توسط نرگس
| شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ | 0:7
امروز رفتم به عمه ام سر زدم که تو بیمارستان بستریه و اصلا امیدی به بهبودش نیست. اکثرا بیهوشه و تازه از کما دراومده. یکم حرف زدم سرشو حرکت داد. دستشو که کبود بود گرفتم توی دستم و یکم گرمش کردم. گفتم دستت درد نمیکنه گفت نه. بعد باز چشماشو بست. میدیدم که وسط خونه ی قدیمی مون ایستادم و یک بچه شش هفت ساله ام و عمه بهم یک بسته آدامس موزی میده. هر وقت می دیدیمش بهمون ازون آدامسا میداد که برای اون زمان و وضع ما گرون بود و هیچوقت فراموش نمیکرد. کنار تختش به تنهایی ایستاده بودم و به دستگاه ها نگاه میکردم و باز منتظر آدامس موزیم بودم.