۱. دیروز که بچه رو گذاشتم مهد، رفتم پیاده روی و داشتم از یک دیوار(!!!) عکس می انداختم که یکدفعه یک ماشین شاسی بلند شبیه ماشین های نظامی جلوم ایستاد و یک مرد تنها توش بود با لباس نظامی و ریش شبیه دا عه ش ولی خوشگلتر و جوون گفت خانوم یک سوال دارم!! با خودم گفتم این از کجا پیداش شد نکنه میخواد بگه چرا عکاسی میکنی! ولی چون خوابم میومد اصلا احساس ترس و دلهره نداشتم، بعدشم چون قیافش خوب بود گفتم بذار جواب این بچه رو بدم! بعد در عین ناباوری پرسید خانه بهداشت کجاست؟!!! حالا خوبه بلد بودم و بهش گفتم ولی واقعا نمیدونم مرد گنده خانه بهداشتو برا چی میخواست. بعدا اومدم خونه دیدم عکسه هم خوب نشده، لعنت.
۲. نزدیک خونه تو یک جوب خشک، دیدم انگار چیزی حرکت میکنه فکر کردم گربه است رفتم جلو دیدم سگه. یک سگ سفید و قهوه ای کمرنگ کوچولو. وایییی اصلا تا حالا تو چشم سگ زل نزده بودم! اونم چشماش پر از اشک شد و هی حرکت میکرد و به صورتم زل زده بود. بعد رفتم به طرف خونه که دیدم پاشد اومد دنبالم چقدرم خوشحال و سرخوش! انقدر که یکدفعه ازین سگه ترسیدم ازون مرد نترسیدم، برگشتم بهش گفتم ششششش ولی جوری گفتم که ناراحت نشه و رفتم تو ساختمون در ورودی رو بستم و دیدم یکم نگاه کرد و رفت.