دلم یه بستنی میخواد که بوی بنزین بده ولی همون بستنی باشه! قیفی هم باید باشه. آخه چرا انقدر من عاشق بوی بنزینم. الان دلم بنزین میخواد. گاهی هم دلم میخواد مثل یک مایع شفاف و خنک توی لیوان بریزم و بخورم ولی مزه بدی نداشته باشه و دهنم بوی بنزین بگیره! الان این فکرم به ذهنم رسید: آدامس بنزین!
من صدای بارونو همینجوری که الان داره میباره دوست دارم! نه اونقدر شدید که انگار دارن سیب زمینی سرخ میکنند نه انقدر کم و ریز که شنیده نشه. واقعا دلم نمیاد برم بخوابم.
سی و پنج تا مهمون توی خونه ی صد و بیست متری! واقعا خنده دار بود ولی خودشون خواستند با هم بیان و چاره ای نبود.
برای خودم روغن nuxe گرفتم. به نظرم هدیه ی خوبی بود. دستم درد نکنه. خوشحالم.
حالا هم باید مریض داری بکنم. اولی آبله مرغون گرفته. اون هدیه درسته قبل از فهمیدن مریضی گرفته شده ولی این زحمات من برای مریضداری رو هم پوشش میده.
(پ.ن: از عجایب اون مهمونی برای من این بود که وقتی ما خانمها توی اتاقم بودیم برادرشوهرم اومد رو تختخواب من و شوهرم دراز کشید به حرفامون گوش کنه! درسته بقیه هم اومدند ولی خب اونها زن بودند دیگه و یکجورایی من زیرسیبیلی رد کرده بودم ولی این...! آخه ما از خانواده هایی بس مذهبی هستیم این چه کاریه تو کردی برادر در مقابل چشمان تنها زنداداشت!)
یک چیزی بگم. تازگیا خیلی به جاری و برادرشوهرم حسادت میکنم. حس میکنم ازشون خیلی خیلیییی خییییلییییی متنفرم. دلم میخواد سر به تنشون نباشه و خبرشونو برام بیارن به قول معروف! ولی تا میبینمشون دلم نمیاد. من والا دورو نیستم. واقعا نمیدونم چیکار کنم. پشت سرشون سعی میکنم هیچی نگم ولی توی دلم هر روز اونم روزی چند بار نفرت موج میزنه. هیچوقت این حسهارو تجربه نکرده بودم. وحشتناکه وحشتناک. دلم میخواد حتی توی جمع تیکه بهشون بندازم توی ذهنم اینکارو میکنم. ولیییی وقتی خودشون هستند باهاشون مودبم، در حدی که بقیه رو تحویل میگیرم تحویلشون میگیرم. بچه هاشونم که نگو.. سه تا بچه دارن هر سه رو زیاد تحویل میگیرم و دوستشون دارم. ولی اون تنفر و حسادت هر روزه رو نمیدونم چیکار کنم. از ذهنم بیرون نمیرن. دلم میخواد هردوتاشون به کل محو بشن.
بچه که بودم وقتی عروسی میرفتیم از همه بیشتر، زن پسرعمه ام به چشمم میومد. به نظرم پر بود از حس زنانگی. بچه دومش با من همسن بود و جای مادرمو داشت ولی خیلی برام قشنگ بود. موهاش همیشه کوتاه بود فکر کنم مدل مصری بشه بهش گفت و موهای پرپشتشو از زیر سه شوآر میکرد و کلی پف خوشگل داشت! رقصشو با بقیه مقایسه میکردم و میدیدم از همه قشنگتر میرقصه. آروم و نرم و بدون هیاهو. بزرگ که شدم سالی یکی دوبار در مجالس میبینمش و پیشش میشینم و انقدر حرف داریم بزنیم که با همسن و سالای خودم و حتی دختراش ندارم. قدش تا سر شونه های منه، ازون زنهای ریز و فرز و توپر که به راحتی پیر نمیشه ظاهرشون. هنوزم میگه من دوست دارم تو بچه باشی و لپ هاتو بکشم. چقدر دلم میخواد منم مثل اون پر از زنانگی باشم در مقایسه با بقیه، حداقل تو فکر و ذهن خودم. هر روز به خودم فکر میکنم و از خودم بیشتر متنفر میشم. به خودم میگم ناقص الخلقه. به خودم میگم تو زن نیستی..
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو