بعضی وقتا اینجوریم که میدوئم میام تو وبلاگم مینویسم، بعضی وقتام عین جوراب پرتش میکنم اون طرفو بهش اهمیت نمیدم و میگم بنویسم که چی؟ یا تو اینستا عکس بذارم که چی؟ اینجور وقتا احساساتم هم خیلی کمرنگ میشه. نه خوشحالیم از ته دل میشه نه ناراحتیم.
الان یه حس آسودگی دارم ازینکه م یک هفته نیست و رفته پیاده روی اربعین! میتونم تو قطر تختم بخوابم، هر شامی بخوام درست کنم، وقتی بچه ها میخوابن برای خودم راحت باشم؛ راستش خونه هم مرتب تره! و اولی مشقاشو زود نوشت و همه کارایی که معلم میخواد مثل کتاب غیردرسی خوندن و مسواک و .. اینارو بدون اینکه من بگم انجام داد. دومی چند تا نقاشی قشنگ کشید و هرچی خواست تو خونه فوتبال بازی کرد و شبکه ورزش دید!
حالا من این آرامشه رو دوست ندارم. چرا باید اینطوری باشه؟ این یعنی نقص!
بابای م یه ماشین داشت که فرمونش خیلیییی نرم بود، من میگفتم میدونی چرا نرمه؟ چون اصلا به جایی وصل نیست! اینم مثل آرامش کنونی زندگی ماست در نبود پدر خانواده!