توسط نرگس
| شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶ | 9:47
توی خیاطی نشسته ام و به حرف خیاطها گوش میکنم که دارند صبحانه میخورند. حرف از شکر و چایی شیرین میزنند. حرف اینکه شب به عشق صبحانه میخوابند! حرف اینکه با شکمهایشان مشکلی ندارند و کره میخورند. به من هم تعارف میکنند. نان تازه هم هست! همان که صبح میخواستم و نخوردم، ولی تشکر میکنم و نمیخورم. اشتهایم کور است. امروز حتی کاپوچینوی هر روزه را هم نخورده ام، فقط یک لقمه نان پنیر گردو با نان فریزری. زنی میگوید تو زایمان هم کرده ای؟ لاغری نعمته! میگویم بله. میخواستم بگم دوتا زایمان ولی نگفتم. فکر میکنم خواب میبینم. موبایلم چهل درصد شارژ دارد و نگرانم. باید پول از عابربانک بگیرم و باران می آید و نگرانم. صدای چرخ خیاطی... صدای تلفن... حرف زدن زنها...