میخوام قالبو عوض کنم. گلای زردشو خیلی وقته نمیبینم. سایت نایت اسکین هم که قالبمو ازونجا گرفته بودم فیلتره. اگه کسی نمیاد بگه نه نیست و اینا!
امروز وقتی آخر کتاب، موری مرد گریه کردم اساسی. رو تخت بودم و بچه هم کنارم داشت ماشین بازی میکرد. بعد سرم درد گرفت و تونستم سه چهار دقیقه بخوابم که سردردمو خوب کرد همون چند دقیقه خواب. زمانیکه بچه داشت به موبایلم ورمیرفت و ساکت بود. عصر، ساعت هفت گذشته بود که با بچه رفتیم پیاده روی. رفتیم یه کوچه پایینتر و بعد اومدیم خونه. کلی چیزای قشنگ دیدم. یعنی منظره. دلم نمی اومد این همه درخت و گل و سبزه و شکوفه و هوای خوبو ول کنم بیام خونه.
خیلی وقت پیشا تو همین وبلاگ نوشتم اون آهنگی که قبلترها(و الانها هم گاهی) قبل از اخبار بود و یه ساعتو نشون میداد، رو میخوام و نمیتونم پیداش کنم. حالا دارمش. خیلی تابلوئه کدومو میگم. همه شنیدن. از ونجلیس ِ. که اون موقع نمیدونستم کیه اهنگسازش. حس خوبی داره. کم مونده آدم بمیره و نمرده.
جمله از بچه.
فاصله دار نوشته شده تا با سرچ پیدا نشه زود! جملشو دوست دارم.
اگه فکر کنم که دارم با سرعت بزرگ و بزرگتر میشم، هی بزرگ و بزرگتر میشم. باید فکر کنم متوقف شدم. باید نذارم بزرگ و بزرگ تر بشم.
اگه فیل تر ش کن داشتم میرفتم تو وبلاگی به نام "گیلاس خانومی هستم"، و مینوشتم: هر کوفتی که هستی!
الان دقیقا همین شکلیم. روز خوبی داشتم و نمیتونم حتی یه لبخند بزنم. حوصله ندارم. اصلا. همش فکر میکنم منتظر یه چیزیم. خودمم نمیدونم منتظر چی هستم. از دست بچه هم ناراحتم. خوابمم میاد. دیشب قرص خواب خوردم ولی کم خوابیدم و امروز هم یک دقیقه هم دراز نکشیدم. خوابم میاد. نمیخوام تا حداقل یک بخوابم. باید یه چیزی هم بخورم. شام درست حسابی نخوردم. لوبیاپلوی درجه یک دارم. زیتون پرورده هم دارم برای کنارش. ولی همچین حوصله شو ندارم . دلم یه چیز مایع میخواد. اینجور وقتا دلم برای اون بچم، ع، هم تنگ میشه. مرده شور ببره فکرشو. دوست دارم یکی مزاحمم بشه سر کارم بذاره. دلم برای مزاحمام هم گاهی تنگ میشه. آب زرشک و آلبالوی مخلوط خوب بود الان. قرصا هم منو به خودشون فرا میخوانند.
راستی چند بار تو عید فکر خودکشی زد به سرم. وقتی اینجوری میشد اصلا بیخیال بچه هم میشدم. میگفتم یه جوری کنار میاد دیگه. اونکه مثلا چند سال دیگه باید کنار بیاد... ازین زرای مفت. اصلا خوب نیست. دوست ندارم فکرشو.
این خوابه خیلی قشنگ بود. رفته بودم کنار پنجره، پشت پنجره یه باغ خیلی متفاوت بود و داشت یه بارون خیلی متفاوت نورانی میومد از یه آسمون متفاوت. قابل تصور نیست برای کسی که ندیده. پنجره رو باز کردم چهار تا میوه ی درشت کال به درخت بود که آخری یکم رسیده تر بود میخواستم بچینمش یکم دور بود، ولی یه دفعه به فکرم رسید برم دوربین بیارم و ازین صحنه ها عکس بندازم. رفتم و پشت یه پنجره ی بزرگتر دوربین خودم بودم. همین دوربینی که دارم. یه دروبین کنون ِ آبی روشن. اصلا یادم نیست چی شد بیدار شدم. بهش فکر که میکنم خوشحالم میکنه، گاهی هم ناراحت.
بالاخره تشریف اوردم نت! تو این مدت یه بار با موبایل اومدم فقط کامنتارو خوندم و اینا. سفر هم نرفتیم چون یکی از فامیلای م مرد. سرمون ولی شلوغ بود. کلا عید طولانی ای بود. انقدر کش میومد که هر دیروزی مثل هفته ی پیشش بود. امشب م و بچه زود خوابیدن و برای من تنوعی ایجاد شد. چه خوبه ساعت تازه یازده است، ولی نمیدونم چه کاری میتونم بکنم اینجا! قبلا که زیاد میومدم همیشه کاری بود برای انجام. الان نه. اگه دووم نیارم میرم کتاب سه شنبه ها با موری ام رو میخونم که با این عید وقفه افتاده تو خوندنش. ساعت کوک کردم فردا صبح ساعت هفت برم پیاده روی. این برنامه رو امروز چیدم! یه دفعه اومد تو ذهنم که خوبه اینکارو بکنم و یه حرکتی کرده باشم!
آرشیو وب
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آرشيو