چند بار اومدم به مناسبت تولدم بنویسم ولی نشد. سی سالگی. سن خیلی مهمیه برای من. یه احساس خاص و خوب دارم که سی ساله شدم و یک احساس هم همراهش دارم که وقت کمی برای یه سری از کارها دارم. ولی بیشتر خوشحالیه تا تاسف. هنوزم میتونم اون حسی رو داشته باشم که وقتی رفتم کلاس دوم پیدا کردم، اینکه سال قبل چقدر بچه بودم، اینکه چقدر بزرگ شدم و اینکه چقدر جا دارم تا بازم بزرگتر بشم ولی شناخت و تصوری نداشتم و ندارم از بزرگتر شدن خودم. سی سالگی من پر بود از تبریک خانواده و فامیلها. و چند روز بعدشم تبریکات دوستانی که میدونستن اسفندم ولی نمیدونستن چندم هستم. سی سالگی من پر بود از ولخرجیییی. میتونم بگم که ولخرج ترین روزهارو پشت سر گذاشتم و تا جایی که دوست داشتم به خودم رسیدم. حساب بانکیمو هم صفر کردم. رفتم دیدم سیصد تا تک تومنی توشه و قسمت برداشت پول غیرفعاله وکلی ذوق کردم! سی سالگی من پر بود از کارهای خونه. در حد یک کلفت شایدم بیشتر کار کردم! توی سی سالگی رفتم موهامو قهوه ای خیلی تیره کردم و همراه با یک آرایش ملایم جذاب تر شدم و چشم همه از حدقه زد بیرون که چرااین همه تیره کردم چون موهای اصلی خودم روشن بود و هروقت رنگ کردم هم رنگهای روشنی بوده. توی سی سالگیم فهمیدم که آدمی که این همه اهل تنوع و خریده و هنوز به تنوعهای بیشتر فکر میکنه چقدر میتونه از درون خالی باشه و چقدر بی محبتی دیده باشه، مثل من.
مثل این قاتلا که به صحنه جرم برمیگردند، امشب بااینکه خوابم میاد رفتم تو اون سایت با مدیریت جدید.رفتم دنبال حواریون بداخلاق گشتم بااینکه مطمئن بودم دیگه نیست و نمیاد. ولی بالا و پایین کردن لیست اسامی خیلی هم جالب بود! کمی فکر کردم و دیدم این فرد نه وجود خارجی داره برام و نه حتی وجود مجازی پس چرا لیست اسامی رو بالا و پایین میکنم؟
صبح خواب دیدم مامانم مرده و طبقه آخر یه ساختمون بلند برامون ارث گذاشته اونم تو چند تا کیسه! و بهمون گفته یکی ازون کیسه هارو برداریم و خودش هم یه جورایی ناظر بود. همه کیسه ها رو باز کردیم و تو هر کدوم یه سری وسایل بود که برای ما خاطره بود. مثل دفتر مشق، عکس، وسایل بچگی، و چیزای دیگه که یادم نمیاد. کل مدت داشتم گریه میکردم و یه آهنگ سنتی(خواننده هم داشت) هم از دور شنیده میشد. از ناراحتی و گریه از خواب بیدار شدم. رفتم نسکافه درست کردم بعد دیدم خیلی ناراحتم و میتونم گریه کنم. اولی مدرسه بود و دومی هنوز خواب بود. بعد از درست کردن نسکافه رفتم جلوی آینه حمام گریه کردم و دیدم گریه ام خوشگلم کرده.
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو