reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷ | 1:6

امروز یاد یه چیزی افتادم که به کل فراموشش کرده بودم. وقتی حدودا دوازده سیزده ساله بودم، عاشق صدای پای آب سهراب بودم. برای اینکه بتونم حفظش کنم، کاغذهایی رو به عرض چهار سانت بریده بودم، طولش هم طول دفتر، بعد اینارو به هم چسبونده بودم و تبدیل به یک طومار دراز شده بود، و کل شعرو روش نوشته بودم! این رول شعر رو همیشه باخودم همراه داشتم حتی با خودم اونو مدرسه میبردم که هر وقت خواستم بخونمش. امروز که داشتم لباسارو اتو میکردم و گوله دستمال کاغذی مانده و شسته شده ای رو از جیب شلواری (!حذف شد!) در می اوردم یک دفعه خاطره ی رول کاغذی کهنه ی صدای پای آب در ذهنم درخشید.

*بعدها و حتی هم اکنون، خوندن مسافر رو ترجیح دادم/میدم.

وقتی کتابو باز میکنم و مسافر رو میخونم، مثل آدمی هستم که آدمهای زیادی رو امتحان کرده ولی میدونه فقط یک نفره که حالشو خوب میکنه و مستقیم میره پیش همون.

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .