گاهی(و شاید بیشتر از گاهی) پر میشد از ایده های جدید و اختراعات (!) ولی آنها را از خود میراند و با بغضی و قطره اشکی به آنها پایان میداد. سعی بر فراموشی میکرد به طوری که تمام اتفاقات و چهره ها و نام ها را فراموش میکرد و تنها آن چیزهای را به یاد داشت که مربوط به سالهای دور بودند. یک شب خواب دید با کودکش در پله های ساختمانی میدوند و به طرف در خروجی فرار میکنند، وقتی به پایین پله ها رسید روی یک بنر آبی رنگ جملاتی نوشته بودند و در پایان نام دانشگاه صنعتی شریف بود. دست گرم کودکش همچنان در دستش بود، تمام آن همه بغض و اشک هر روزه باز(و بیشتر) به وجودش فشار اورد و با کلی احساسات بد از خواب پرید. نیمه شب بود. روی مبل دراز کشید و بدون فکر کردن در تاریکی تمام آن مدت را منتظر ساعت شش و آغاز روز جدید ماند.
توسط نرگس
| یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶ | 17:54
آرشیو وب
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- بهمن ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- مهر ۱۳۹۹
- شهریور ۱۳۹۹
- مرداد ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- خرداد ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- فروردین ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- آبان ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- شهریور ۱۳۹۸
- مرداد ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- فروردین ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- دی ۱۳۹۷
- آذر ۱۳۹۷
- آبان ۱۳۹۷
- آرشيو