امروز یاد یه چیزی افتادم که به کل فراموشش کرده بودم. وقتی حدودا دوازده سیزده ساله بودم، عاشق صدای پای آب سهراب بودم. برای اینکه بتونم حفظش کنم، کاغذهایی رو به عرض چهار سانت بریده بودم، طولش هم طول دفتر، بعد اینارو به هم چسبونده بودم و تبدیل به یک طومار دراز شده بود، و کل شعرو روش نوشته بودم! این رول شعر رو همیشه باخودم همراه داشتم حتی با خودم اونو مدرسه میبردم که هر وقت خواستم بخونمش. امروز که داشتم لباسارو اتو میکردم و گوله دستمال کاغذی مانده و شسته شده ای رو از جیب شلواری (!حذف شد!) در می اوردم یک دفعه خاطره ی رول کاغذی کهنه ی صدای پای آب در ذهنم درخشید.
*بعدها و حتی هم اکنون، خوندن مسافر رو ترجیح دادم/میدم.
وقتی کتابو باز میکنم و مسافر رو میخونم، مثل آدمی هستم که آدمهای زیادی رو امتحان کرده ولی میدونه فقط یک نفره که حالشو خوب میکنه و مستقیم میره پیش همون.