تولدو دوست دارم فقط یه نفر فهمید درک کرد و بهش احترام گذاشت. برای همینم هست که فراموشش نمیکنم. این یه دلیلش بود فقط.. حالا هم بچه رو خوابوندم و پفک میخورم. بچه ی عزیز بداخلاق گشته ی من! چون پنج روزه از پستونک گرفتیمش! ازین اصطلاحا! کلا از صبح روز تولد کسالتباری داشتم چون بچه منو صبح زود بیدار کرد. حالا هم نمیتونم بخوابم. میخوام شب بخوابم. کل یه روز خراب شد برای اینکه شب حداقل بتونم راحت بخوابم. خیلی هم عاقلانه نیست!

توسط نرگس | پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹ | 0:25

ببین این ز با نامزدش یه جوری رفتار میکنه که من نمیتونم اون رفتارو با م داشته باشم. یعنی همون وقت که نامزد بودم هم نمیتونستم داشته باشم. اون قشنگ نامزدشو تحت اختیار خودش داره. طوری حرف میزنه که من شاید با بچم اینطوری بحرفم. اونم خوشش میاد قطعا. مامان جوون جدید با شرایط ویژه! کی بدش میاد؟ میخوام بگم من نمیتونم اونطوری مهربون باشم و خطاهارو نادیده بگیرم چون م سه سال از من بزرگتره و نامزد اون پنج سال ازش کوچیکتر. توقع من مردانگی بیش از حده. میخوام یکی مرد من باشه و به من انرژی بده، بهم توانایی هاشو نشون بده و من تحسینش کنم. من م رو خیلی کم تحسین میکنم. چون اصلا تحسین برانگیز نیست. انرژی نمیده. حال نمیده. وقتی تلویزیون مدرسه ی پیرمردا میذاره خوشحال میشه برای بار صدم میبینه و باهاش زیاد میخنده. منم حرص میخورم. واقعا وقتی نیست دلم براش میسوزه. انقدر که میتونم خودمو بکشم. الان مثلا نیست. من نمیتونم فیلم غیرقابل تحملی مثل مدرسه ی پیرمردا ببینم که همش یه عده دارن داد میزنن مخصوصا اون یارو که داد میزنه کبیری. قسم میخورم یه بار هم این فیلمو ندیدم. بازم حرف داشتم اما کار دارم.

7سین

توسط نرگس | یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۹ | 14:50

دارم دنبال طرح برای سفره ی هفت سین میگردم. جز سال اول ازدواجمون که مامانم برامون وسایل سفره ی هفت سینو خرید و چید هیچ سالی سفره هفت سین نچیدم چون یا حال نداشتم یا میخواستیم بریم سفر و اینا. اما امسال میخوام بچینم میخوام به بچه نشونش بدم. اونم خوشحال میشه و با لحن مخصوص به خودش نشون میده که قشنگه و این حرفا. برای بچه ی دوساله دارم این کارو میکنم.

توسط نرگس | یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۹ | 0:40

ظهر، زن همسایه دم در با دوستش حرف میزد، صداشون توی راهرو پیچیده بود، حرف آمیخته با صدای خنده. حسادت کردم. من هیچوقت دم در با هیچ دوستی حرف نخواهم زد و نخواهم خندید و صدام توی هیچ راهرویی نمیپیچه.

مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .