reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ | 0:7

امروز رفتم به عمه ام سر زدم که تو بیمارستان بستریه و اصلا امیدی به بهبودش نیست. اکثرا بیهوشه و تازه از کما دراومده. یکم حرف زدم سرشو حرکت داد. دستشو که کبود بود گرفتم توی دستم و یکم گرمش کردم. گفتم دستت درد نمیکنه گفت نه. بعد باز چشماشو بست. میدیدم که وسط خونه ی قدیمی مون ایستادم و یک بچه شش هفت ساله ام و عمه بهم یک بسته آدامس موزی میده. هر وقت می دیدیمش بهمون ازون آدامسا میداد که برای اون زمان و وضع ما گرون بود و هیچوقت فراموش نمیکرد. کنار تختش به تنهایی ایستاده بودم و به دستگاه ها نگاه میکردم و باز منتظر آدامس موزیم بودم. 

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .