reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶ | 10:14

یک بار هم در اینستا، یکیو به خاطر اینکه گفت موهامو هفته ای یکبار میشورم آنفالو کردم! 

پ.ن۱: کسی که موهای خود را زیاد نشوید از نسل من نیست!

پ.ن۲: تو خارجه بود و داشت آموزش حالت دادن مو با اتو مو رو میداد.

پ.ن۳: دو برابر من مو داشت! شایدم سه برابر، نه چهار برابر..

توسط نرگس | دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ | 14:8

فکر کنم این نونوای سر کوچمون عاشقم شده ها! انقدر تو کارم دخالت میکنه تازگیا که اصلا نمیخوام برم دیگه. منم که وسواس دارم! بابا همینکه تو نونو درمیاری از تنور من زیر سیبیلی رد میکنم برای حفظ آرامش خودم، ولی اینکه بیای نون تا کنی و کیسه برام نگه داری و کمک و اینا، واقعا کلافه کننده است! این مال امروزه و کار جدیدشه! تازه در همین حین، زل زده بود تو صورتم! ولی من نگاهش نمیکردم و فقط اینو حس کردم. چون ازون چشمای درشت و روشن داره که اگر آدم بخواد توش مستقیم نگاه کنه ممکنه حس خاصی بهش دست بده مثلا که خوبیت نداره !

پ.ن: حالا یه بارم اوضاع برعکس بود که من امروز یادش افتادم کلی خندم گرفت از خودم. در دوران راهنمایی و اوایل بلوغ که آدم(یا حداقل من) عشق های متعدد و زودگذر پیدا میکنه من یه بار عاشق یه نونوا شدم که نونواییش سر راه مدرسه ام بود و عادت کرده بودم هر روز موقع برگشت یه نگاه اون تو بندازم و تعجب میکردم پسر به این خوش قیافه ای چرا نونوا شده؟ حالا اصلا این چیزا و تجربه ها اسمش عشق نیست، الان که بزرگتر شدم میتونم بگم نوعی دلبستگی توخالی و کنجکاویه. آخرشم این شد که دیگه نیومد سر اون کار و منم یه مدت برای خودم حافظ میخوندم و فال میگرفتم!! بعدم فراموش شد.

پ.ن۲: نمیدونم در زمانه ی حاضر داریم دختر دوازده سیزده ساله ای که خودش بدون ترغیب دیگران حافظ بخونه؟ امیدوارم باشه. البته من زودتر شروع کردم خواندن حافظ را، ولی ابتدا برام سخت بود ولی در سیزده سالگی دیگه روون بودم در خواندنش. الانم که دیگه سالهاست نمیخونم. 

توسط نرگس | جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ | 23:2
امشب کیسه سیب ها را محکم به در آسانسور کوبیدم.

امشب در خانه را محکم بستم.

امشب انقدر شلنگ را محکم در جایش گذاشتم که به کل کنده شد.

امشب موبایلم را از دور روی زمین پرت کردم.

امشب به زمین پا کوبیدم و راه رفتم. 

امشب و حالا بعد ازین همه نوشتن بالاخره حال خوبی پیدا کردم!

 

توسط نرگس | جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ | 22:57

تنها چیزهای واقعی و خوبی که در دنیا به دست اوردم بچه ها هستند، ولی باز با این حال، گاهی به دلیل عدم رضایت از زندگی، کنترل خودم را از دست میدهم. و بغضی که شاید و باید در خفا شکسته شود تبدیل به فریاد میشود.

گاهی یاد زمانی میفتم که میلیونها برابر بیشتر از حالا از زندگیم ناراضی بودم، زمانی که هنوز بچه ها را نداشتم و قصدم جدایی بود. جنگ و دعوا و کشمشهایی خصوصی، از همانها که  در ظاهر پیدا نیست و بقیه فقط خوبی و خوشی میبینند. تنها کسی که میتوانست حامی من باشد در بیست و یک سالگی ام به من چه گفت..؟! من حتی شرمم می آید از نوشتنش. 

گاهی که در تلگرام در مورد رواج خون بازی در میان نوجوانان میخوانم، تعجب نمیکنم. برایم عجیب و دور نیست. ده سال گذشته. ده سالی که بعضی صحنه هایش برای من که کم حافظه ام، هم، دور نیست. وقتی بی بی چک مثبت را برای اولین بار در عمرم دیدم هنوز رد تیغ ها روی دستم بود. 

توسط نرگس | جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶ | 22:39

ذات من اینه که به چیزی حسودی نکنم! شاید غبطه خوردن سطحی باشه، ولی حسادت نیست‌. و نباید باشد. حالا که تلخیشو احساس میکنم، این یعنی که من نیستم. من باید بدون گول زدن خودم، خودمو پیدا کنم و به خودم بازگردم.

توسط نرگس | یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶ | 23:30

از اول مهر امسال، دومی به صورت رسمی میره مهد! زمانش چهار ساعت در روزه. برای این چهار ساعتم که معمولا میشه سه ساعت برنامه ای نریختم هنوز ولی خوشحالم چون هر روز بعد از گذاشتن بچه به مهد تا خونه پیاده میرم و کلی اطرافمو میبینم که برای فردی مثل من سعادته! چقدر به این پیاده روی ها احتیاج داشتم.

یک چیزی! وقتی از مهد میام به سمت خونه از کنار خونه قبلیمون رد میشم. خونه ای که من از سوم راهنمایی تا پایان دبیرستان و یک سال عقد درون زندگی میکردم. خونه ای که من درونجا شوهر کردم و پر از خاطرات هستند. چقدر من پشت اون پنجره ایستادم و رشد کردن نهال هارو دیدم. چقدر آسمونو دیدم. چقدر کوه هارو دیدم. اون خیابون دراز که کنارش یک دیوار آجری بود، من قبلا اون دیوارو از بالا میدیدم از پشت پنجره اتاق خواب، و حالا بعد ازین همه سال من کنار دیوارم و پنجره اتاق بسته و خونه خالی.

توسط نرگس | یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶ | 23:18

باز پاییز شد و خوشگلی موهای منم همراه گرمای تابستون رفت! شونه کردن موهام فراموش میشه یا اگرم یادم بیفته حسش نیست. تابستون همش در حال شستن مو و موس زدن و براشینگ بودماااا، حالا دو هفته گذشته، من دیگه چی بشه یه برس بزنم اونم سرسری، بعدم با کش موهامو گوله یا همون گوجه میکنم میفرستم عقب! اینو امروز دقت کردم چون یکدفعه فهمیدم از دیشب که رفتم حموم موهامو شونه نکردم و همینطور روزای دیگه ... بعد کش رو با بدبختی باز کردم و دوباره محکمتر گوله کردم و بستم! زحمتی بود همینم برام. انقدررر موهام رنگش روشن شدههههه انگار نه انگار شکلاتی کردم برا پاییز باز همون بلوند و عسلی و اینا شد، لعنت! 

توسط نرگس | دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ | 6:45
خوش به حال بابا که شیر داغ با قند میخورد! 

عجب بوی خوبی داشت. بوی شیر داغ! بوی قند! 

و الان در ساعت شش و چهل دقیقه صبح که تنها نشسته ام و دارم شیرداغ بدون قند میخورم به یاد کودکیم افتادم و البته که ذات من این بود که هیچوقت به زبان نیاوردم که به من هم شیرداغ و قند بدهند! 

آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .