reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

آخرین لحظات نود و هشت

توسط نرگس | جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹ | 2:2

پنجشنبه هفته پیش و هفته قبلش من خونه مادربزرگم بودم و الان ناراحتم بابت اینکه نه تنها من نیستم بلکه هیچکس نیست و تنهایی نمیدونم چیکار میکنه. خودش به مامانم گفته من قدیمی ام و میخوام اولین نفری که تو اول سال نو تو خونه قدم میذاره خودم باشم یه همچین چیزایی که من ازش سردرنمیارم. به هر حال منکه نمیتونستم برم ولی فکر اینکه تنهاست و چقدر احتیاج داره یکی باشه و اینکه شب صدبار بیدار میشه و.. اینا اذیتم میکنه و نمیذاره بخوابم. اون هفته حتی من بهش اکسیژن هم وصل کردم با ازین کپسولهای بزرگ اکسیژن که نمیدونم اسمش چیه و دفعه اولمم بود بهش دست میزدم، ازون وقتایی بود که آدم مجبوره تنهایی یاد بگیره چون فرصتی نیست. بعد اینکه هفته پیش چقدر به فکر عیدی ها بود و به سختی رفت پولارو اورد و پاکت انتخاب کرد و با خط خودش اسم نوشت و داد من بذارم توش.. ولی انقدر همه درگیر انواع مسائل مهمی شدن که فردا برنامه ای برای عید نیست. کاش زود برم اونجا.

پ.ن: دلم میخواست الان اینطوری تنها نبودم. تنها از نظر جسمی، از نظر روحی به نظر خودم تنها نیستم. همشم صداهای وحشتناک و زوزه و اینا میاد. و عین قبر همه جا رو تاریک کردم که راحت خوابم مثلا..

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .