reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶ | 17:54

گاهی(و شاید بیشتر از گاهی) پر میشد از ایده های جدید و اختراعات (!) ولی آنها را از خود میراند و با بغضی و قطره اشکی به آنها پایان میداد. سعی بر فراموشی میکرد به طوری که تمام اتفاقات و چهره ها و نام ها را فراموش میکرد و تنها آن چیزهای را به یاد داشت که مربوط به سالهای دور بودند. یک شب خواب دید با کودکش در پله های ساختمانی میدوند و به طرف در خروجی فرار میکنند، وقتی به پایین پله ها رسید روی یک بنر آبی رنگ جملاتی نوشته بودند و در پایان نام دانشگاه صنعتی شریف بود. دست گرم کودکش همچنان در دستش بود، تمام آن همه بغض و اشک هر روزه باز(و بیشتر) به وجودش فشار اورد و با کلی احساسات بد از خواب پرید. نیمه شب بود. روی مبل دراز کشید و بدون فکر کردن در تاریکی تمام آن مدت را منتظر ساعت شش و آغاز روز جدید ماند‌.

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .