reName

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نرگس | چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷ | 16:39

امروز که دومی رو گذاشتم مهد ، دوباره اسنپ گرفتم که برم جایی کار داشتم. همه ی پیرمردا و اونا که خوشم نمیومد لغو سفر کردم تا یکی که خوب باشه به نظرم، پیدا کنم. میدونستم حدود سه ربع طول میکشه تا به جایی که میرم برسم، و اگر میخواستم آدم و ماشین داغون ببینم تاکسی های مقصد همونجا کنارم بودند. خلاصه یکی انتخاب کردم، فوق جذاب! اصلا موندم چرا راننده اسنپ شده. یکم که گذشت، فکر کردم سرماخورده! ولی بعد دیدم نه بابا! داره گریه میکنه!!! آهنگایی هم که گذاشته بود همه غمگین. مثلا تو ترافیک دستشو میذاشت رو چشماش و گریه میکرد بعدم اشکاشو پاک میکرد! اینطوری! حالا من چه حسی داشتم از دیدن این موضوع؟ هیچی! برا خودم خوش بودم! یه ذره هم دلم نسوخت. کل مسیر فقط به این فکر میکردم اگر مریم(دوست وبلاگی/اینترنتیم) پیشم بود درین موقعیت، چقدر میتونستیم حرف بزنیم. چقدر میتونستم خوشتر باشم اگر اون موقع پیشم بود!

آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای reName محفوظ است .