امشب چهارمین شبیه که م در بیمارستان بستریه! به خاطر شبه وبا. هر شب که از بیمارستان میام خونه، مامانم همراه بچه ها برام غذا میفرسته. این غذاها انقدر به نظرم خوشمزه هستند که واقعا اشکمو درمیارن. یادم نمیاد پیش ازین به خاطر خوشمزگی غذایی اشکم درومده باشه.
پ.ن: از صبح دوشنبه، م بستریه، تازه دکتر امروز برای من و بچه ها دارو داده که ماهم مبتلا نشیم و تازه گفتند بیماریش چیه!!! من ته دلم میدونستم و علائمشو هم خونده بودم. امیدوارم بچه ها مریض نشن، چون طاقتم تموم شده. انقدر دلم میخواد بشینم غر بزنم ولی وقتشو پیدا نکردم فعلا!
پ.ن بعدی: انقدر خسته ام. دلم روال عادی زندگیو میخواد.