reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ | 2:30
آزمایش.

ادامه مطلب

توسط نرگس | سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱ | 2:0

متاسفانه اشتهای ما باز شد. راستش ناراحتیم تا حد زیادی از بین رفت. امشب هم م رو مجبور کردیم که بعد شام بریم بیرون یه دوری بزنیم و بستنی بخوریم که خوب بود. البته نمیشه گفت مجبور شد. خودش سریع قبول کرد.

هی که با خودم منطقی تر فکر میکنم و برنامه های اساسی میریزم و سعی میکنم تغییرات ایجاد کنم، هی ناراحتیم کمتر میشه.

ولی یه مشکلی هست. خیلی اعصابم داغونه. یعنی هی سر چیزای الکی دادم میره هوا. که بیشتر از همه خودم اذیت میشم. خیلی تنبلم تو دکتر رفتن. باید یه مشاور برم. ولی تازه بعد یه ماه میخوام برم آزمایش اس پ ر مای م رو نشون دکی بدم! واقعا خیلی زرنگم.

تازه چارشنبه هم مهمون دارم. فکر میکنم بهش گریه م میگیره. افطاری و شام دادن.. اونم وقتی حوصله ندارم.. و گیر دادنای مامان م به مامان من و کلا همه چی، عق..

توسط نرگس | دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ | 2:45
پنج تا کامنت تبلیغاتی تایید کردم، که کار کثیفی بود.

توسط نرگس | دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ | 1:0

فکر نمیکردم امشب بتونم بافراموشی کامل خوش باشم و حسابی بخندم. امشب خونه ز خوش گذشت. کلی غذاهای خوشمزه و متنوع خوردیم و "اسم فامیل" بازی کردیم. خوب بود.

عصر همین روز در حالیکه نشسته بودم رو مبل، کلی وقت خیره شده بودم به پرده که باد میخواست اونو تکون بده ولی پرده پشت مبل گیر کرده بود، و نوری که به محض کنار رفتن پرده داخل میتابید و حس کردم زندگیم دچار یکنواختی بدی شده و تحملشو ندارم.

الان متوسطم. خنثی. این به اون در. دوست ندارم فکر کنم.

بدم نمیاد یه قرص بندازم بالا. ولی قرصام کم شده دلم نمیاد تمومشون کنم.

توسط نرگس | شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ | 14:30

گاهی دلم میخواد آشپزخونه مثل زمانای قدیم، در و دیوار داشته باشه. بچه رو بذارم پیش باباش درو ببندم، کار کنم. دوست دارم بدون سر و صدا و مزاحم با خودم خلوت کنم و کارامو بکنم. در و دیوار که نداره هیچ، بچه هم یا روی میز یا روی کابینتا نشسته و معمولا حرف میزنه و صدام میکنه که هیچ، تلویزیون هم دقیقا روبه روی آشپزخونه است و اکثرا روشنه.

 باز دارم ازون حال بدا میشم که همش بیدارم و چیزی نمیخورم و فقط فکر میکنم و تهوع دارم. امروز روز بدیه. خیلی بد. و مطمئنم هیچی عوضش نمیکنه.

توسط نرگس | شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ | 2:40
بابای مدرسه!

که هیچوقت نفهمیدم باید بهش سلام کنم یا نه.

توسط نرگس | پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ | 1:10

باز دوباره فال حافظ گرفتنم شروع شد. جالبه که هربار هر برداشتی میخوام میکنم بعد که نتیجه ی دیگه ای میگیرم باز میرم فالمو میخونم و به نکات ریز شعر پی میبرم. فال حافظ گرفتنم هم کاملا سنتیه نه ازین صفحه هایی که معنی داره یا اول کتاب شماره داره و این مزخرفات بچگونه. ظاهرا این بار نتیجه ی خوبی داشت فالم. حالا بعدا معلوم میشه که من باز به نفع خودم برداشت کردم یا نه! هاه!

توسط نرگس | سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ | 3:10

وقتایی که زیاد خرج میکنیم و وضع مالیمون خوب نیست، شامپوی من و بچه ام، از جانسون به فیروز تغییر میکند!

*خودمم شامپو بچه میزنم.

توسط نرگس | چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ | 3:2
پرتقال با نمک، سه صبح.

توسط نرگس | دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ | 11:27
دلم پرنده میخواد. دوتا فنچ سفید خوشگل. از دیروز به فکرش افتادم. کلی ذوق کردم. نمیدونم که م زود قبول میکنه یا باید راضیش کنم؟ چون زیاد خوشش نمیاد ازین چیزا. ولی من دلم میخواد. فنچ میخوام.
مطالب قدیمی تر
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .