سی و پنج تا مهمون توی خونه ی صد و بیست متری! واقعا خنده دار بود ولی خودشون خواستند با هم بیان و چاره ای نبود.
برای خودم روغن nuxe گرفتم. به نظرم هدیه ی خوبی بود. دستم درد نکنه. خوشحالم.
حالا هم باید مریض داری بکنم. اولی آبله مرغون گرفته. اون هدیه درسته قبل از فهمیدن مریضی گرفته شده ولی این زحمات من برای مریضداری رو هم پوشش میده.
(پ.ن: از عجایب اون مهمونی برای من این بود که وقتی ما خانمها توی اتاقم بودیم برادرشوهرم اومد رو تختخواب من و شوهرم دراز کشید به حرفامون گوش کنه! درسته بقیه هم اومدند ولی خب اونها زن بودند دیگه و یکجورایی من زیرسیبیلی رد کرده بودم ولی این...! آخه ما از خانواده هایی بس مذهبی هستیم این چه کاریه تو کردی برادر در مقابل چشمان تنها زنداداشت!)
یک چیزی بگم. تازگیا خیلی به جاری و برادرشوهرم حسادت میکنم. حس میکنم ازشون خیلی خیلیییی خییییلییییی متنفرم. دلم میخواد سر به تنشون نباشه و خبرشونو برام بیارن به قول معروف! ولی تا میبینمشون دلم نمیاد. من والا دورو نیستم. واقعا نمیدونم چیکار کنم. پشت سرشون سعی میکنم هیچی نگم ولی توی دلم هر روز اونم روزی چند بار نفرت موج میزنه. هیچوقت این حسهارو تجربه نکرده بودم. وحشتناکه وحشتناک. دلم میخواد حتی توی جمع تیکه بهشون بندازم توی ذهنم اینکارو میکنم. ولیییی وقتی خودشون هستند باهاشون مودبم، در حدی که بقیه رو تحویل میگیرم تحویلشون میگیرم. بچه هاشونم که نگو.. سه تا بچه دارن هر سه رو زیاد تحویل میگیرم و دوستشون دارم. ولی اون تنفر و حسادت هر روزه رو نمیدونم چیکار کنم. از ذهنم بیرون نمیرن. دلم میخواد هردوتاشون به کل محو بشن.