امشب ساعت حدود هشت پدرشوهرم زنگ زد. علت ظاهریش این بود که گفت چندتا کاتالوگ کریستال داریم که میخوایم سفارش بدیم و شما دیدی یا نه؟ من گفتم نه و گفت میگم م بیاره تا ببینی بعد همه رو با هم سفارش بدیم. حالا کیا سفارش داده بودن؟ خواهرشوهری که داره دختر شوهر میده و داره جاهاز جور میکنه و اون یکی خواهرشوهرم که داره ازدواج مجدد میکنه. خب من طبیعتا احتیاجی به کریستال ندارم و قطعا جای هیچ وسیله اضافه ای ندارم و ضمنا پول اضافه برای این کارا بالا نیوردیم!
و حالا علت پشت پرده که بعد از حال و احوال من متوجه شدم، احساس تنهایی پدرشوهرم بود. چون مادرشوهرم با دخترش از ساعت سه رفته بودند دکتر و هنوز برنگشته بودند. من خیلی دلم برای پدرشوهرم سوخت و غمگین شدم ولی کاری هم از دستم برنمیومد. کل ویترین رو ریخته بودم بیرون و وسایلشو شسته بودم و در حال چیدن وسایل بودم و م در راه بود و مرغ و گوشت خریده بود و باید سریعتر آشپزخونه خلوت میشد برای گوشتها، و در اون بین من سوال ریاضی مینوشتم و شام میپختم و کاهو خورد میکردم برای سالاد... و یک نفر تنها بود که کاری از دستم برایش برنمی آمد جز کشدار کردن مکالمه که چند دقیقه ای بیشتر حرف بزنم با:
کسی که ریشه ی نهال های من است و آفتاب لب بوم..