از اول مهر امسال، دومی به صورت رسمی میره مهد! زمانش چهار ساعت در روزه. برای این چهار ساعتم که معمولا میشه سه ساعت برنامه ای نریختم هنوز ولی خوشحالم چون هر روز بعد از گذاشتن بچه به مهد تا خونه پیاده میرم و کلی اطرافمو میبینم که برای فردی مثل من سعادته! چقدر به این پیاده روی ها احتیاج داشتم.
یک چیزی! وقتی از مهد میام به سمت خونه از کنار خونه قبلیمون رد میشم. خونه ای که من از سوم راهنمایی تا پایان دبیرستان و یک سال عقد درون زندگی میکردم. خونه ای که من درونجا شوهر کردم و پر از خاطرات هستند. چقدر من پشت اون پنجره ایستادم و رشد کردن نهال هارو دیدم. چقدر آسمونو دیدم. چقدر کوه هارو دیدم. اون خیابون دراز که کنارش یک دیوار آجری بود، من قبلا اون دیوارو از بالا میدیدم از پشت پنجره اتاق خواب، و حالا بعد ازین همه سال من کنار دیوارم و پنجره اتاق بسته و خونه خالی.