توسط نرگس
| شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶ | 8:16
از ساعت شش صبح همینطوری برای خودم نشستم. الان واقعا چشمام میسوزه. یعنی به خاطر مدرسه بچه بیدار شدم ولی بعد از رفتنش تلاشی نکردم برای خوابیدن. حالا که هوا بارونیه منم دلم خواسته برم نونوایی! نون تازه میخوام برای صبحانه. ولی چون انگار نمیتونم برم بیشتر دلم میخواد که برم. آدمی نیستم که چتر به دست بگیرم و از خیس شدن تو بارون هم بدم نمیاد اصلا ولی چون هفت ساعت پیش حموم بودم و به خاطر سروصدا نکردن موهامو سه شوآر نکشیدم میترسم مریض بشم. اینم بهونه. بهتر ازین سراغ داشتید؟ تازه توش فداکاری هم موج میزد!
از دیشب انقدر به خودم فحش دادم که حد نداره. نارضایتی، نارضایتی، نارضایتی لعنتی.