روی تخت نشستم و شاتوت های یخ زده امو میخورم. این شاتوت هارو با هیچکسی تقسیم نکردم به جز برادرم! حتی "م" هم نخورده. یعنی حتی نگفته که ازینها میخواد منم تعارفی نکردم و همیشه تنهایی میخورم.
حالا امشب که واقعا تنهام اول چند تا عکس ازشون انداختم که خوب نشد. فکر کردم اینهارو با چه کسی دوست دارم بشینم و بخورم؟ بعد فکر کردم خوب است برایش بنویسم: سلام شب به خیر! بعد فکر کردم چقدر خوب میشد اگر فقط امشب دوست بودیم و نوکتورن شماره2 را می شنیدیم و با هم ازین شاتوت ها می خوردیم. بعد عاقلتر شدم، نه به خاطر تقسیم کردن شاتوت ها و بقیه ی چیزها! چون همیشه این جمله با من هست که علی در زندگی من کجاست؟ و من هیچ جایی برایش پیدا نمیکنم حتی در گذشته. چقدر جالبه که این نوکتورن، درست بعد از آهنگی به نام ... اومده که علی همیشه میگفت اسم سفینه منه که توی جنگل تو فرود اومده!